|
تقدیم به کسی که لحظه ای با او بودن مانند نسیم سحر گاهی زود گذر است...
|
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم کوله باری که از درد بر دوشت هست کمی من آن را به
دوش کشم
دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از دل تنگی هایت بکاهم
دستانت را در دستانم بگذار و بدان که فا صله ای که در بین انگشتانت هست برای چیه؟؟!!
اینه که یکی اونو برات پر کنه پس به دنبال اون کس باش...
به این امید ندارم که همیشه و همیشه تا ابد دستانم را در دستانت قرار دهم
ولی بیا تا این چند صباحی که در کنار هم هستیم دستانمان در دست هم قرار گیرد و به آنچه
که
در این سالها در انظار ش بودیم برسیم از این لحظات استفاده کنیم و با هم با شیم و از کنار
هم بودن و هم صحبت هم بودنبه آرامش برسیم و حر فای نا گفته را به هم بگوییم
نا گهان چه قدر زود دیر می شود...
پس بیا تا دیر نشده دست هایمان را در دستان هم قرار دهیم تا دیر نشده...
اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

کاش همه ی عشقای دنیا عشق آسمونی بود عشق به خدا بود و صفا و مهربونی بود کاش همه ی آرزوها یافتن عشق و خوبی بود کاش توی دنیای ما ستاره ها چیدنی بود کاشکی گلها همیشه توی باغا شاد بودن حتی توی زمستون هم گلها همیشه باز بودن کاشکی تو قلب آدما عشق و مهربونی بود عاشق خدا بودن کاشکی به این آسونی بود دیگه کمتر آدما فکر دلاشون با خداست نمی دونم که چرا قلبشون از خدا جداست؟
چه غریبانه
يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم : اگه بارون نبود چي ؟ گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش مي گيره ... گفتم : يه خواهش دارم . وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار . گفتي : به چشم ... حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دور دورا ايستادي و بهم مي خندي

بی کس و تنها کنار پنجره نشسته ام و به جای تو زانوی غم در بغل دارم. قطار ثانیه ها در گوشم سوت می کشد که شب از نیمه گذشته و تو هنوز بیداری؟
چشمانم به عکس قاب شده ات در خیال می نگرد پس چرا به بالینم نمی ایی؟ ثانیه ها غرق در تماشا تنم اهسته اهسته خالی از سردی می شود انگشتان تو هست که اشکهایم را می رباید...
گرمی بوسه هایت بر موهایم مرا می سوزاند...
... و این بار تپش قلب من است که موهای تو را می نوازد

براي من نوشته گذشته ها گذشته تمام قصه ها هوس بود براي او نوشتم براي تو هوس بود ولي
براي من نفس بود كاشكي خبر نداشتي ديوونه ي نگاتم يه مشت خاك نا چيز افتاده اي به زير پاتم كاشكي صداي قلبت نبود صداي قلبم كاشكي نگفته بودم تا وقت جون دادن باهاتم
نوشته هر چه بود تموم شد نوشتم عمر من حروم شد نوشته رفته اي ز يادم نوشتم شمع رو به بادم نوشته در دلم هوس مرد نوشتم دل توي قفس مرد
كاشكي نبسته بودم زندگيمو به چشمات كاشكي نخورده بودم به سادگي فريب حرفات لعنت به من كه آسون به يك نگات شكستم به اين دل ديوونه راه گريزو ساده بستم


تنهایی بگو چگونه اسمت را بنویسم؟ وقتی اشک نمی گذارد
اسمت را به همراه ستاره می نویسم چون مرا به یاد شبهای تارعشق
بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقی را؟
بگو چگونه بعد از این تحمل کنم لحظات تنهایی را؟
با نوشتن تنهایی گریه ام می گیرد چه برسد به اینکه تنهایم بگذاری
بگو چگونه احساسم رابنویسم که دیگر دلم از تنهایی و بدون تو بودن

از تاریخ انقضا بدم میاد ... اما طبیعت هر چیزی اینه که یه تاریخی برای مصرف داشته باشه
................ .
انتهای راه نزدیک است
اجازه بده گاهی زمانی از آن تو باشم
اگر نمی توانم گاهی زمانی از آن تو باشم
بگذار که هر وقت که می گویی کنار تو باشم
اگر نمی توانم دوست پاک تو باشم
اجازه بده دوست پست و کثیف تو باشم
اگر نمی توانم عشق راستین تو باشم
بگذار باعث سرگرمی تو باشم
ن

به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."
به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من زيبا تر است..."
به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."
به عشق گفتم: "آخر تو چيستی؟" گفت: "نگاهی بيش نيستم

اومدم تکیه کنم شکست
فکر نمی کردم ساقش انقدر نازک باشه
نمی دونم چرا یادم رفت باید تنهایی به خورشید رسید
چرا یادم رفت گل پیچک فقط بخاطر خودش به درخت می پیچه
یادم بمونه فردا باغچه رو هرس کنم
آخه اطراف گل سرخم پر از علفهای هرز

تنها ....تنهای تنها ... ستاره هان که زخم های من رو میفهمن
هنوز هم عاشقانه هایم را
عاشقانه برای تو مینویسم
هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن
از با تو بودن حرف میزنم
هنوز هم باور دارم
عشق ما جاودانه است
اینروزها دیگر پشت پنجره مینشینم و
به استقبال باران میروم

سخت ترين ديدار.....ديدار اوني كه به جاي همه عشقي كه بهش دادي يه قلب زخمي برات يادگار بذاره و تو نگاهش كني و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس كني هنوزم دوستش داري ......بخواي همه تنهايي رو كه به اميد برگشت دوبارش تحمل كردي تو گوشش فرياد كني اما حتي نتوني ....... به چشماش نگاه كني كه بفهمه با همه بديهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داري

کاش همه می دیدند و می فهمیدند هر کسی اجازه ی ورود به روح ادمها را ندارد و عفونت به راحتی می تواند زیر زیباترین لبخندها و غمبارترین چهره ها پنهان شده باشد
ميدونم ميتوني قلبمو آتيش بزني
اما نزن...
ميدونم ميتوني بري و منو تنهام بزاری
اما نزار....
ميدونم ميتوني بريو باکس ديگهاي دوست شي
اما نشو...
ميدونم ميتوني جواب منو ندی
اما بده...
ميدونم ميتوني نابودم کنی
اما نکن...
ميدونم ميتوني واسم حرف نزنی
ولي بزن اي مهربون
من دوست دارم
ميرسد
روزي كه احســـــــــــاس مرا باور كني
ميرســــــــد
روزي كه نادم باشی
از رفتار خود خاطــــــــــــــرات رفته ام را مو به مو از بر كنی
ميرســـــــــــــد
روزي كه تنها ماند از من يادگار نامه هاي كهنه اي را كه به اشكــــــت تر كنی
ميرسد
روزي كه در صحراي خشك بي كســی
بوته هاي وحشــــــــــــــي گل را زغم پرپر كنی
ميرســــد
روزي كه صبرت سر شود در پاي من
آن زمان احســــــــــــــــــاس امروز مرا باور كني

چه می شد عشق را چون قرص نان تقسیم می کردند
به هر کس حصه ای در خورد او تقدیم می کردند
چه می شد امتحان را، جسم اگر از عاشقان می خواست
به جایش زیر پای دوست، جان تسلیم می کردند
اگر فصل فراق از دفتر ایام گم می شد،چه کم می شد؟
چه می شد این ورق را،پاره زین تقویم می کردند؟
ستمکاران چنین بنیان مظلومان نمی کندند
به جای آه اگر از خشم اینان بیم می کردند
نشان هوشیاری بود آن عصیان ابلیسی
زمانی که ملایک خاک را تعظیم می کردند
اگر می شد که معنی را به ذات آورد، بی تردید
به صورت عشق را، مانند تو ترسیم می کردند
از آن دم کز ازل تصویر زیباییت می بستند
به بویش تا ابد تعلیم شیداییم می کردند

تو هم بدون من نمیتونی دوام بیاری نرو
توهم مثه من تو غصه کم مییاری نرو
آه نروو
نرو، توهم میپوسی میمیری بی من نرو
توهم تؤون غم میگیری
ای من نروو آه نرو، نروووو
تو که میدونی من بی تو ، تو بی من یعنی حسرت
تو که میدونی بی جواب میمونه عشق و عادت
تو که میدونی کم میشم ، تو که میدونی کم میشی
تو که میدونی هم آغوش غم میشی
نرو آه نروو نروووو
خسته ام چشم هايم خسته است
ذهنم پر تشويش قلبم پر درد
گوش هايم ديگر طاقت هيچ هياهويي ندارند
لحظه هاي بي رحم پي درپي هم مي گذرند
انتظاري تلخ نه انتظار شيرين است
چون پس از پايانش لحظه ي ديدار است
وقتي که صداي نفست در گوش من طنين انداز است
انتظارم ديگر رو به پايان است با بودن تو
ذهنم پر از آرامش قلبم مملو از عشق
چشم هايم پر شوراما
لحظه هاي بي رحم تند و تند از پي هم مي گذرند
وصداي نفست را از من باز پس مي گيرند باز هم قلبم پر درد
ذهنم پر تشويش چشم

دسته گل برات مي فرستم که توش يک شاخه گل نرگس يگ شاخه گل مريم و يه دنيا گل رز...................اخه ميدوني گل نرگس نشونه محبته.. گل مريم نشونه دوستيه.. ولي گل رز نشونه عشق به تمومه زبونهاي دنياست

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش
شاید دیگه هیچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی
و از کسی که تو رو دوست داره ساده عبور نکن
شاید هیچ کسی مثل اون تو رو دوست نداشته باشه

اگه يه روز شاد بودي آروم بخند تا غم بيدار نشه و
اگه يه روز غمگين شدي آروم گريه کن تا شادي
نا اميد نشه
جير جيرك به خرس گفت: عاشقت شدم ...
خرس گفت: الان وقت خواب زمستانيه منه
وقتي بيدار شدم در اين باره حرف مي زنيم ...
وقتي خرس بيدار شد جير جيرك را نديد...
خرس نمي دانست
جير جيركها 3 روز بيشتر عمر نميكنند....
* * * * * * *
دل آدمها به اندازه ي حرفهاشون بزرگ نيست ...
اما اگه حرفاشون از دل باشه
ميتونه بزرگترين آدمها رو بسازه ...
* * * * * * *
يادت باشه اگه يه روز فكر كردي
نبودن يكي بهتر از بودنشه
چشماتو ببند واون لحظه ايي رو كه
اون كنارت نيست رو به خاطر بيار
اگه چشمات خيس شد بدون كه
داري به خودت دروغ ميگي....

پروانه گاهي فراموش ميكنه كه
زماني كرم بوده
* * * * * * *
دستهام بوي گل ميدادن
منو به جرم چيدن گل گرفتن...
اما هرگز فكر نميكردن شاید گلي كاشته باشم...
* * * * * * *
ما چقدر دير متوجه ميشويم كه
زندگي يعني همان روزهايي
كه ما زود گذشتن آن را آرزو ميكنيم...
* * * * * * *
فرق نمي كنه كه گودال آب كوچكي باشي
يا دريايي بي كران زلال كه باشي آسمان در توست ...
* * * * * * *
كسي رو واسه دوستي انتخاب كن
كه دلش انقدر بزرگ باشه
كه خودتو واسه جا كردن تو دلش
كوچيك نكنين ...
* * * * * * *
دوست واقعي كسي است
كه دستتو بگيره ولي
قلبتو لمس كنه
* * * * * * *
نکنه توی خش خش برگهای پاییزی گم شدی !
آره عزیز این روزا فقط راه میرم۰۰۰
روزهای نشستن و نوشتن نیست۰۰۰۰
بانوی پاییز از راه رسیده و مثل همیشه منو غرق در رنگهای زیبای پاییز کرده است۰۰۰۰
بهر صورت اگر از احوالات من جویایید۰۰۰
ملالی نیست جز.......
و دیگر هیچ !
عجیب ترین حس دنیا رو دارم تجربه میکنم۰۰۰۰۰
عاشق باش ومغرور و تنها......
دوستت دارم باران من.........دوستت دارم باران من

سهم من از عشق چه بود؟!
آهی سرد و سوزان از دل سوخته ام بر آمد و من باز در این فکر که سهم من از عشق چه بود؟!
من، شاید بازیچه ی عشق بودم ...
یاشاید عاشقی بودی و من بازیچه ی دست یک عاشق ! عاشقی که عشقم را نپذیرفت و به آتش کشیدش !
و امروز یقین دارم سهم من از عشق هیچ بود و من نمی دانستم !
و تاوان این نادانی از دست رفتن قلب شیشه ایم بود و شاید تمام احساسم.....
هرگز بر نگرد ای غریبه چرا که در قلب آکنده از خشمم جایی برای دوستی نمانده

نمي دانم دلم گم شده يا اوني که دل به او سپردم! نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم.
نمي دانم اعتماد بي جا کردم يا بي جا به من اعتماد کردند. نمي دانم لياقت او را نداشتم
يا او لايق من نبود. نمي دانم من در حق عشقمان خيانت کردم يا او. او قدر ندانست يا من,
نمي دانم..... نمي دانم خدا اين را قسمت ما کرد يا ما خود قسمت را رقم زديم. نمي دانم
چرا وقتيکه دل بستن سهل است, دل کندن آسان نيست. نمي دانم خدا به ما "دل" داد تا از
دنيا ببريم يا دنيا رو داد تا دل بکنيم نمي دانم خدا

توی زندگی دلیلی نداره که حتما بتونی کسی روپیدا کنی که دوسش داشته باشی
وفکر کنی باهاش خوشبخت میشی.
اگه پیدا کردی دلیلی نداره که شرایطی پیش بیاد که بتونی بهش بگی.
اگه گفتی دلیلی نداره که اون تو رو بفهمه
اگه درکت کنه دلیلی نداره احساسات تو براش مهم باشه
اگه مهم باشه دلیلی نداره که بخواد به رابطش باهات ادامه بده
اگه ادامه بده دلیلی نداره اونم دوست داشته باشه
اگه دوست داشته باشه دلیلی نداره که ولت نکنه!
...اگه ولت کرد...
...دیگه...
!...دلیلی برای ادامه زندگی وجود نداره...!
دوستش داري اوني رو كه وقتي مي بيني قلب نازنيت به تپش مي افته.
وقتي آسمون نگاهت نا اميد شد تو نا اميد نشو چرا كه توبايد دلداريش بدي
اون موقع كه بايد بياد بياري كسي رو كه تنها اميدش تويي. وقتي همه ي
درها به روت بسته شد نترس وقتي پر از سكوت شدي بازم نترس ياد اوني
بيافت كه به صدات محتاجه و با سمفونيه صداي تو جون ميگيره . وقتي
اين قدر غصه توي دل كوچيكت انبار شد كه خواستي از غصه بشكني
فراموش نكن كسي رو كه توي دلت يه كلبه از عشق ساخته . وقتي اون
چشاي مثل ماهت از عشق خالي شد .... تهي شد از تصويرش ! ...
يادت بيار كسي رو كه حتي توي عكسش بهت لبخند ميزن

چه کسي آشناي من است ؟
ستاره ام کجاست ؟ آيا آن را ديده ايد ؟
تنهايي ام را چه کسي غم دارد ؟
آيا ستاره اي روشن است ؟
کسي مي نگرد خزانم را ؟ کسي هست ؟
صدايم را مي شنويد ؟ آري منم ، من !
خنده ي آفتاب گوشم را مي خورد . نمي توانم . . .
طاقتم ته کشيده . . .
بغضم را ديده ايد ؟ چشمهايم را آيا لحظه اي دزديده ايد ؟
کسي چه مي داند آشناي من کيست ؟!
درد من است ، کسي را کاري نيست !
روزي گريه خواهم کرد ، آري . . . روزي گريه خواهم کرد . ولي
ولي هنوز مي خندم
دروغ ، نيست ، خنده ام را مي گويم . . . دروغي نيست !
خنده ، تنها راه من است
خنده ام زندگي است . خنده ام عشق است . خنده ام عاشق زندگي است
. . .آري . . .
مي خواهم آيينه اي باشم براي زندگي ،
براي تو . . . تويي که سراپا گريه اي
گوش کن
خنده گريه ي تنهايي من است ،
ليک ، آفتاب زندگي است . سخت نيست ، زيباست
خنده ام مال من است . مال همه ست
تويي که سرا پا گريه اي . . . گوش کن


وقتی با تموم قلبم واسه زندگی می میرم
تن من می لرزه اما تو رو از خودم می گیرم
تن بی من ،من بی تو ،من از سایه فراری
می شم اون حادثه ای که ،روزی بود و روزگاری
حالا من نه توی قصه ،نه تو آرزو، نه خوابم
این یه اتفاق ساده ست چرا دنبال جواب
يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده

از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام
كه عزيز باراني ام را
در جاده اي جا گذاشتم
يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم
توقعي از تو ندارم
اگر دوست نداري ، در همان دامنه ي دور دريا بمان
هر جور تو راحتي باران زده ي من
همين سوسوي تو از آن سوي پرده ي دوري
براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست
من كه اين جا كاري نمي كنم
فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم
همين
اين كار هم كه نور نمي خواهد
مي دانم كه به حرفهايم مي خندي
حالا هنوز هم وقتي به تو فكر مي كنم باران مي آيد
صداي باران را مي شنوي ؟

(...سکوت...)
يک نيمکت کنار خيابان، دوتا سکوت...
اين زندگي کشيده به اين جا چرا؟ سکوت
من را نگاه کن به تو هم فکر ميکنم
پس فکر ميکند به خودش بي صدا سکوت
اين ماجراي تلخ خيابان و عشق هاست
يک روز سرد توي خيابان دو تا سکوت
هر يک شبيه آن يکي آبي ، بنفش، سرخ
هرچند بود منشاء اين رنگ ها سکوت
در هم قدم زدند و به هم فکر فکر فکر
آخر رقم زدند سر آغاز را: سکوت
يک ماه بعد: هردو به هم خو گرفته اند
چون کودکي به مادر و چون کوه؛ با سکوتش
ماه بعد روي پل عابري بلندـ من دوست دارمت
مثلا تا کجا؟ سکوت
در روز هاي بعد يکي فکر ميکند: عشق اشتباه بوده وگر نه چرا سکوت؟
يکسال بعد: ما به هم اصلا نمي خور
يم يک نيمکت کنار خيابان دوتا سکوت

تو شروع آسمونی می دونستم نمی دونی
چشم تو آخر دنیاست خودت این و نمی دونی
داشتن ونداشتن تو گاهی سخته گاهی ساده
اگه راهی اگه بیراه ،منم و پای پیاده
آخ که چه ساده گم شدم تو غربت چشای تو
سکوت شیشه ی دلم شکسته با صدای تو
آخ که تموم لحظه ها اسم تو یادم می آره
گذشته ها گذشته و هیچ کی گناهی نداره