تبليغاتX
مرحم سکوت
تقدیم به کسی که لحظه ای با او بودن مانند نسیم سحر گاهی زود گذر است...

می خواهم ...

در باختن ... در بردن ... در زیستن و در مردن ...

شانه به شانه ات بیایم ...در فصلهای سرد ....

پایم را بر گودی جا پایت ... بر مخمل برفها بگذارم ..

و با حضور بهار ... از مزرعه سبز دستانت برویم ...

می خواهم مینیاتور شریف خنده هایت ... در هجوم

بالغ گفته هایت ... ثانیه شمار روزهای با تو بودن ....

باشد .. و برگ برگ این تقویم ... با تو به آخر برسد  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 20:20  توسط محسن  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 20:18  توسط محسن  | 

 دلم گرفته بود

نمی دونستم چیکار کنم . فقط می خواستم از خونه برم بیرون

mp3 playero  برداشتم.

 ژاکت پوشیدم. از ترس سرما جوراب پام کردم

رفتم بیرون . گوشی ها تو گوشم بود . صندلی سرد بود . خودم و جمع کردم تا سرما رو کمتر احساس کنم

آهنگ و روشن کردم .

می لرزیدم

انگار هرچی  جمع تر می شدم بیشتر سردم می شد

یه دفعه به سرم زد .

بلند شدم . خودمو باز کردم . گذاشتم هوای سرد بیاد تو بدنم .

جورابامو در آوردمو پامو گذاشتم رو زمین

سنگا یخ بود .پاهام سوخت اما انگار داشت زنده می شد . انگار یادش اومده بود که هست انگار درد داشت بهش بودنش رو یادآوری می کرد

موهامو باز کردم  اهنگ و تا آخرین درجه زیاد کردم و ایستادم

رو به آسمون

آبی آبی

با خودم زمزمه کردم <<خدا>>

پاهام می لرزید یخ کرده بود مثل سنگ زیرش

حالا من با سنگ تراس یکی شده بودم  منم سنگ بودم منم خاک بودم یه تیکه از اطرافم

منم پوچ بودم پیش خدام

باد می اومد  . آهنگ بلند بود . انگار غرق شده بودم

انقدر سبک بودم که اگه بال هامو تو کوچه خیابونای زندگی جا نمی ذاشتم  تا خود خودش پر می کشیدم

انگار دیگه من نبودم

روحم تو وجودم آواز می خوند . روحم حرف می زد . آزاد شده بود بیدار شده بود . داشت متبلور می شد

اون شب آسمون پر از ستاره بود

آسمون پر از خدا بود

اون شب منم پر از خدا شدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 20:16  توسط محسن  | 

تا حالا شده عاشق بشین؟؟؟

میدونین عشق چه رنگیه؟؟؟

میدونین عشقق چه مزه ای داره؟؟؟

میدونین عشق چه بویی داره؟؟؟

میدونین عاشق چه شکلیه؟؟؟

میدونین معشوق چه کار میکنه با قلب عاشق؟؟؟

مدونین قلب عاشق برای چی میزنه؟؟؟

میدونین قلب عاشق برای کی میزنه؟؟؟

میدونین ...؟؟؟

اگه جواب این همه سئوال رو میخواین! مطلب زیر رو بخونین...خیلی جالب و آموزندس...

وقتی

يه روز ديدي خودت اينجايي و دلت يه جاي ديگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدي

طوري ميشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق مي تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن

همه چی با يک نگاه شروع ميشه

اين نگاه مثل نگاهای ديگه نست ، يه چيزی داره که اونای ديگه ندارن ...

محو زيبايي نگاهش ميشي ، تا ابد تصوير نگاهش رو توي قلبت حبس مي كني ، نه اصلا مي زاريش توي يه صندوق ، درش رو هم قفل مي كني تا كسي بهش دست نزنه.

حتي وقتي با عشقت روي يه سكو مي شيني و واسه ساعتهاي متمادي باهاش حرفي نمي زني ، وقتي ازش دور ميشي احساس مي كني قشنگترين گفتگوي عمرت رو با كسي داري از دست ميدي.

مي بيني كار دل رو؟

شب مي آي كه بخوابي مگه فكرش مي زاره؟! خلاصه بعد يه جنگ و

جدال طولاني با خودت چشات رو رو هم مي زاري ولی همش از خواب میپری ...

از چیزی میترسی ...

صبح كه از خواب بيدار ميشي نه مي توني چيزي بخوري نه مي توني كاري انجام بدي ، فقط و فقط اونه كه توي فكر و ذهنت قدم مي زنه

به خودت مي گي اي بابا از درس و زندگي افتادم ! آخه من چمه ؟

راه مي افتي تو كوچه و خيابون هر جا كه ميري هرچي كه مي بيني فقط اونه ، گويا كه همه چي از بين رفته و فقط اون مونده

طوري بهش عادت مي كني كه اگه فقط يه روز نبينيش دنيا به آخر ميرسه

وقتي با اوني مثل اينكه تو آسمونا سير مي كني وقتي بهت نگاه مي كنه گويا همه دنيا رو بهت ميدن

گرچه عشق نه حرفي مي زنه و نه نگاهي مي كنه !

آخه خاصيت عشق همينه آدم رو عاشق مي كنه و بعد ولش مي كنه به امون خدا

وقتي باهاته همش سرش پائينه

تو دلت مي گي تورو خدا فقط يه بار نيگام كن آخه دلم واسه اون چشاي قشنگت يه ذره شده

ديگه از آن خودت نيستي

بدجوري بهش عادت كردي ! مگه نه ؟ يه روزي بهت ميگه كه مي خواد ببينتت

سراز پا نمي شناسي حتي نميدوني چي كار كني ...

فقط دلت شور میزنه آخه شب قبل خواب اونو دیدی...

خواب دیدی که همش از دستت فرار میکنه ...

هیچوقت براش گل رز قرمز نگرفتی ...چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستی فکر کنه تو دروغ میگی آخه از دروغ متنفره ...

وقتي اون رو مي بيني با لبخند بهش میگی خیلی خوشحالی که امروز میبینیش ...

ولی اون ...

سرش رو بلند مي كنه و تو چشات زل ميزنه و بهت ميگه

اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كنی !

دنيا رو سرت خراب ميشه

همه چي رو ازت مي گيرن همه خوشبختيهاي دنيا رو

بهش مي گي من … من … من

از جاش بلند ميشه و خيلي آروم دستت رو میبوسه میذاره رو قلبش و بهت میگه خیلی دوستت دارم وبرای همیشه تركت مي كنه

ديگه قلبت نمي تپه ديگه خون تو رگات جاري نميشه

يه هويي صداي شكستن چيزي مي آد

دلت مي شكنه و تكه هاي شكستش روي زمين ميريزه

دلت میخواد گریه کنی ولی یادت می افته بهش قول داده بودی که هیچوقت به خاطر اون گریه نمیکنی چون میگفت اگه یه قطره اشک از چشمای تو بیاد من خودم رو نمیبخشم ...

دلت میخواد بهش بگی چقدر بی رحمی که گریه رو ازم گرفتی ولی اصلا هیچ صدایی از گلوت در نمیاد

بهت میگه فهمیدی چی گفتم ؟با سر بهش میگی آره!...

وقتی ازش میپرسی چرا؟؟؟میگه چون دوستت دارم!

انگشتری رو که تو دستته در میاری آخه خیلی اونو دوست داره بهش میگی مال تو ...

ازت میگیره ولی دوباره تو انگشتت میکنه ...میگه فقط تو دست تو قشنگه...

بعد دستت رو محکم فشار میده و تو چشمات نگاه میکنه و...

بعد اون روز ديگه دلت نمیخواد چشمات رو باز نمي كني

آخه اگه بازشون كني بايد دنياي بدون اون رو ببيني

تو دنياي بدون اون رو مي خواي چي كار ؟

و براي هميشه يه دل شكسته باقي مي موني

دل شكسته اي كه تنها چاره دردش تويی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 20:14  توسط محسن  | 

گاهی ما نیازمند بیابانی میشویم !

 بیابانی برای فریاد کشیدن

 با تمام وجود ...

 همانجا که انسانی نیست برای خیره شدن به تو

 و خودت را فریب بدهی به این امید که فقط او صدایت را می شنود

 و آنقدر فریاد بزنی که دیگر نای حرف زدن نداشته باشی ...

 گاهی ما نیازمند بیابانی میشویم

 برای آنکه در آغوشش دراز بکشیم و در آسمانش رقص ستاره ها را ببینیم

 و ماه  را  که به تو خیره شده

 ولی تا نزدیکترین بیابان نزیک خانه هامان  ...  راه درازیست

 شاید ... شاید باید نگاههای خیره ی مردم را به جان خرید

 وقتی فریاد می کشی و آنها خیال می کنند دیوانه ای

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 20:12  توسط محسن  | 

خدا جون شنیدم دلهای شکسته پیش تو ارزش داره پس  امشب یه دل شکسته برات آوردم  خدایا دلم گرفته. قبلنا تو هر چشمی نگاه میکردی صداقت بود پشت هر اشکی پاکی وتو هر قلب شکسته ای ایمان اما خدا جون چی بگم از این روزگار اره دلم گرفته ازش آخه تو این دنیا دیگه همه چیز داره ساختگی میشه دیگه قلب پاک و صادق کم گیر میاد اما خدا جون می خام امشب با یک قلب آسمونی بیام سراغتو ازت بخوام تو این دنیا کاری کن که چند تای از این قلبا فقط مال تو باشن و پاکی و صداقت شون رو حفظ کنند و قلب منم یکی از اونها باشه .دوست دارم خدای خوبم این نامه را باخط خودم و پاکت صداقت به نشونی آسمون ایمان برایت میفرستم و جمله آخرم تنهام نگذار هیچ و قت و منو به خاطر همه بدیهام ببخش

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 20:10  توسط محسن  | 

د: داشتن تو برای لحظه ای به تمام عمر بی کسی ام می ارزد

                و: وابسته تپش های قلبت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد

         س: سرسپرده  برق نگاه توام لحظه ای که مرا به آغوش گرمت مهمان می کنی

  ت: تک ستاره شب های بی فانوسم شدی زمانی که از خدا تکه ای نور طلب کردم

 ت: تپش های قلبم در گرو حضور توست که در رگهای زندگیم جاری ست

      د: دوری از تو درد آورترین مجازات دنیاست

          ا: آرامش تک تک لحظات زندگی ام به لبخند زیبای تو وابسته ست

             ر: روشنی بخش زندگی و رنگ آمیزی زیبا برای رویاهای من هستی

                م: معنی دوست داشتن یعنی این.....................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 20:8  توسط محسن  | 

 

بهت نمي گم دوست دارم..قسم مي خورم  دوست دارم……
بهت نمي گم هرچي مي خواي بهت مي دم..چون همه  چيزم تويي…


نمي خوابم که خوابتو ببينم ..چون خيال تو خوشتر از  خوابه…
اگه يه روز چشمات پر اشک شد و دنبال شونه گشتي  تا روش گريه کني..صدام کن

 
قول نميدم اشکاتو پاک کنم....ولي منم باهات  گريه مي کنم..........


اگه دنبال مجسمهء سکوتي بودي تا سرش داد بزني..صدام  کن..


قول مي دم ساکت بمونم.....


اگه دنبال خرابه اي بودي که  همه نفرتاتو توش دفن کني..صدام کن


قلب من تنها خرابهء وجوده توست..!!


اگه  يه روز خواستي بري..حتما" صدام کن

 
قول نميدم نگهت دارم..اما مي  تونم باهات بيام.. هرجا که بري...

 
اگه يه روز سراغمو گرفتي و  ازم خبري نشد!

 
سريع به ديدنم بيا?

 
حتما بهت احتياج دارم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 20:4  توسط محسن  | 

وقتی که شهر عشق رو تو اسمو نها ساختند
برای ما تو اون شهر یه باغ زیبا ساختند

رو سر درش گذاشتند گوهر شب چراغو
باغبون محبت گل کاری کرد اون باغو

غنچه ها وقتی باز شدند گل ها همه در اومدند
باغ شده بود شهر فرنگ از گلای رنگو وارنگ

خدای اسمون اومد رو هر گلی اسمی گذاشت
از اینکه من تو شاخه هاپنهون بودم خبر نداشت

حالا دیگه گوشه نشینه شهر خاموشی ام
اسممو اگه بخوای !؟گل فراموشی ام

 

صبح خورشید ْصبح خورشيد آمد

 

دفتر مشق شبم را خط زد پاك كن بيهوده است

 

اگر اين خطها را پاك كنم جاي آن معلوم است

 

اي  كه خط خوردگي دفتر مشق شبم از توست

تو بگو

 

من كجا حق دارم مشقهايم را

 

روي كاغذهاي باطله با خود ببرم ؟

 

مي روم دفتر پاك نويسي بخرم

 

زندگي را بايد از سر سطر نوشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 19:58  توسط محسن  | 


برای تو......»

 

این غزل برای توست، ای که مثل بارانی

می روی ز آغوشم، پیش من نمی مانی

 

بعد رفتنت این دل، دل نشد برای من

یادگاری ات اما ، این دو چشم بارانی

 

دلخوشم به دیدارت، لحظه ای شده حتی

گفته بودی ام روزی ، خون به دل ، تو می مانی

 

سهم من ز دیدارت، هر زمان همین بوده است

خنده های مصنوعی....گریه های پنهانی

 

قسمت تو از دنیا، هر چه عشق و خوبی بود

سهم من ولی یک زخم، آن چنان که می دانی

 

من شبیه یک کولی ، دوره گردِ قلب تو

قلب من ولی قصریست ، تو همیشه مهمانی

 

زل زدن به چشمانت ، عادتم شده انگار

زل بزن به چشمانم ، ای که نور چشمانی..........!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 19:56  توسط محسن  | 

تک تک روزها را پشت سر می گذارم

 کارهایم را به انجام می رسانم آن گاه که باید لبخند می زنم

 حتی گاه قهقهه می زنم  ولی قلباً تنهای تنها هستم

  هر دقیقه یک ساعت  و هر ساعت یک روز طول می کشد

        آنچه مرا در گذراندن این دوران یاری می کند

       فکر به توست

      و دانستن اینکه  بزودی در کنار هم خواهیم بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 19:54  توسط محسن  | 

گاهي وقت ها مثلا آخر شب ها که مي خواي بخوابي يه دل تنهایی
 هست که يکم اون ور تر مي تپه براي تو......
يادت باشه فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه قفلشو بشکني...
 تو رويا هام با تو حرف ميزنم تويي که يادت وخيالت همیشه آرامش بخس من بوده
 ميدوني موقعي که يکم ازم دور ميشي چقدر غصه دار ميشم  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 19:52  توسط محسن  | 

ديشب پسرك رو خواب ديدم.

 

خيلي خوشحال بود!

 

بهش گفتم اين چه كاري بود كه كردي؟

 

گفت آخه اينطوري هر روز ميتونم ببينمش.

 

هرشب ميتونم به خوابش برم.

 

هميشه ميتونم مواظبش باشم.

 

تازه از همه اينا مهم تر

 

خدا بهم قول داده كه يه روزي اونم مياد اينجا پيش من..........

 

منم اينجا منتظرشم


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 19:51  توسط محسن  | 

هيچ کس نمي تونه به دلش يادبده که نشکنه اما من حداقل يادش دادم که وقتي شکست لبه ي تيزش دست اوني رو که شکسته نبره

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 19:50  توسط محسن  | 

دلتنگی هايم فقط مهمان تو می شدند! بغض های کهنه و نشکسته ام فقط در مقابل تو می شکستندو قطره قطره اشکهايم فقط در حضور تو باران می گرفتند و شرمی نداشتند!غم و خستگی هايم فقط شانه های تو را پناهی می دانستند !خزان دلم فقط در نسيم وجود تو بهاری می شد!و سرمای دل يخ زده ام با شعله های حرارت عشق تو ذوب ميشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 19:49  توسط محسن  | 

اگه يه نامه باشم
پر از پياماي خوب
كاشكي جوابم تو باشي
اگه يه عابر باشم
اسير طوفان شن
كاشكي سرابم تو باشي
پر از گناهم اگر رها شده بي خبر
كاشكي گناهم تو باشي
اگر تمام تنم
دو چشم خسته باشه
كاشكي نگاهم تو باشي
تو در من تب خوندني تب تند و فرياد
تو اصلا تمام مني ، يه سايه ي همسفر ، يه همزاد
تولد يك صدا يه فرياد
سكوت من شيشه اي صداي تو موندني
در من ، طلوع صدايي
تو مثل گل ساده اي نجيب و آزاده اي
اسمت ، صداي رهايي
صداي من رفتني
صداي ما موندني
مثل صداي هميشه
تو مثل گل ساده اي
نجيب و آزاده اي
حرفي ، براي هميشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 19:47  توسط محسن  | 

فریادم را خاموش می خواهند
و احساسم را مرده
احساسم به مانند زلال آب جویباری گردیده که کودکی برای بازی، نه برای کنجکاوی مشتی خاک به درونش می ریزد
احساسم را این چنین می بینند و این چنین می خواهند
چه باید کرد، چه، چه؟؟؟؟؟!!!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 19:46  توسط محسن  | 

غروب عاشقان رنگ طلائيست     اگر چه آخرش رنج و جداييست

نامم را به دار می آويزم روی وصيت نامه ی تو
با خط قرمز مینویسم:

((  راهی ))

و طناب می اندازم  دور گردن شاتوت ها

تا دلم خوش باشد تمام راه ها می میرند
تمام راهی ها می میرند
تمام سراب ها..........
*  *  *
نامم را به دار می آویزم تو خواب مرگ را می بینی
بیدار نمی شوی و نمی شنوی
صدای من را که در چند کیلومتری ات
روی همین تخت بیصدا فریاد می زنم

تو خواب مرگ می بینی  و مربای شاتوت را
روی میز صبحانه ی فردا....
*  *  *
نامم را به دار می آویزم......

- آه برادران تنگ نظرم!
مرا به قعر چاه بیاندازید

پیوست ۱:اگر صد برابر این هم بستنی خورده بودم مستوجب هیچ عذابی  نبودم. همه شان توهم بودند. من بستنی ام را کم دارم.........

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 19:45  توسط محسن  | 

 

ببین آرامشم

 بگذار یکبار برای همیشه بگویم  نه من تو را تنها میگذارم و نه تو مرا

 اگر بخواهی روزی هزار بار اینرا می گویم

 که هیچگاه تنهایت نمی گذارم اینگونه مرواریدهای چشمت را جاری مکن

 به فکر دل نازک ما هم باش

   آرامشم

  بدان که تو را درک می کنم

 و همیشه به پای تمام سختیها می ایستم بدان که  تمام لحظه های مرا تسخیر کرده ای

    و همیشه برای آرامش تو تلاش می کنم بدان که تمام من از توست

      و همیشه برای تو خواهم بود

      بدان که تمام لحظه های من با تو پیوند خورده اند

     و همیشه و هر زمان کنار توأم

       زندگی من

          گاهی اوقات احساس پوچی می کنم  احساس خلأ می کنم

            و فکر می کنم که اگر در هر لحظه ای که می خواهم

        تو در کنارم بودی

          چه میشد ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 19:43  توسط محسن  | 

((  وصیت نامه  ))

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :

 من خوب می شناختمش

نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود .

حتی زمان مرگ

آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب آن بیقرار عشق

چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود .

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

 شب در میان تاریکی در نور ماهتاب هر روز در درخشش خورشید تابناک

هر لحظه در برابر آیینه ی زمان آن دختر سکوت ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته بود روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

 جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد هرگز خیانتی به دستان تو نکرد

هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛ با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد

تا آخرین نفس ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته بود

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش !

کمی زودتر می آمدی  من خوب می دانم

حتی در آن جهان آن خفته ی خموش ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته است 

روز ی اگر .......

اما ؛ نه ؛ او هیچوقت دیگر نمی آید .

..............

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 19:41  توسط محسن  | 

ميدوني دليل كسوف و خسوف چيه؟ ماه و خورشيد واسه ديدنت دعوا ميكنن

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 21:13  توسط محسن  | 

برای شکستن من یه اخم کافیه ... نیازی به فریادت نیست واسه اشک ریختنم سکوت تو کافیه ... نیازی به قهر نیست برای مردنم حرف رفتنت کافیه ... نیازی به انجامش نیست **** نمی خوام بین منو بین دلش جنگ بشه نمی خوام عشقی که اون نداره کم رنگ بشه من فقط یه چیزی از خدا می خوام واسه یک بارم شده دلش برام تنگ بشه

 

بدترين شکل دلتنگي براي کسي آن است که در کنار او باشي و بداني که هرگز به او نخواهي رسيد 

 سلامم را مي خورم تا تشنه ي جواب نمانم ولي نه مثل رسم عاشقي اول سلام ويك عالمه گلايه از نبودن دلخوشي در اين روزگار وانفسا كاش مرا به خاطر سادگيم مي پذيرفتي . هيچ پرنده اي بي بال وپر تر از من نبود 

دل آدما به اندازه حرفاشون بزرگ نيست ولي حرفي که از ته دل باشه مي تونه آدم بزرگي بسازه

چنين گفت زردشت:....عاشق عاشقي باش و دوست داشتن را دوست بدار ، از تنفر متنفر باش ، به مهرباني مهر بورز با آشتي آشتي کن و از جدايي جدا باش

وقتي كه رفتي حس كردم كه تنها مي مانم

 

وقتي كه رفتي فهميدم كه دلم از دستم رفت

 

وقتي كه رفتي فهميدم كه سرم شانه نوازش گرش را از دست خواهد داد

 

وقتي كه رفتي فهميدم من هم رفتم

 

وقتي كه براي آخرين بار از خم كوچه عبور كردي روحم من هم پر كشيد

 

ولي به خودم اميد دادم

 

به خودم وعده دادم كه بر مي گردي

 

ولي دلم چيزي را كم داشت كه كاملا اونو حس كردم

 

خودم حس كردم كه قصر آرزوهايم خراب شد

 

خودم حس كردم كه ديگر كسي نمي تواند مثل او دوست داشته باشد

 

اری

 

واقعا دوست داشتنت بي ريا بود

 

بي ريا دوست داشت

 

بي ريا عاشق شد

 

بي ريا مهر ورزيد و بي ريا هم رفت

 

درست مثل قاصدك

 

اري قاصدكم رفت و من هم هم تنها شدم

 

قاصدكم رفت و قصر آرزوهايم خراب شد

 

قاصدكم رفت و دلم به انتظار برگشت او ماند تا مرد

 

به راستي بعد تو چه بايد مي كردم

 

من هم مردم دلم هم به همراه تو مرد

 

نمي خواست كسي را ديگر مثل تو دوست بدارد

 

وقتيكه رفتي نميدانم چرا دلم هم رفت

 

وقتي كه رفتي نمي دانم چرا دستانم ديگر توان نوشتن كلمات شاد را نداشت

 

وقتي كه رفتي بارها با چشمانم جنگيدم

 

كه چرا باز هم توان ديدن را دارند

 

بارها با خودم جنگيدم كه چرا من مانده ام

 

بارها با دستانم جنگيدم كه چرا هنوز توان نوشتن را دارند

 

از وقتي كه رفتي بارها دفتر شعرم با قطرات اشكم مزين مي شد

 

از وقتي كه رفتي ديگر توانم نوشتن را هم نداشتم

 

مگر اينكه دلم واقعا هواي تو را مي كرد

 

تنها آن زمان بود كه مي نوشتم آن هم فقط براي تو

 

از وقتي كه رفتي ديگر چشمانم نتونست غير از تو روياهاش تو رو ببينه

 

از وقتي كه رفتي دلم معبد و معبودش را از دست داد

 

مدام بهانه تو رو مي گرفت

 

به او مي گفتم كه رفته، براي هميشه از پيشم رفته

 

ولي ساده دل قبول نمي كرد

 

هجران تو را باور نداشت

 

مي گفت كه تمام وجودش بوي تو را مي دهد

 

براي همين مي گفت كه تو هم هستي

 

از چشمانم متنفر بودم

 

كه چرا از همان لحظه اول برايت اشك نريخت

 

مي دوني ديگه نمي خواستم اونها رو باز كنم

 

ازشون متنفر بودم

 

آخه مي دوني روزي كه براي اخرين بار دستت رو روي اونها كشيدي

 

و گفتي كه قطره اشكت بوي عشق مي ده

 

فكر كردم چشمام از خودم عاشق تر هستند

 

نمي دونم شايد دوامشون تو عشق خيلي بيشتر از سياوش بوده

 

شايد چون خيلي دوستت داشتن نتونستن باور كن

 

شايد هم عزيز معجزه دستهاي تو بوده

 

اره مطمئنم كه معجزه دستهاي تو بوده

  

هيچ وقت تا اين اندزه تنها نبودم

 

تو قامت عشق را با رفتنت شكستي

 

از وقتي كه رفتي خورشيد باري من از سمت مشرق طلوع نمي كند

 

از آن زمان كه تو از باغ دلم پركشيدي ديگري هيچ بهاري به سراغ دلم نيامد

 

ديگر بلبلان در اين باغ شوق آواز خواندن ندارند

 

ديگر درختان خسته باغ دلم شكوفه نمي آورند

 

اي عزيز دل

 

خورشيد و زمين و بهار و بلبلان و درختان يكصدا تو را مي خواهند

 

و من خدا را در هنگام هر اذان براي آمدنت دعا مي كنم

 

و زمزمه مي كنم

 

اي بهترين،  زيباترين و عاشق ترينم برگرد

 

اما تو صداي زمزمه آنها را نمي شنوي قلم در دست گرفتم كه بنويسم از تو متنفرم تا

 

شايد بتوانم به زندگي آنطور كه مي خواهم ادامه بدهم ولي وقتي به كاغذي كه

 

دستم روي آن بود نگاه كردم ديدم كه بي اختيار باز هم نوشته ام دوستت دارم

 

برگرد ، برگرد كه دلم ، قلبم، همه و همه بهانه تو را مي گيرند

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 20:56  توسط محسن  | 

چه سخته تو چشمایه کسی نگاه کنی که تمام مهرتو ازت دزدیده و بجاش یه زخم همیشه گی به قلبت هدیه داده و به جایه این که لبریز از کینه و نفرت شی حس کنی هنوزم دوسش داری....چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو به دیواری تکیه بدی که زیر اوار غرورش همه وجودت له شده....چه سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چی جز سلام نتونی بهش بگی.....چه قدر سخته گل ارزوهاتو تو بغل کسه دیگه ای ببینی و هزاربار تو خودت بشکنی و اروم زیر لب بگی هنوز هم دوسش داری

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 20:44  توسط محسن  |