|
تقدیم به کسی که لحظه ای با او بودن مانند نسیم سحر گاهی زود گذر است...
|
سلام سلام به همه دوستانی که منو لایق میدونستن و با نظراتشون منو شاد میکردن راستش
امروز اومدم واسه خدافظی دیگه این وب واسه همیشه تعطیل میشه تا حالا چند بار میخواستم
این کارو بکنم ولی این دلم میگفت بازم ادامه بده ولی این تو بمیریها از اون تو بمیریها نیست
دارم میرم اونم واسه همیشه
دیگه از بس اومد تو این وب از تنهایام گفتم خسته شدم از بس برای کسی که اصلا منو دوست
نداشته نوشتم خسته شدم دیگه از بس بهش فکر کردم که یک روزی بر میگرده خسته شدم
بچها باور کنین خیلی سخته اون که اصلا منو دوست نداره پس چرا من بخوام خودمو به اون تحمیل کنم
اون که اصلا من واسش مهم نیستم نمیدونه تو این دل بیچاره من چی میگذره نمیدونه از بس به
فکرش بودم که تا مرز جونون هم رفتم خودم هم باورم شده که دیگه بر نمیگرده
بچها من برای هر کلمهای تو ان وب نوشتم قطرات اشکی ریختم که حالا میفهمم که اون اصلا
ارزش این قطرات اشکو نداشته اومدم از همتون خدافظی کنم از تمام اونای که مثل من
عشقشون تنهاشون گذاشته و از همه اونای که در کنار عشقشون هستن
همیشه با خودم فکر میکردم نوشتن نامه خدافظی خیلی آسونه ولی حالا
میفهمم که کاملا در اشتباه بودم
خوب دیگه دوستای گلم از این که تو این مدت وقت تک تکتونو گرفتم معذرت میخوام
برام خیلی دعا کنین از همتون ممنونم حلالم کنین این شعرم یادگاری من به شما
میرسد روزی که روزها را بی من سر کنی
میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
میرسد روزی که تنها در کنار عکس من
نامهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی

ما که رفتیم ولی یادت باشه دیونه بودیم
واسه تو یک عمر اسیر تو کنجاین خونه بودیم
ما که رفتیم تو بمون با هرکی که دوسش داری
با اونی که پنهونی سر روی شونش می ذاری
ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود
قصه چشمای تو واسه من تکراری نبود
ما که رفتیم ولی خوب موندی سر قول وقرارا
خوب رها کردی دستامو اول بهار
ما که رفتیم حالا تو میمونی و عشق جدید
میدونم چند روز دیگه میشنوم که جدا شدید
ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود
دل ما لایق این که بندازیش زمین نبود
ما که رفتیم چشم تو عجب نگاهی داشت
جمله پر عشق تو چه وعدهای داشت
ما که رفتیم ولیکن قدر تو دونسته بودیم
بشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم
ما که رفتیم تو برو دل بده به دیگری
به قول حافظ ما هم داریم یه یار سفری
ما که رفتیم تو بمون زیر نگاه عاشقش
ارزوم اینه تلف نشه دقایقش
ما که رفتیم تو برو دنبال تعالع خودت
ببینم سال دیگه کی میاد تولدت
ما که رفتیم تو بمون با اون کسی که از راه اومده
اون که با اومدنش خنجر به قلب من زده
ما که رفتیم دل ندید به عشق کاغذی
لااقل می اومدی پیشم واسه خدافظی
نگاه کن من چه بی پروا به مرز قصه های کهنه میتازم
نگاه کن با چه سرسختی تواین سرما برای عشق یه فصل تازه می سازم
یه فصل پاک یه فصل امن وبی وحشت برای تو که یه گلبرگ زودرنجی
یه فصل گرم و راحت زیر پوست من برای تو که با ارزشترین گنجی
نگاه کن من به عشق تو چه لیلا وار تن یخ بسته پروازو می بوسم
بیا گرم کن منو با سرخی رگهات من اون رگهای پر آوازو می بوسم
تو رو می بوسم ای پاکیزه ی عریان تو رو پاکیزه مثل مامن قرآن
طلوع کن من پرارم از تو میگیرم !
ظهور کن من شهامت از تو میگیرم!
بیا هیچ کس مثل منو تو عاشق نیست مثل ما عاشق و همسایه و همدم
بیا از شیشه سخت و بلند عشق مثل ارابه نور رد بشیم با هم
نگاه کن من چه شبنم وار
چه شبنم وار به استقبال دستای خزون میرم
هراسم نیست از این سرمای ویرانگر
برای تو من عاشقانه میمیرم

تو را از صدايت مي شناختند و مرا از سکوتم نميتوانم به آرزو هايم پشت کنم صدايت و ديدنت آرزوئي رنگين است که شادماني ام را مي افزايد.
مرا از اين سکوت وهم انگيزم بيرون آر.
دلواپسم.
آري دير زماني است که در پس اين دلواپسي هايم گرفتارم وتوان گذشتن ندارم
بگو چقدر به انتظار بنشينم که زمان از من عبور کند وستاره هاي آسمان غم انگيز شبم شاهد خاموش شدن تک تک فانوسهايم باشند؟
بگو که چقدر پيراهن تنهائي را در چشمه هاي آرزو بشورم وروي طنابي از دلواپسي پهن کنم؟
براي رسيدن به کلبه سبز تو در جنگل خيال از چه دريا هائي که نگذشتم .چه راههائي را که بي تو براي رسيدن به تو نرفتم!!!!!!!
امواج سهمگين غم بر ساحل دلم بي رحمانه مي تاختند غافل از اينکه من ديگر تسليم اين امواج پريشان شده بودم . گوئي شايد فرشته مرگ من همين امواج غم باشند که بخواهند مرا در برگيرند وبا خود تا ابديتي حقيقي ببرند.
با گذشتن از اقيانوس تنهائي ام نميدانستم که آيا به تو خواهم زسيد يا نه؟
چه شبهائي را که از ترس گمراهي در مسير تا صبح پلک بر هم نگذاشتم و تا صبح دل انگيزش ستاره ها را دسته دسته ميشمردم وبه صاحبان آنها غبطه ميخوردم.چرا که خبري از ستاره من نبود.
همه واژه هايم از شدت باران عصر گاهي خيس شده بودند ومن مردد از بيان واژه هاي خاکستري ام.
تنها توشه سفرم عشق بي پايان تو بود .
از کجا معلوم که آنرا خواهي پذيرفت؟
از کجا معلوم که تو مسافر عشق ديگري نباشي؟
يا قايقي که ديروز از کنارم در حال گذشتن بود مرکب تو نبود؟
آمدم پيدايت کنم خودم را گم کردم!
شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
پس از یك جستجوی نقره ای دركوچه های آبی احساس
تورا از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید واكردم
نمیدانم چرا رفتی
نمیدانم شاید خطا كردم
و تو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی
نمی دانم كجا تا كی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی كرد
كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
وبعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
كسی از پشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت:
تو هم در پاسخ این رفتن بگو در راه انتخابم خطا كردم
و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید
و من در اوج پاییزی ترین حالت یك دل
میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر
نمیدانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
قلب بيقرارم باز هم دلتنگ توست
چشمانم در حسرت ديدار چشمانت تا سحر اشك مي بارد
دل بي تابم تمام هوش و حواس خود را براي تو باخته است
تويي كه در تمام زندگي ام حضور داري
تويي كه لحظه به لحظه در روياهايم با دلت زندگي مي كنم
تويي كه ديگر فرمانرواي دل عاشقم شدي
تو را دوست دارم بيشتر از جانم بيشتر از زندگي ام
تو را مي خواهم و قسم به عشق پاكت تا آخرين لحظه نگاهت خواهم كرد
نمي دانم چگونه عشقم را به تو ، بر زبان بياورم
تويي كه تمام زندگي و هستي من شدي
تويي كه با نگاه پاك و زيبايت ، دل و قلبم را عاشقانه ربودي
اي خداوند عالم به فريادم برس
اي پروردگار مهربان ، به داد دل عاشقم برس كه جز تو كسي ندارم
چرا اينگونه بيقرارم ؟ چرا اينقدر بي تابم ؟
آيا بيهوده عاشقي مي كنم ؟
آيا دل بيچاره ي من حق عاشق شدن ندارد ؟
چرا از عاشقي ، فقط غم آن نصيب من مي شود ؟
خدايا جواب اين همه سوال را از كجا بيابم ؟
پروردگارا چرا جوابم را نمي دهي ؟
چرا بايد اينچنين در غم عشق بسوزم و اشك بريزم ؟
مگر دل بيقرارم چه گناهي كرده ؟
مي دانم كه تمام اشكهايم كاري عبث خواهد بود
مي دانم كه تا آخرين لحظه عمرم بايد بسوزم و آب شوم
مي دانم كه دل بي گناهم بايد غمي عظيم و طولاني را تحمل كند
مي دانم كه تنها چاره ام همان خيال و آرزوهاي دست نيافتني است
من در غم و حسرت عشق تو خواهم سوخت
من در حسرت با تو بودن خواهم مرد
چون سرنوشت اينطور مي خواهد و اينطور رقم مي زند
در آن لحظاتي كه قلبم از عشق تو مي سوزد و آتش مي گيرد
باز هم نام تو را بر زبان خواهم آورد
تا آخرين نفس با تو خواهم بود و دل به كسي نخواهم بست
تا آخرين لحظه زندگي خواهم گريست و فرياد خواهم زد
خداوند عشق تو را به من هديه داد و من هرگز هديه خداوند را پس نخواهم داد
من هديه زيباي خداوند را درون قلبم جاودانه خواهم كرد
من عشق تو را تا آخرين نفس خواهم پرستيد
شايد روزي پس از مرگم ، براي هميشه در كنار تو بمانم
شايد روزي در جهان پس از مرگ ، فقط و فقط با تو زندگي كنم
شايد بعد از مرگم ، با عطر تن تو و نفسهاي گرم و آتشينت عاشقي كنم
شايد بعد از مرگم ، ديگر هرگز غم دوري از تو را حس نكنم
شايد روزي بعد از مرگم ، عاشقانه در كنار تو زندگي كنم
خداوندا تو را قسم مي دهم به اشكهاي عاشقانه ام
ياريم كن و جوابگوي دل بي كسم باش

امشب حس عجیبی دارم دوباره این دل خسته هوای تو رو کرده.
خدايا توي اين ?ميلياردها ادم چرا من...چرا من بايد اين همه درد رو تحمل کنم..
مگه من چي کار کردم ...به کدامين گناه من مجرم به تنهاييم...
خدايا مگه تحمل من چقدره ... بخدا ديگه بريدم
... تا کي بايد شبا به اسمون نگاه کنم تا کي
اين روزها كه ميگذرد تنهاتر ميشوم انگار ...
منتظر می شم ...دل دل ميكنم .....دلتنگ ميشوم و بي قرار ..!
مي گردم ... مي گردم در پي گمشده اي كه با من هست و نيست ...
اين روزها عاشق ميشوم بي دليل ... بي دليل ...
دوستش ميدارم بي آنكه دوستم بدارد ... بي دليل ...بي دليل ....
دوست دارم پرنده اي بشم و پرواز کنم برم تو آسمون برم اون بالا بالاها بالاي
ابرا پيش ستاره ها پيش خدا. ميخوام همه فاصله ها و مرزهايي که بين من
و خداست رو بشکنم و با دل شکسته و پر گلايه ام بگم:
خدايا آخه تا کي بايد سرماي نبودنش رو حس کنم؟ تا کي بايد دوريشو تحمل کنم؟
خدايا خسته شدم از روزا و شبايي که فقط با يادش سر کردم.
خدايا مگه من چه گناهي کرده ام؟ وقتي بچه بودم ميگفتن خدا از تو آسمون مواظب
بنده هاشه. خدايا تو هم يار و ياور من باش که تو اين برهوت زندگي دنيا سرگردون نشم.
خدايا با يه سبد اميد و آرزو پيشت اومدم منو دست خالي برنگردون.........
هر روز که از ماه می گذره
عشقم به تو بیشتر می شه
باور کن که دیوونتم
دیوونه عینِ همیشه
فقط ، فقط تو پاره ای تنی
به حرمت اشکم قسم
بی تو میونِ عالمی
غریبمُ یه بی کسم
سکوت خسته مُ ببین
ببین بی تو چه کم شدم
همسایه سقوطم و تنها رفیق غم شدن
همسایه سقوطم و تنها رفیق غم شدن
صحبت راه دور که نیست
بحث دو پای خسته مِ
شاکی غصه نیستم
نقل دل شکسته امِ
لُب کلام ای با وفا
بی چک وچونه چاکرم
واسه فدای تو شدن
من که همیشه حاضرم
دوست داشتنِت مقدسِ
واسه همین دوسِت دارم
شیرین ترین عبادتی
امید روز آخرم
دوست داشتنِت مقدسِ
واسه همین دوسِت دارم
شیرین ترین عبادتی
امید روز آخرم
امید روز آخرم


کاش نمی فهمیدی هیچوقت که چه قد عاشقتم
کاشکی چشمات واسه یک روزم شده هوای چشمامو میکرد
کاشکی از لحن قشنگ اون صدات
نمیخوندم که همه اون عاشقونه گفتنات
فقط و فقط به خاطر منه
آخ چه قد دلم میخواست که عشقتو
واسه یک لحظه شده از توی چشمات بخونم
اما تو مخمل ناز اون چشات
همه چی پیدا میشه جز عشق من
دیگه هیچوقت نمیخوام بهم بگی
نفسات هنوز به خاطر منه
نفسم دروغ نگو من نفساتو میشناسم
توی حرم نفسات
هر دلیلی میتونم پیدا کنم به جز خودم
نازنینم میدونم دلت یه جای دیگه گیره ولی راستشو بخوای
هیچکی جز من تورو اندازه جونش نمیخواد
میدونم میدونی که تمام زندگیم شدی
اما این یادت نره زندگیمو وقتی میخوام
که منو بازی نده
اگه بازی بخورم
تورو با زندگیمو یه جا به آتیش میکشم
نه بابا نترس عزیزم برو کارتو بکن
اگه بازی بخورم
تنها چیزی که به آتیش میکشم خاطره های خوبته
آخه تو یه روزی زندگیم بودی
عزیزم دوست دارم حتی اگه تو قلب تو
دیگه جایی واسه من نباشه
آخه من هنوز همونم که بهت گفته بودم
نازینم هر چه هستی باش اما باش
بخواب اي نازنينم
مهربانم
دلنشينم
منم من عاشقت
آرام باش اي بهترينم
من اينجا مست مستم
مست و بي پروا
شبانگاهان منم گرماي عشقت را درون بسترم خواهان
همان شبها كه من مست حضور تو
نياز تو
دو چشم دلنواز تو
خيابان را چو مستان نعره زن طي مي كنم شايد تو را در حاله اي از
نور من ديدم
ولي اي كاش مي بودي و من نعره زن از مستي عشق تو اينجا باز در
كنج قفس رويا نمي چيدم
من امشب وحشي ام ساقي
ز مي ، از عشق، از بازي نامردان اين دنيا
ز بدگويان كه مي گويند در دل من هوسبازم
تازه نميدانند
من مستم
من اما غرق جرمم
پي از شب بر سر دارم
آري من مستم هوسبازم عطش دارم
عطش عشق تو امشب در دل مي در شراب بي حضور تو وجودم را
كمين كرده
كاش امشب ساقي لبهاي تو يا گرمي دستان تو در دل اين مجرم عاشق
كمي غوغا به پا مي كرد
من اينجا كنج زندان پر عطش پر عشق يا ديوانه ام اين را نمي دانم
فقط ميدانم اي تنها حضور بي حضور
اي كه آغشته به تو دستان افكارم
در اين دنياي پر رنگ و رياي بي نفس بي عشق بي پرواز
با دل با نفس با عشق با پزواز
تو را من دوست ميدارم

یه روز توی کوچه ی عشق گفتم ازت سوال دارم
گفتی بپرس جونم، برات، جواب بی خیال دارم
گفتم می خوام از ته دل به این سوال جواب بدی
یه موقع از سر هوا یا که هوس جواب ندی
سوال من از ته دل جواب تو از سرِ رو
آخه چرا از سرِ رو بهم جواب دادی بگو؟
من همه ی روابطم از سرِ دل بود تا حالا
مهربونیم ، بد بودنام،
از اون اول رابطه تا روز اوجش تا حالا
گفتم اگر یه روز برم یا از پیشت سفر کنم
بینم ؟ حلالم می کنی اگر که ترک سر کنم
گفتی آره نوکرتم هر چی که بین ما بشه
آخر حلالت می کنم حتی اگه جفا بشه
آخر به زور روزگار منم یه روز رفتم سفر
پیغوم برام فرستادی از حلالی نیستش خبر
بازم دیوونه تر شدم وقتی به یادت افتادم
بیاد اون قول و قرار به یاد کوچه افتادم
این روزا دیگه جون ... دیوونه ی دیوونه ام
خونه ی عشقم به خدا دیگه شده ویرونه ام
دقت کنی مشخصه ، شعرام دیگه رنگ و لعابی نداره
دنیا دیگه بدون توغیر عذاب هیچ نداره
روال زندگیم درست اما روانم نادرست
با این روان نادرست تواین جهان چی میشه جست
حرفام برات تکراریه ، تحملم اجباریه؟
آره، خودم خوب می دونم دلیلش هم بیکاریه
گفتم عجب چه بی وفا ، قول رو گذاشتی زیر پا ؟
گفتی برو ...
بین ما هیچ چیزی نبود که من بهش کنم وفا
آهی کشیدم از نهاد، زندگیمو دادی به باد
تو رفتی اما اون چشات نرفته از خاطر و یاد

وقتی ابرهای سیاه ، آسمون شهرمو ، می پوشونه
از کنار پنجره شیون باد می پیچه توی خونه
وقتی بارون می شینه ، روی فرش سبزه ها
دل من گریه می خواد
همه جا رنگ شب ، واسه مرگ لحظه ها
دل من گریه می خواد
دیگه از سکوت سرد کوچه ها ، دل من خسته شده
مثل اون روزها می خوام داد بزنم ، که لبم بسته شده
آخه من ممنونم از مرداب پیر
براتون قصه ی دل خونده بودم
می خواستم یه روز به دریا برسم
که حالا زندونی هر نفسم
من اسیر قفسم ، توی شهر آشنا ، یه غریب بی کسم
هوس خنده ، نمونده رو لبام
مثل یک صخره ی سردند آدمها
خبر از خوندن یک ترانه نیست
خاک مرده پاشیدن رو صحنه ها
نه سوالی ، نه جواب ، همه جا رفته بخواب
دل من گریه می خواد
مستی و عشق و امید، همه شد نقش بر آب
دل من گریه می خواد دل من گریه می خواد

زیباترین بهانه لحظه های زندگی ام
نمی دانم وقتی که آرام در نگاهم نشستی
شاد باشم یا غمگین
به برکت وجود تو بود که طعم زندگی را چشیدم
نگاهم که به اینه گره می خورد
جمع شدن قطره قطره تو را دیدم
و اینکه آماده باش برای جدایی
باید رها شوی بر پهنای صورتم بغلتی
و شادمانه مرا در این سوگ تنهایم بیشتر فرو بری
بهانه چشمهایم
کمی آرام تر از دیدگانم جدا شو
تا من هم به پاس مهربانی ات
قطره ای دیگر نثارت کنم
نمی دانم اگر روزی نیایی
کدامین دست
گونه های خشکیده مرا سیراب می کند
بهانه زندگیم
*هزار شاخه گل تقدیم به نگاه مهربانت می کنم

اگر تو نباشی...
اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند
و ابرهای مهربان هم نمی توانند
غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند
اگر تو نباشی...
چه خواب باشم و چه بیدار
حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز
خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است
اگر تو نباشی...
چه در کنار پنجره بایستم
چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم
اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم
دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم
حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم
اگر تو نباشی...
اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند
و ابرهای مهربان هم نمی توانند
غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند
اگر تو نباشی...
چه خواب باشم و چه بیدار
حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز
خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است
اگر تو نباشی...
چه در کنار پنجره بایستم
چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم
اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم
دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم
حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم
اگر تو نباشی...
اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند
و ابرهای مهربان هم نمی توانند
غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند
اگر تو نباشی...
چه خواب باشم و چه بیدار
حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز
خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است
اگر تو نباشی...
چه در کنار پنجره بایستم
چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم
اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم
دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم
حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم
نیمه شب آواره وبی حس وحال...درسرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال...دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت...یک دو سال ازعمررفت وبرنگشت
دل به یاد آورد اول بار را...خاطرات اولین دیدار را
آن نظربازی و آن اسراررا...آن دو چشم مست آهووار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود...چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او...هم نشین و هم زبان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی...اینچنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر...وای از آن عمری که با او شد بسر
مست او بودم زدنیا بی خبر...دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد...گفتگوها بین ما آغاز شد
حالم بد نيست غم کم مي خورم کم که نه! هر روز کم کم مي خورم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!!
خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي
نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکستسنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق
آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه امعشق
اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شومبس کن اي دل نابساماني بس است کافرم! ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ي مردم شدم
بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستي کار ماست چشم
مستي تحفه ي بازار ماستدرد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن
!من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش
