تبليغاتX
مرحم سکوت
تقدیم به کسی که لحظه ای با او بودن مانند نسیم سحر گاهی زود گذر است...

يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول مي دم كه

 مي خندونمت ولي من میتونم باهات گريه كنم

 اگه يه روز خواستي در بري حتما خبرم كن

 قول ميدم كه ازت بخوام وايسي اما

 من تونم باهات بدوم اگه يه روز نخواستي

 به حرفاي كسي گوش كني خبرم كن قول ميدم

كه خيلي ساكت باشم اما اگه يه روز سراغم رو

 گرفتي وخبري نشد سريع به ديدنم بيا احتمالا بهت احتياج دارم

 

آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند

دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم

 او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است

 گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار

 تغيير کرده است خنديد به سادگيم آيينه و گفت

احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم

از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي

سال‌ها دير کرده است در آيينه به خود نگاه مي‌کنم

ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است

راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است

 

 

من به 2 چیز عشق می ورزم:1تو ودیگری وجود تو
به 2چیز اعتقاد دارم:1خدا ودیگری تو
من در این دنیا 2چیزمی خواهم:1 تو و دیگری خوشبختی تو
من این دنیا را برای 2چیز میخواهم:1تو ودیگری برای با تو موندن
دوست دارم وقتی دلم برات تنگ میشه پشت ابرا برات گریه کنم
پس هر وقت بارون اومد بدون که دلم برات تنگ شده

                                                                    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 19:52  توسط محسن  | 

      می دانم که این قلمها و کاغذها جای تو را برایم پر نمی کند.

 

   می دانم که اگر هر چه بیشتر از تو بگویم بیشتر دلتنگ می شوم.

 

                دانم که تو برایم دست نیافتنی هستی...

 

                می دانم که شاید دوستم نداشته باشی.

 

   می دانم که اگر تو مرا نخواهی،دوست داشتن من هیچ فایده ای ندارد.

 

            می دانم که چه طور مرا دیوانه خود کردی...   

 

                  می دانم جنس عشقت چیست.     

 

                می  دانم همیشه از چه حرف می زنی...    

 

                     می دانم دلت دلتنگ چیست...       

 

                     می دانم نیازمند چه هستی.       

 

               می دانم که می خواهی با من چه کنی....       

 

                           همه اینها را می دانم             

                                  ...........

 

                      ما شاید تو این را ندانی که من:       

                  

          (( بی صبرانه می خواهمت و بی انصافانه دوستت دارم.))

 

 

هر چي مي خوام برات بگم قصه دل واپسيه

 هر چي نثارت بكنم يه آسمون بي 

 كسيه قصه من قصه تو قصه عاشق بودنه 

 حرفاي ما هر كلمه اش از عاشقي سرودنه 

 نمي دونم يادت مياد روزايي كه غصه نبود

 حرف كه هميشه اين روزا خاطره ميشه

 خيلي زود يادش بخير زماني كه شعراي

 من مال تو بود! دست من از تو مي نوشت

 قلب من از تو مي سرود اما ديگه فاصله ها

چيزي برامون جا نذاشت انگار نميشه دور بود

 و پيش كسي دل جا گذاشت شايد اينم يه قصه بود

 كه قهرماناش ما بوديم ما كه بغير از دل خوش

 دنباله چيزي نبوديم حالا ديگه تو فال ما نشونه عاشقي

 نيست ديگه نميشه گفت كه عشق چيزي هميشه موندنيست!

 

خیلی سخته توی پاییز با کسی آشنا شی

                               اما وقتی بهار شد یه جوری ازش جدا شی

                          خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

                              بعد به اون بگی که چشمات نمیخواد اونو ببینه

                         خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

                               کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

                          خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت

                                ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت

                        خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی 

    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 19:44  توسط محسن  | 

بهترین سلامها تقدیم به تنها بهترینم

بهترین امشب هر کاری کردم خواب به چشمانم نرفت

نمی دونم دلشوره عجیبی دارم آنقدر گریه کردم که بالشتم خیس شده

آمدم تو وبلاگ نوشتم که شاید دلم آرام بگیره

ولی فایدهای نداشت حتی بر شدت اشکهام افزود

نمی دونم چکار کنم می روم اندکی در تنهایی قدم بزنم

ثانیه ای فکرت از سرم دور نمی شود اگه باز آروم نشدم واسه سلامتیت

بر می گردم نماز می خونم شاید که تا اون موقعه صبح شود

حالا می فهمم بدون تو زندگی معنی نداره

همیشه بهترینی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 15:7  توسط محسن  | 

اگر دنیای ما سنگ است

بدان سنگینیه سنگ هم قشنگ است

اگر دنیای ما دنیای درد است

بدان عاشق شدن از بهر رنج است

اگر عاشق شدن پس یک گناه است

دل عاشق شکستن صد گناه است

شکستم بی صدا یک بار دیگر

خطا کردم من یک بار دیگر

دو چشم تو مرا از راه به در کرد

شکستم توبه را یک بار دیگر

خداوندا

کسی از پشت پرچین نگاهم کرد

 نگاهم کرد وبا افسون چشمانش سر به راهم کرد

سفر،غربت، اسیری دربه در بودن چه گویم

که تنها شوق ماندن در کنارم بی پناهم کرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 15:5  توسط محسن  | 

سر بر شانه هایت بگذار

دست هایت را دورت حلقه کن

و خودت را محکم در آغوش بکش باور کن

غیر از خودت هیچکس را نداری

به اندازه ی غرور او

به اندازه ی خودخواهی اش

به اندازه روزهای بی هم بودن،

....تنهایی....

 اشک هایت را پاک کن

شاید تو هم روزی شانه ای پیدا کنی

و آغوشی برای تنهایی ات

 سر بر شانه هایت بگذار

و امشب در بسترت

خودت را بوسه باران کن

و تا به صبحدم برای دلت

.غزل های عاشقانه بخوان.

وباور کن باور

که بعد از مریم  توتنهای تنهایی

...تو تنهایی ...

 

حتی به نبودنت فکر

هم نکرده بودم باورم نمی شه که حالا

تنهای تنها قدم بر می دارم

می ترسم پشت سرمو نگاه کنم

و ببینم که نیستی نمی خوام باور کنم

که تو دیگه نیستی

اونم به این راحتی  بدون اینکه حتی به من فرصت بدی

یه ریزه راجع به نبودنت فکر کنم  یا حتی بپرسم چرا می ری

......  ......

روزای خوبی بودن

...خیلی دوستت داشتم

با هم بودنمون رو

حاضر نبودم با هیچ چیز عوض کنم

دستات، نگاهت، بوسه هات

برای هیچکدوم جایگزینی نداشتم

تو هم همیشه می گفتی

"منم همینطور"

........

با هم می رفتیم حرف می زدیم

می خندیدیم یهو دیدم تنهام

تنهای تنها

به همین راحتی رفته بودی

بدون اینکه حتی به من فرصت بدی

به نبودنت هم فکر کنم!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 15:2  توسط محسن  | 

 

حقيقت تلخ است اما نه به تلخی تنهايی

تنهايی سخت است اما نه به سختی جدايی 

می خواستم اسمتو روی سينه ام خال کوبی کنم

اما ترسيدم که صدای قلبم تو رو اذيت کنه...

 وقتي بارون چشات ميگه وقت رفتنه

وقت حكومت غمو ، حضور گريه منه

سكوت گريه نگام ، هنوز به ياد شب

عشقت تو قلب و دلم ،داغه و گرمه مث تب

تو اين سكوت بی صدا ، بازم دلم از تو رميد

خسته و دل شكسته ام ، خالی ام از عشق و اميد

اين گريه هميشگی ، مونده تو شبهای من

تو اين روزهای بی وفا ، عشق رو تو دادی ياد من

اين قلب خسته و نگام ، آخر بی نشونيه

ياد نگاه آخرت ، تا ته خط موندنيه

صدای آخرين من ،تا تو نيای در نمي ياد

تك تك لحظه های من ، فقط تو رو ازم مي خواد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 14:58  توسط محسن  | 

کاش قلبم درد تنهایی نداشت . چهره ام هرگز پریشانی نداشت . برگهای اخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت .کاش می شد راه سرد عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت

.......................................

..............

كتاب مي مونن كه تا وقتي تمام نشن براي ديگران جذاب اند . پس سعي كن خودت رو جلوي ديگران تند تندورق نزني تا زود تمام بشي براي اينكه وقتي تمام بشي مطمئن باش ميرن سر يك كتاب ديگه

.........................

...........

تنهايی گل ميخک دارم ميخک قشنگ و زيبا بهر تو کاشتمش تا به تو هديه دهم گل تنهايی را ابر را گفتم آبش داده بادرا بهر نوازش چه سفارش کردم تا به آن بوسه زند بوسه های آرام همچو پروانه به گل گر به آن بوسه زنی با تو سخن خواهد گفت اين گل میخک من حرف هايی دارد ...

.........................

..........

اين جهان کسي هست که با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي کند و صداي قلبت آبرویت را به تاراج مي برد، مهم نيست که او مال تو باشد. مهم اينه که فقط باشد، زندگي کند، لذت ببرد و نفس بکش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 14:55  توسط محسن  | 

سکوتم را به باران هديه کردم , تمام زندگي را گريه کردم , نبودي در فراق شانه هايت ، به هر خاکي رسيدم تکيه کردم

روزي که دلم پيش دلت بود گرو دستان مرا سخت فشردي که مرو روزي که دلت به ديگري مايل شد کفشان مرا جفت نمودي که برو...............بوديم و کس پاس نميداشت باشد که نباشيم بدانند که بوديم..................اخه بي قبله عشق نماز عاشق جي ميشه؟ اخر غصه چشات سهم چشاي کي ميشه؟............... هزار بار قسم خوردم كه ديگه اسم تو را بر زبان نيارم ولى افسوس كه اسم تو قسمم بوده

نمی گیرد کسی جز غم سراغ خانه ما را... به سختی جغد پیدا می کند ویرانه ما را... از آن شادم که می آید غمش هر شب به بالینم... از آن ترسم که غم هم گم کند ویرانه ما را...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 20:25  توسط محسن  | 

 

مال منی و به اندازه دلم

 

یا معبدی که به سمت تو مایلم

 

بغض شبانه که از راه می رسد

 

خورشید وار می آیی مقابلم

 

حالا که از تو به دریا رسیده ام

 

پس کو بساط رسیدن به ساحلم 

 

 

      

                                                             سنگ قبرم را نميسازد کسي .مانده ام در کوچه هاي بي کسي.بهترين دوستم مرا از ياد برد سوختم خاکسترم را باد برد

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 20:11  توسط محسن  | 

اگر بگويم وجودت گرمي بخش زندگيم نيست دروغ گفته ام اما چگونه مي توانم اينطور آرام و صبور به انتظارت بنشينم وقتي نمي دانم پس از طلوع آفتاب کدامين روز به ديدارم خواهي آمد؟ نمي دانم چه کسي بر پيشاني من واژه انتظار را نوشته است که اينگونه بايد تاوان اين پيشاني نوشت شوم را پس بدهم؛ خاموش باشم و دم نزنم و براي گشايش کارهايم فقط دست به دعا ببرم. نمي دانم کدام طلسم را به تقديرم بسته اند و کداميک از خدايان شوم 

 

هنوز معنای باران نفهمیدم که بر اسمان دلم باریدی

هنوز معنای محبت را نمی دانستم که تو در کنج دلم جای دادی

نمی دانم تو را به چه چیز صفت دهم

 با کدام گل سرخ جواب محبتهای تو را کنم

هنوز معنای عشق نمی دانستم که تو با عشق ورزیدن به من عشق را نشان دادی

وقتی قلم در دست داشتم تا به جای گل سرخ نامه ای برایت بنویسم

هیچی به ذهن نمی رسید به جز اینکه بگویم

دوستت دارم

پس فرصتی برای عاشقی من بده

 

 

    

برای تو می نویسم...

با یک دل غمگین.. بازم دلتنگتم ...هیچ وقت تنهام نذار!..

احساس من امشب درگیر رویاهاس..

با این دل درگیر...به تو میگم برگرد..

قسم به رویاهام..به لحظه های بودنت ...به اون نگاه آتشین لحظه ی دل سپردنت!..

به خاطر لبخند توست که من همیشه صادقم..

تحسین تو نگاه تو وقتی برات حرف می زنم..

وقتی منو صدام کنی تو لحظه های تنهایی ...

 وقتی بهم نگاه کنی...لحظه ای که  تو خودمم..

نه ! تو ازم نخواه که بی تو وقتی رفتی زنده بمونم...

ازم نخواه وقتی که نیستی با شقایق بخونم..

همیشه ٬ هر لحظه به تو فکر میکنم..

ازم نخواه خاطرات تورو جا بذارم .. بسوزونم..باید بفهمی بی تو نمیشه زنده بمونم

به خاطر احساس من که بی تو فردا میمیره...

به خاطر رویای من که بی تو ٬ وقتی نیستی خالی میمونه...

به خاطر قسم به عشق...که هر دو با هم خوردیم..

به خاطر نگاه من!...به خاطر من عشق من...از گناه من بگذر!..

به خاطر یه قلبی که وقتی نباشی بی کاره!..به خاطر تنهایی شاپرکی که تو قصه ها..

باید یه عمری تنها بمونه..

نه! ... نمیذارم بری فردای من...

نمیذارم تنهام بذاری توی غبار...تو لحظه ها.. تو جاده ها..

یه عمری بی تو پر زدم..حالا که بهت رسیدم تنهایی پر نمیزنم..

نه .. نه ... نمیخوام تو هم بری توی غبار بی کسی ها گم بشی..

نمی خوام بری منو با دلتنگی م توی غربت ٬ توی این دنیای بی رحم ٬

بین این همه بی احساس .. اسیر کنی..

بعد تو کسی نمیتونه به رویام پا بذاره...آخه تقصیر خودت بود...

ملکه ی رویاهای سپیدم ... تا همیشه اول شدی...

حرف آخرم همینه...

به خدا قسم به عشقمون میخوام رها بشم..

توی خاطرات خوبم ٬ با تو هم صدا بشم... تو از اشتباهم بگذر...

میخوام که باهات باشم...

سرمو رو شونه های تو بذارم..من رها بشم...

میشم بال پرواز تو با تو میرم به کهکشون...تو فقط با بمون ..

من همونی میشم که تو بخوای...

اگه با من بمونی .. اگه از گاه من بگذری...

با تو میام تا هر کجا؟؟تا هر کجا که تو بخوای

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 19:57  توسط محسن  | 

 

به کجا باید رفت؟.....ز که باید پرسید؟!!!

واژه عشق و پرستیدن چیست؟

جان اگر هست چرا در من نیست؟

من که خود می دانم ..راه من راه فناست

قصه عشق فقط یک رویاست....

اه ای راه سکوت...

اه ای ظلمت شب....

من همان گمشده این خاکم...

به خدا عاشق قلبی پاکم....

 

 

 

 

محاكمه عشق بود
و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

 

 

 

اگر روزی من مردم و تو مرا دوست داشتی هر پنجشنبه به مزارم بيا وگل سرخی بر روی

قبرم بگذار تا هميشه آن گل سرخ را که به تو داده بودم به خاطر بياورم...ولی...اگر تو

مردی....من فقط يک بار بر مزارت می آيم و آن دسته گل سفيد مريم را که به خون خود

سرخ خواهم کرد را برايت هديه می کنم و عاشقانه در کنارت جان می سپارم تا بدانی

هيچ وقت تنها نيستی.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 19:24  توسط محسن  | 

مي خواهم از ديار شما سفر كنم و به كوي عشق بروم ، مي خواهم بجائي بروم كه حرف مرا بفهمند ، جائي كه دروئي ، دروغگوئي ، ريا و ............... نباشد .

آري ديگر از ديار شما خسته شده ام شما هائي كه مرا تنها گذاشتيد و رفتيد ولي براي اين سفر طولاني سفري كه اصلاً نمي دانم از كجا شروع مي شود و به كجا ختم خواهد شد را شروع خواهم كرد .

اصلاً نمي دانم يك چنين جائي وجود دارد يا نه ؟

ولي من آنقدر مي گردم تا كوي عشق را پيدا كنم .

اگر به آن سرزمين برسم ، به كوي عشق برسم در آنجا ديگر كسي از من فرار نخواهد كرد و در آنجا كساني هستند كه مرا دوست داشته باشد با قلبشان .

واي خداي من يعني من به اين سرزمين خواهم رسيد به سرزميني كه عشق يك طرف نباشد فقط من دوستش نداشته باشم او نيز مرا دوست داشته باشد باورم نمي شود ولي مي دانم كه يك چنين جائي وجود دارد ولي سختيهاي زيادي در اين راه بايد متحمل شوم .

در اين راه چه توشه اي بايد با خود بردارم ، چي چيزي در اين راه نياز دارم ، نمي دانم ؟
ولي دلم نمي خواهد چيزي با خودم در اين راه بردارم اما مي دانم كه به يك سري لوزام احتياج دارم سعي مي كنم توشه سبك براي اين راه كه راه عشاق است بردارم .

خيلي دير شده است بايد بروم ، بايد آماده سفر شوم ، سفري دور ، دراز ، پر از مشكلات ، سختي ها و .................

در اين راه مي خواهم كه تنها و بي ياور بروم تنهاي تنها .

در اين راه نيازي به همراه ندارم و احساس تنهائي نمي كنم .

خدايا كمكم كن تا به اين ديار برسم .

يك پارچه چهار گوش برداشتم بايد زودتر آماده سفر شوم در داخل آن يك پياله و تكه اي نان گذاشتم و بر دوش خود قرار دادم و آماده سفر هستم همين توشه اندك براي سفر من كافيست .

خسته از اين دنيا ، مردمانش كه همه دورنگ هستند ، مي خواهم به دنياي يك رنگي بروم به دنياي عشق و صفا ، دنياي كه صداقت و درستي ، راستي در آن است .

با كسي خداحافظي نمي كنم بلند مي شوم از اين شهر پر از هياهو دور شوم و به سكوت آرامش بروم .

بدون خداحافظي از خانه خارج شدم در حالي كه بر پشتم كوله اي داشتم ، خيلي رفتن از اين ديار درونگ برايم سخت هست گرچه خيلي مرا اذيت كردند .

در دنياي دورنگ شما قلبم را شكستند ، كمرم خم شد ، حرفهايم را كه از خود گفتم باور نكردند و خواستند ببينند كه در پس اين نوشته هاي پر احساس چه كسي است و ديدند و رفتند و با رفتنشان تمام وجودم آتش گرفت و اشك در چشمانم براي هميشه حلقه زد ...................

خواهش مي كنم ديگر اين سفر را باور كنيد و مرا كه با شما صادق هستم همراهي كنيد و گمان نكنيد كه من هم مثل شما دروغ مي گويم .

بجائي مي خواهم بروم كه شما ها نباشيد ، درست است كه قلبم و كمرم را شكستيد ولي چه كنم كه اين دل ساده من از زخمهائي كه بر آن زديد باز شما را دوست دارد و شما را بخود مي خواند من به او گفتم كه بيا برويم از اين دنيا ولي او هيچ به اين حرفها گوش نمي دهد .

اسير شماها است ولي من با هر سختي كه است از شما او را جدا خواهم كرد و به كوي عشق خواهم برد .

پاهايم ياريم نمي كند ، گوئي چون كوهي شده اند ولي من خواهم رفت چرا كه تصميم خودم را گرفته ام و به اين ديار مي روم چه با پا چه بي پا .

چرا كه دانسته ام اينجا جاي براي من و دلم نيست .

دلم بچه گي مي كند و حرف گوش نمي دهد ولي افسارش را چون اسبي كه سركش است مي گيرم و از اين ديار مي برم .

تمام موهاي سرم را شما ها سپيد كرديد و بر صورتم چين انداخته ايد ديگر كافيست بايد بروم دلم براي همه شما تنگ مي شود ، دوستتان دارم .

اشك امان مرا هميشه مي برد ، در اين سفر فقط اشك دريا و ياس سپيد با من همسفر هستندحال با كوله اندك از خانه خارج شدم و در را پشت سرم بسته ام ولي از كدام سمت بايد بروم ؟

نمي دانم ولي بايد جائي بروم بسمتي بروم كه از مردم خالي باشد بايد از شهر دور شوم آري پس سمت كوه حركت خواهم كرد .

حركت خودم را آغاز كردم بسمت كوه حركت كردم شيب تندي دارد نفسهام به شماره افتاده است ....

تقريبا از شهر دور شده ام ولي هنوز شهر را مي بينم دلم براي همه شما هائي كه قلبم را شكستيد و در دنياي من آمديد و رفتيد تنگ مي شود .

مي دانيد هر چي مي كشم از اين دلم هست كه با همه ضرباتي كه از شما خورده باز هم شما را دوست دارد !

براي خودم هم عجيب است ؟

احساس دلتنگي مي كنم براي شما كه دوستتان دارم ولي چه كنم ديگر از همه چيز از همه كس خسته شدم ام .

دلم را شكستيد و طوفاني در دلم به پا كرديد و ابرهاي باران زار را به آسمان خانه دلم آورديد و غم را در خانه دلم همدم هميشگي كرديد بعضي وقتها از دست همه شماها عصباني مي شوم و از همه شماها متنفرم ولي عصبانيتم فقط براي چند لحظه است و باز سراسيمه دوباره بسوي شما مي آيم و مي گويم كه دوستتان دارم .

وقتي كه به حرفهايي كه به من زديد فكر مي كنم آهي جانسوز از سينه ام بيرون

مي ايد آهي كه اگر در نزديك من باشيد شما را مي سوزاند كه به من مي گويد دنياي تو خيلي قشنگ است اما واقعيت چيز ديگري هست .

كاشك من هم مي توانستم دنياي واقعي شما را ببينم ولي چه كنم كه چشمان دلم فقط خوبي مي بيند و بس !

باشد روزي خواهد رسيد همه شما بدنبال من خواهيد آمد اما آن زمان ديگر من نيستم و در گورستان آرام به آرامش رسيده و به خواب ابدي رفته ام .

ادامه دارد     

                                                     

                                                           

                                                               

 

                                                               

خدایا من مخلوق توام و تو دوستم داری. برات عزیزم. وقتی قطره اشکی از چشمم بریزه  ناراحتت می کنه می گی ببیند چطور این بنده من اشک می ریزه  و ازم تقاضا می کنه . خدایا من عزیز توام و تو دوستم داری. محبوبتم. می خوام ازت تقاضایی بکنم  خدا جون بخاطر این عزیزت ،اونی رو که عزیز منه و من دوستش دارم ،حفظش کن . نه برای من، برای اینکه زنده بمونه و زندگی کنه .خدایا من ازش می گذرم حتی از حق خودم می گذرم اما تو به او حق زندگی بده

خداجون فریاد می زنم و می گم بهش حق زندگی بده

*********** 

 

   

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 19:5  توسط محسن  | 

دو تا چشمام همه جا دنبال تو مي گرده
با نبودنت دلم با غصه ها سر كرده

شب و روز در پي تو من همه جا رو گشتم
يكي گفت غصه نخور اون داره بر مي گرده

زندگي با عشق تو رنگ ديگه داشت برام
رفتي و بدون تو تلخ شده روز و شبام

دل من با هيچ كسي نمي تو نست خو بگيره
شب و روز منتظر و چشم به رات مونده نگام

كسي مثل تو نشد كسي مثل تو نبود
همش از خدا مي خوام كه بيايي زود زود

كاش كه مي شد دوباره باز هم و پيدا بكنيم
سفره عشق مونو با هم ديگه وا بكنيم

كاش تو اين شهر غريب صداي آشنا بياد
دل من هواتو كرده فقط هم تو رو مي خواد

كسي مثل تو نشد كسي مثل تو نبود
همش از خدا مي خوام كه بيايي زود زود

 

                                                                                                             

                                                                                         

بگو که گل نفرستد کسی به خانه من
که عطر یاد تو پر کرده آشیانه من
تو چلچراغ سعادت فروز بخت منی
بجای ماه تو پرتو فشان به خانه من
به شوق روی تو من زنده ام خدا داند
برای زیستن اینک تویی بهانه من

صدام کن ای صداقت پیشه، بی بی گل عتیقه
تمام دلخوشیم اینه که دل با تو رفیقه
صدام کن ای هوای تازه ای عطر رمنده
هوا پر شه پر از پرهای رنگی پرنده
بزن بارون بزن خیسم کن، آبم کن، ترم کن
کمک کن تازه بارون من غریبم پرپرم کن
بزن آتیش به جونم شعله کن خاکسترم کن
بذار سر روی دوشم سایه ت رو تاج سرم کن
صدام کن ای صداقت پیشه، بی بی گل عتیقه
تمام دلخوشیم اینه که دل با تو رفیقه

  

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 18:37  توسط محسن  | 

در تب عشق تو امشب همه جانم سوخت

                              سوختم  درتب و يادت غم عشقم  اموخت

                              خسته جان  بودم  و  فكرم همه  اشفته  تو

                              كاش  يك  لحظه  كنارم  دست  بر شانه تو

                              من  ديوانه چه سازم  كه دلم  ديوانه  است

                              كه از ان ناز نگاهت  قلب  من ويرانه است

                               ماه  امشب  به  درای و  من  بيچاره  ببين

                              در  تب  عشق  تو  سوزم  دل  اواره  ببين

                             كاش     امشب    گذرد   صبح  سپيدم    ايد

                              تا  غمم   زود   رود  عشق   و  اميدم   ايد

                             به  تو  گويم  از  غم  دل  ای  بهانه  وجودم

                            ای  دليل  زنده  بودن  من هميشه  با  تو بودم....

                                                        من هميشه با  تو بودم......

می پرسی تو را دوست دارم؟

 
           حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم
 
            مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟
 
            مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان
 
           پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را
 
           فرا می گیرد ؟
 
           می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را
 
           نمی دانی ؟
 
           مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟
 
           مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟
 
           راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می
 
           خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ،
 
           راز پنهان مرا به  تو نمی گوید ؟
 
          عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو
 
           حکایت  می کند ؟
 
           همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که 
              
           خاموش است
 
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 15:10  توسط محسن  | 

دلتنگي براي آدما دو نوعه..يه نوع براي كسي كه دوستش داري و زنده است

و هر وقت دلت تنگ بشه مي دوني يه جايي..يه گوشه اي داره نفس مي

كشه..بالاخره وجود مادي داره.. و امكان داره يه روزي دوباره ببينيش .ولي يه

نوع ديگه از دلتنگي هست كه هر چقدر هم كه دلتنگ باشي فايده اي نداره..

چون امكان نداره دوباره كسي رو كه دوستش داري رو ببيني..مثل من كه 8

ماه نديدمش..دارم از دلتنگي پرپر مي زنم…خدايا دارم از دلتنگي ميميرم..چرا

من؟ از وقت كه رفتي جات حسابي خاليه..لحظه لحظه احساست مي

كنم.توي خيابون..سر سفره غذا.. خيلي وقتا يادم ميره تو رفتي ..تا اينكه

يكي درباره باباش حرف مي زنه… وقتي پرديس داشت مي گفت چقدر

ديشب با باباش شوخي كرده اصلا نمي تونستم تصور كنم شوخي با بابا

يعني چي؟ مي دوني چرا؟ براي اينكه من تو رو ندارم..يادت چقدر سر به

سرت مي ذاشتم… چقدر از سرو كولت بالا مي رفتم..تو كه هميشه مي

گفتي مري يه چيز ديگه ست… پس چرا تنهام گذاشتي..تو خيلي برام آرزو

داشتي…مي گفتي تورو به هيچ كس نمي دم مي خوام براي خودم نگهت

دارم…. پس چرا رفتي…اون روز وقتي توي ايستگاه مترو اون دختره پريد

باباشو كه خيل خسته بودو داشت از سر كار مي اومد بغل كرد با تموم

وجودم بهش حسوديم شد.... كاش بودي و من هم بغلت مي كردم …بوت

مي كردم .. ولي ديگه امكان نداره…چون تو رفتي و تنهام گذاشتي…

اين حكايت همه ماست كه تا چيزو داريم قدرشو نمي دونيم..همينكه از

دستش مي ديم تازه مي فهميم چي شده.. پدر و مادر هم از جمله كسايي

هستن كه داريمشون نمي دونم چي داريم..ولي همن كه از دستشون

    میديم…

آدمايي مث من كه عزيز از دست دادن مي دونن من چي مي گم..

آقاجون مي خوام يه چيزو بهت بگم..خيلي دوست دارم ….خيلي….

ويه چيزي مي خوام به خدا بگم… خدا دلم خيلي تنگه…خيلي

 

 

                                

ای روشنایی صحرای آفتاب پاک...ای مرز جاودانه ی نیکی...من با امید وصل تو شب را شکسته ام

من در هوای عشق تو از شب گذشته ام... بهر تو دست و پا زده ام در شکنج راه 

   روی تو بال و پر زده ام در ملال شب

ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را ............... با او بگو حکایت شب زنده داریم

با او بگو که چه میکشم از درد اشتیاق.................... شاید وفا کند بشتابد به یاریم

ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین آگه شود ز رنج من و عشق پاک من

 با او بگو که مهر تو  از دل نمی رود

هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من

آخر اگر پرستش او شد گناه من

عذر گناه من همه چشمان مست اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من .... او هستی من است که آینده دست اوست

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

داند من آن نیم که کنم رو به هر دری

او نیز مایل است به عهدی وفا کند...... اما اگر خدا بدهد عمر دیگری...

 

 

د

از خیابان میگذرم به این می اندیشم که چه کسانی قبل از من از همین پیاده رو گذشته اند و اینک به ابدیت پیوسته اند.

در آغوش مادر یا دست در دست محبوب گریان و خندان...

ناگهان دلم میگیرد من نیز از همین پیاده رو میگذرم و پس از من دیگری همین فکر به ذهنش خطور می کند که چه کسانی...

بی صبرانه به انتظار عوض کردن تایر ماشین هستم که پنچر شده...

نه از آنجا که آمده ام دل خوشی دارم نه به آنجا که می روم امیدواری دارم...

پس چرا هنوز بی صبرانه انتظار رفتن را میکشم؟

به کجا چنین شتابان گون از نسیم پرسید؟

غصه نخور مسافر اینجا با هم غریبیم از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم

فرقی نداره بیتو بهارمون به پاییز نمیبینی که شعرام همه شدن غم انگیز؟

غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست اینجا ولی آسمون باریدنم بلد نیست

غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت فدای برق ناز اون چشای قشنگت

غصه نخور مسافر بازم میای به زودی مارو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی

غصه نخور مسافر غصه اثر نداره از دل تو میدونم هیچکی خبر نداره

غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه اسفند بهار تو برمیگردی چیزی نمونده بخند

غصه نخور مسافر تولد دوباره غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره

غصه نخور مسافر غصه کار گلا نیست سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیست

غصه نخور مسافر تو خود آسمونی ر آرزوی روزی که بیای و بمونی...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 15:10  توسط محسن  | 

 

امشب من از ته دلم مي نويسم نامه برات

دلتنگتم

به يادتم

مي نويسم از خاطرات

پنجره رو وا مي كنم به روي بغض شبونه

قلم به دستم مي گيرم

آهاي قلم يه وقت نگيري بهونه

مي نويسم  :"دوستت دارم "

هر چند كه باور نكني

مي خوام يه دم گريه كنم

شايد به ياد قديما

تو هم برام گريه كني

چند وقته كه براي من بهار ديگه رنگ نداره

چرا ديگه ياس سپيد عطر قشنگي نداره ؟

فقط مي دونم اون همه رنگ و طراوت از تو بود

عطر قشنگ گل ياس نشوني از بوي تو بود

 

فكر نكني دور از مني ، ياد تو از دلم ميره

ستاره ها چشمك زنون

از پشت قاب پنجره

هر شب يه نقشي از تو رو

حك مي كنن چه محشره

نسيم باد سحري وقتي كه من دلگير ميشم

بوي مليحي از تو رو مرهم دردام مياره

 

شايد فراموشم كني ،

خط بكشي رو باورم

اما بدون كه ياد تو نميره از تو خاطرم

شايد ديگه نبينمت ترنم ابر بهار!!

اما بدون تصوير تو روبرومه

بازم براي من ببار

 

اين نامه هم تموم ميشه مثل تموم نامه ها

بي خط و بي نام و نشون

از طرف يك غريبه

كه بود زماني آشنا

 

اين نامه هم تموم ميشه مثل تموم نامه ها

بي خط و بي نام و نشون

از طرف يك غريبه

كه بود زماني آشنا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 15:16  توسط محسن  | 

خيلي سخته يک عمر منتظر باشي

 يک عمر با خيالش زندگي کني

 هر شب خوابشو ببيني

 يک عمر در حسرت ديدارش بسوزي

 براي يک لحظه ديدنش روزارو بشماري

 خيلي سخته براي دلتنگي اون گريه کني

 ولي اون دلتنگي تو رو باور نکنه

اون نمي دونه

 . خبر نداره فکر ميکنه که اصلا به فکرش نيستي

 فکر مي کنه مي خواهي بهش نامردي کني

 نمي دونه چه حالي داري ...

خيلي سخته هيچکس درد تورو نفهمه

 خيلي سخته

. خيلي سخته که بهش بگي دلم برات تنگ شده

 و ديگه طاقت دوري رو ندارم ولي براي اون اين حرفها خنده دار باشه

 

 

                     دوست داشتن مانند ایستادن روی سیمان خیسه

 

                                  هرچه بیشتر روش بایستی

 

                                   بیرون آمدنت سخت تر میشه

 

                            واگر هم زود بری رد پات برا همیشه میمونه

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 15:14  توسط محسن  | 

افسانه چشمان تو غريب است مانند بركه اي نا آرام ودرحال گريز كاش نقاش چيره دستي بودم
تاجنگل سبز چشمان تورا به تصوير مي كشيدم.
من التماس نگاهت رابا مظلوميت تمام فرياد كردم وهر شب نوشته هاي عريانم را در كوچه پس
كوچه هاي خلوت شهر به دست نسيم صبحگاهي سپردم هرشب از راز چشمان تو نوشتم و تورا با قلمم
به شهر بت رساندم ودست آخر از نامه گذشتم.كاش امشب بغض آسمان با بغض دردآلود من همدرد شود
تاغم از دست دادن تورا با نواي غريبانه اي به اوج فلك برسانم و چشمان اشكبارم را در عزاي بي تو
بودن در گورستان تنهايي سبكبار كنم. دلم يك همدرد مي خواد قلمم همدرد است اما هر چه مي نويسم
تو را فراتر از نوشته هايم مي بينم واي قلمم كم كم مي ميرد ومن مي مانم و بغضي كه در گلو به شيداييم
دامن زده است. وقتي نمي آيي و خورشيد بي وفاي چشمانت در پس ابرها غروب مي كند نماز آيات
 ميخوانم شايد توبيايي اما دردي گريبانگير سرنوشت من و توست كاخ كاغذي ما را آب و باد برد.
اول دبستان بودم كه نوشتم:آب, باد, باران…………
***شادي ام ديدن رويت بود نه نوشته اي كه فريبم دهد***
***من انسان نخستين نيستم كه وجودم تشنه تكلم باشد***

 

تو یا شعر ؟چه فرقی می کند؟!مهم همان احساسی است که عشق را در قلبم تداعی می کند؛همان دلتنگی پا ک و قشنگی که موقع سرازیر شدن کلمات به قلبم؛به دیدنم می آید و اجازه نمی دهد اشکهایم خواب راحتی داشته باشند.مهم همان دغدغه ها ی هر روز است که وادارم می سازد تا نام تو را تکرار کنم و فردا و فرداها  را از دریچه های روشن شعر و راز ؛بنگرم.شعرهایی که غربت صادقا نه و نجیبشان را می پرستم و برای تنهاییشان در خلوت خود اشک می ریزم. 

                                                 

 

                                             

هيچوقت به کسی که دوستش داری دوست داشتنت رو نشون نده نذار بفهمه که دوستش داری چون اگر بفهمه به نظرش کوچک و خار میآی و ازت زده میشه چون میدونه هرموقع بخواد تورو داشته باشه می تونه به سراغت بياد و اینطوری تو ارزشه خودت رو از دست میدی هيچوقت بيشتر از يک بار کسي رو نبخش و به راحتی از اشتباهش نگذر چون عادت میکنه هرکاری ميخواد باهات بکنه و بياد بگه ببخشيد و این عادتش بشه تو يه انسان هستی و ارزشه تو بالا هست عشق دوست داشتن چيزه شيرينيه اما تو این زمونه ديگه عشق واقعيی وجود نداره پس اول به خودت فکر کن و بعد به عشق و کسی که دوست داری شايد فکر کنی من آدم سنگدليم اما اینو بدون : تجربه با اینکه سنگين بوده اما اینو به من آموخته هيچوقت این کارو نکردم به حرف خودم و به حرف عقل گوش ندادم اما بهايی سنگينی برای این دادم براي تجربه ای که میگه اول تو و بعد عشق توصيه نمیکنم اینو گوش بدی و به حرف من عمل کنی اما يادت باشه اگه تو واسه خودت ارزش قائل نباشی واسه ديگرانم ارزش نداری پس اگه این کار را بکنی باور کن که ديگه قلبت نمیشکنه و غرورت خورد نمیشه!!! و اینطوری ارزشت بيشتر میشه پيش اونی که دوستش داری   

                                                      

 

 

  

اگر بدانم که خواب تو را بیشتر خواهم دید برای همیشه دیدن تو هرگز بیدار نمی شوم

اگر بدانم که مردگان تو را بیشتر خواهند دید برای همیشه دیدن تو قید زنده بودن راخواهم زد 

دوست خوب داشتن بهتر از تنهایی و تنهایی بهتر از با هر کس بودن است"  

 

"فهمیده ام که گرمی.دوستی ومهربانی پرطرفدارترین کالاهای جهان هستند.
کسی که بتواند آنها را تامین کند هرگز تنهایی را تجربه نخواهد کرد.
فهمیده ام که نباید به گذشته نظر کنی مگر به نیت عبرت گرفتن.
فهمیده ام که باید به گونه ای زندگی کنیم که اگر کسی سخن نادرستی درمورد من یا تو مطرح کرد هیچ کس حرف اورا باور نکند.
فهمیده ام که خوب بودن خرجی ندارد.
فهمیده ام که بیشتر چیزهایی که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتند.
فهمیده ام که هرچه خلاق تر باشید به نکات بیشتری توجه می کنید.
فهمیده ام که اعتماد مهمترین رکن فردی وکاری است.


فهمیده ام که ازدواج به خاطر پول دشوارترین راه برای پولدارشدن است.
فهمیده ام که هیچ چیز با ارزشی بدون تلاش به دست نمی آید.
فهمیده ام که علاقه واشتیاق یا دادنی نیستند بلکه فراگرفتنی می باشند."


+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 15:7  توسط محسن  | 

شهر تو کجای اين زمين بود

                                             اين همه دور ؟
                                      تمام مردم ايستگاه می شناسندم
                                بس که من هر روز شاخه گلی به دست
                                            به دنبال مهربانی تو
                                    هی طول قطار را رفتم و آمدم
                                     بس که من هی نام تو به لب،
                                              گوشه و کنار
                                   سراغ نشانی کوچکی از تو بودم
                                    پس تو کی از اين سفر می آيی؟
                                                                
 
 
          
                                          
                                              
     روزهای تکراری ...  روزهای بی خبری ... روزهای تنهایی و سکوت ...  روزهای ...بهاری !!  تنها فايده ی اين بهار خوابيدن هياهوی سر سام آ ور شب عيد خيابان هاست و تعطيلات کوتاه سيزده روزه اش و بس ! وقتی عقربه ها با هم مسابقه گذاشته اند و شرط بسته اند که نيايی و تو هم نمی آيی چرا مثل يک نوار تکراری بخوانم از زيبايی بهار و گل و پروانه و دشت و شکوفه !؟  وقتی آدم برفی ها بی مرثيه خوان می ميرند و تو باز هم نمی آيی چرا به شور و نو شدن بينديشم !؟  من از دست نيامدن هايت خسته می شوم آخر روزی ...  من از دست تو و اين بهاری که بی تو با من بی حوصله هی  دالی می کند و میرود تا سيصد و اندی روز ديگر دوباره بيايد و مرا حرص بدهد خسته می شوم آخر روزی ... بيست و سه سال تمام نيامدی ، ديگر اگر بيايی هم نمی شناسمت ، اما بيا ... حتی اگر شده نا شناس ، حتی اگر شده برای چند لحظه ...
موج زمان می گذرد و ما را به همراه می برد و هرگز منتظر نمی شود که درخت شادمانی بشر لحظه ای به روی آن ريشه دواند. مائيم که در اين امواج بيکران غوطه وريم و هر لحظه بيم شکستن کشتيمان و غرق شدنمان می رود . موقع به پايان رسيدن اين روزگار ناپايدار هم فرا خواهد رسيد ... بیش از این مرا چشم به راه مگذار ...
 
                             حرفهاي زيادي براي گفتن دارم ولي
  هميشه دنبال يکي هستيم که حرفامونو درد دلامونو غمها و غصه هامونو بهش بگيم ولي    جالب  اينجاست وقتي سر 
 عمل ميرسه نميتونيم اونجور که بايد حرفامونو بگيم!

تا حالا حتما تجربه کردي؟ روزايي رو که مي خواستي حرف بزني و ،نزدي! حسي که بايد انتقال ميدادي و، ندادي!
چرا؟
خودت هم نميدوني! اتفاقا کسي رو هم داشتي که بهش بگي ولي.....
بگذريم.
زندگي همش حرفاي ناگفته است .حرفايي که هميشه به گور برده ميشن! به جاي اينکه به موقعش بيان شن و جلوي کلي سوء تفاهما رو بگيرن!
اي کاش به جاي اينکه اينقدر دنبال کسي باشيم که بتونه سنگ صبورمون شه ، سعي مي کرديم جرات گفتن رو
تو خودمون ببريم بالا تا هيچ وقت حرفامون سر گلومون قلمبه نشه ! خيليها هستند که ميتونند     همون باشن که ما 
ميخوايم ، ولي مهم اينه که با هاشون راحت حرف بزنيم و صحبت کنيم.

اميدوارم روزي بياد که حرفي تو دلم نمونه
      
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 17:46  توسط محسن  | 

ميدونی چرا وقتی گريه ميکنی چشمت رو مي بندی؟وقتی ميخوای بخندی،وقتی ميخوای کسی رو بوس کنی،وقتی ميخوای تو رويا بری چشمت رو مي بندی؟چون قشنگترين چيزي اين دنيا ديدنی نيستند

 ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم

گم شديم از غريبي من و غروب و جاده از بس هوا گرفته از بس كه غم زياده پر از غبار غم بود هر جا نگاه ميكردي كي داشت خبر كه يك روز ميري كه برنگردي

من و غروب و جاده ديدم دلم گرفته هواي گريه دارم تو اين غروب غمگين دور از رفيق و يارم ديدم دلم گرفته دنيا به اين شلوغي اين همه آدم اما من كسي رو ندارم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 17:40  توسط محسن  | 

بي وفايي ها عذابم کرده است اندک اندک گريه آبم کرده است دست احساسم پر از ناباوريست مرگ هم ديگر جوابم کرده است تاب گيسوي پريشان حالتش خوب غرق پيچ و تابم کرده است

 شمعداني به دم مرگ به پروانه چه گفت گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد تو نيز خاموش شوي

  خيلي آرام در دلت بگو : « خدايا من عاشق توام و به تو نياز دارم ، هم اينک به قلبم بيا » اينو به همه اد ليستت بفرست تا امشب يک معجزه ببيني پاکش نکن حقيقت داره

يکی را دوست می دارم

ولی افسوس او هرگز نمی داند

نگاهش  می کنم شايد بخواند در نگاه من

ولی افسوس ... او هرگز نگاهم را نمی خواند

 هواي ياسها پر مي كشيد هيچ پروانه اي غم بي باغبان

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 17:37  توسط محسن  | 

چند تا دوسم داري ؟ هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري يه عدد بزرگ ميگفتم... ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم : يکي !!! ميدوني چرا ؟چون قوي ترين و بزرگترين عدديه که ميشناسم ... دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين ؟ ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه ... پدر يکيه ... تو هم يکي هستي ... وسعت عشق من به تو هم يکيه ... پس اينو بدون از الان و تا هميشه :

(يکي دوستت دارم)

 

برای چی من رو وابسته می خوای. تو که چشمای زیبات موندنی نیست
         اخه من  که  بهت  ظلمی نکردم   . که  تو قصد   تلافی  داشته  باشی
                       می  خوام  یکم به حرفام فکر کنی  تو . اگه وقت اضافی داشته باشی !!


بگو  به  چه جرم  و چه گناهی   . می خوای کاری  کنی وقتی که رفتی
           من   عاشق  شده بی تو  بسوزم . که تو  شیدای   کافی  داشته  باشی
                      من  رو  راضی نکن  با  ناز  و بوسه  . جوابم ر و بده  حالا.  نه فردا

اخه    از سردی  دست   تو    پیداست  که   فردایی   نداره  قصه  ما
      تو  که دستات یخ   مثل زمستون. تو   که  عاشق   نیستی  زیر بارون 
                   چرا من رو می خوای مجنون مجنون ؟ چرا من رو می خوای رسوای رسوا؟


همین    حالا بگو   واسه  چی   باید به   تو  عادت کنم  یار مهاجر؟؟؟
         چرا   می خوای   تو    دلتنگی  عشق   بمیره   شاعر تنهای تنها؟
                      چرا   می خوای     تو دلتنگی   عشق   بمیره   شاعر تنهای تنها؟


چرا عادت   می دی    من رو به دستات    .    اونم وقتی ....!!!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 17:28  توسط محسن  |