تبليغاتX
مرحم سکوت
تقدیم به کسی که لحظه ای با او بودن مانند نسیم سحر گاهی زود گذر است...

 تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است ....
دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیقترین درد ها و رنجهای عالم را در رگهایم جاری کرد ...

درد هایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد ...

حسرتی عمیق به قلبم آویخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهای دردناک داغ ستم پوشاند ....
تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است ...

دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش ...

برای داشتنش دارم ....
تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است ..

دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست خویش از کسانی که دوستشان دارم کنده شوم ....

در انسوی مرزها دوست داشتن گناه است ..

حق من نیست ...

به اتش گناهی که تو کردی و مرا سوزاند ....

دنیای مرا با تلی از خاکستر پوشاندند...
رنجی آنچنان زندگی مرا پر کرده است ...

آنچنان دستهای مرا از پشت بسته است ...

آنچنان قدمهای مرا زنجیر کرده است که نفسهایم نیز از میان زنجیر ها به درد عبور می کنند ...
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگینی داشت که برای همه عمر باید آنرا بپردازم ...

می فهمی؟...

همه عمر ...

داغ تو بر پیشانی و دلم نشسته است ...

و مرا از او هم جدا می کند ...

تو نمایش زندگی مرا چنان در هم پیچیدی که هرگز از آن بیرون نیایم ....
آنقدر دلتنگ دوری اش هستم ..

آنقدر دلتنگ سرنوشت خویشم ..

آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستیم را خوره بی کسی و تنهایی می جود ...
به او نگاه می کنم ...

به او که چون بهشت بر من می پیچد و پروازم می دهد ....
به او که لبهایش از اندوه من می لرزند ...
به او که دستهای نیرومندش ..

عشقی که سالها پیش اجازه اش را از من گرفتند ..

جرعه جرعه به من می نوشاند ....
به او که چشمهایش در عمق سیاهی می خندند و دنیایم را ستاره باران می کند ...
به او که باورش کردم ...
به
او که دلم می خواهد در آغوشش چشمهایم را بر هم بگذارم و هرگز ...

هرگز...

هرگز....

به روی دنیا بازشان نکنم ....
به او که تکه ای از قلب مرا با خود خواهد برد ...
به او که مرزهای سرنوشت ..

سالها پیش دوریش را از من رقم زده است ...
سراسر زندگیم را اندوهی پر کرده است که روزها و ماهها از این سال به سال دیگر آنها را با خود می کشم ...

و میدانم که زمان.....

شاید....

زمان.....

داغ مرا بهبود بخشد ولی...

هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت این دیوار شیشه ای بزرگ چگونه مرا در اغوش کشید ...
هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت این دیوار شیشه ای نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند ...

لبهایش لرزش لبهایم را نوشید و دستانش ترس تنم را چید و نفسهایش برگهای رنگین خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد

تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 20:17  توسط محسن  | 

عشقم را خریداری نیست

 دلم را دلداری نیست

 لبانم را خنده ای نیست

 چشمانم را نگاهی نیست

 دستانم را نوازشی نیست

 آسمانم را پرنده ای نیست

 دنیایم را زندگی نیست

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 22:8  توسط محسن  | 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 22:1  توسط محسن  |