تبليغاتX
مرحم سکوت
تقدیم به کسی که لحظه ای با او بودن مانند نسیم سحر گاهی زود گذر است...

يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول مي دم كه

 مي خندونمت ولي من میتونم باهات گريه كنم

 اگه يه روز خواستي در بري حتما خبرم كن

 قول ميدم كه ازت بخوام وايسي اما

 من تونم باهات بدوم اگه يه روز نخواستي

 به حرفاي كسي گوش كني خبرم كن قول ميدم

كه خيلي ساكت باشم اما اگه يه روز سراغم رو

 گرفتي وخبري نشد سريع به ديدنم بيا احتمالا بهت احتياج دارم

 

آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند

دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم

 او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است

 گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار

 تغيير کرده است خنديد به سادگيم آيينه و گفت

احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم

از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي

سال‌ها دير کرده است در آيينه به خود نگاه مي‌کنم

ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است

راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است

 

 

من به 2 چیز عشق می ورزم:1تو ودیگری وجود تو
به 2چیز اعتقاد دارم:1خدا ودیگری تو
من در این دنیا 2چیزمی خواهم:1 تو و دیگری خوشبختی تو
من این دنیا را برای 2چیز میخواهم:1تو ودیگری برای با تو موندن
دوست دارم وقتی دلم برات تنگ میشه پشت ابرا برات گریه کنم
پس هر وقت بارون اومد بدون که دلم برات تنگ شده

                                                                    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 19:52  توسط محسن  | 

      می دانم که این قلمها و کاغذها جای تو را برایم پر نمی کند.

 

   می دانم که اگر هر چه بیشتر از تو بگویم بیشتر دلتنگ می شوم.

 

                دانم که تو برایم دست نیافتنی هستی...

 

                می دانم که شاید دوستم نداشته باشی.

 

   می دانم که اگر تو مرا نخواهی،دوست داشتن من هیچ فایده ای ندارد.

 

            می دانم که چه طور مرا دیوانه خود کردی...   

 

                  می دانم جنس عشقت چیست.     

 

                می  دانم همیشه از چه حرف می زنی...    

 

                     می دانم دلت دلتنگ چیست...       

 

                     می دانم نیازمند چه هستی.       

 

               می دانم که می خواهی با من چه کنی....       

 

                           همه اینها را می دانم             

                                  ...........

 

                      ما شاید تو این را ندانی که من:       

                  

          (( بی صبرانه می خواهمت و بی انصافانه دوستت دارم.))

 

 

هر چي مي خوام برات بگم قصه دل واپسيه

 هر چي نثارت بكنم يه آسمون بي 

 كسيه قصه من قصه تو قصه عاشق بودنه 

 حرفاي ما هر كلمه اش از عاشقي سرودنه 

 نمي دونم يادت مياد روزايي كه غصه نبود

 حرف كه هميشه اين روزا خاطره ميشه

 خيلي زود يادش بخير زماني كه شعراي

 من مال تو بود! دست من از تو مي نوشت

 قلب من از تو مي سرود اما ديگه فاصله ها

چيزي برامون جا نذاشت انگار نميشه دور بود

 و پيش كسي دل جا گذاشت شايد اينم يه قصه بود

 كه قهرماناش ما بوديم ما كه بغير از دل خوش

 دنباله چيزي نبوديم حالا ديگه تو فال ما نشونه عاشقي

 نيست ديگه نميشه گفت كه عشق چيزي هميشه موندنيست!

 

خیلی سخته توی پاییز با کسی آشنا شی

                               اما وقتی بهار شد یه جوری ازش جدا شی

                          خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

                              بعد به اون بگی که چشمات نمیخواد اونو ببینه

                         خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

                               کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

                          خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت

                                ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت

                        خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی 

    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 19:44  توسط محسن  | 

بهترین سلامها تقدیم به تنها بهترینم

بهترین امشب هر کاری کردم خواب به چشمانم نرفت

نمی دونم دلشوره عجیبی دارم آنقدر گریه کردم که بالشتم خیس شده

آمدم تو وبلاگ نوشتم که شاید دلم آرام بگیره

ولی فایدهای نداشت حتی بر شدت اشکهام افزود

نمی دونم چکار کنم می روم اندکی در تنهایی قدم بزنم

ثانیه ای فکرت از سرم دور نمی شود اگه باز آروم نشدم واسه سلامتیت

بر می گردم نماز می خونم شاید که تا اون موقعه صبح شود

حالا می فهمم بدون تو زندگی معنی نداره

همیشه بهترینی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 15:7  توسط محسن  | 

اگر دنیای ما سنگ است

بدان سنگینیه سنگ هم قشنگ است

اگر دنیای ما دنیای درد است

بدان عاشق شدن از بهر رنج است

اگر عاشق شدن پس یک گناه است

دل عاشق شکستن صد گناه است

شکستم بی صدا یک بار دیگر

خطا کردم من یک بار دیگر

دو چشم تو مرا از راه به در کرد

شکستم توبه را یک بار دیگر

خداوندا

کسی از پشت پرچین نگاهم کرد

 نگاهم کرد وبا افسون چشمانش سر به راهم کرد

سفر،غربت، اسیری دربه در بودن چه گویم

که تنها شوق ماندن در کنارم بی پناهم کرد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 15:5  توسط محسن  | 

سر بر شانه هایت بگذار

دست هایت را دورت حلقه کن

و خودت را محکم در آغوش بکش باور کن

غیر از خودت هیچکس را نداری

به اندازه ی غرور او

به اندازه ی خودخواهی اش

به اندازه روزهای بی هم بودن،

....تنهایی....

 اشک هایت را پاک کن

شاید تو هم روزی شانه ای پیدا کنی

و آغوشی برای تنهایی ات

 سر بر شانه هایت بگذار

و امشب در بسترت

خودت را بوسه باران کن

و تا به صبحدم برای دلت

.غزل های عاشقانه بخوان.

وباور کن باور

که بعد از مریم  توتنهای تنهایی

...تو تنهایی ...

 

حتی به نبودنت فکر

هم نکرده بودم باورم نمی شه که حالا

تنهای تنها قدم بر می دارم

می ترسم پشت سرمو نگاه کنم

و ببینم که نیستی نمی خوام باور کنم

که تو دیگه نیستی

اونم به این راحتی  بدون اینکه حتی به من فرصت بدی

یه ریزه راجع به نبودنت فکر کنم  یا حتی بپرسم چرا می ری

......  ......

روزای خوبی بودن

...خیلی دوستت داشتم

با هم بودنمون رو

حاضر نبودم با هیچ چیز عوض کنم

دستات، نگاهت، بوسه هات

برای هیچکدوم جایگزینی نداشتم

تو هم همیشه می گفتی

"منم همینطور"

........

با هم می رفتیم حرف می زدیم

می خندیدیم یهو دیدم تنهام

تنهای تنها

به همین راحتی رفته بودی

بدون اینکه حتی به من فرصت بدی

به نبودنت هم فکر کنم!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 15:2  توسط محسن  | 

 

حقيقت تلخ است اما نه به تلخی تنهايی

تنهايی سخت است اما نه به سختی جدايی 

می خواستم اسمتو روی سينه ام خال کوبی کنم

اما ترسيدم که صدای قلبم تو رو اذيت کنه...

 وقتي بارون چشات ميگه وقت رفتنه

وقت حكومت غمو ، حضور گريه منه

سكوت گريه نگام ، هنوز به ياد شب

عشقت تو قلب و دلم ،داغه و گرمه مث تب

تو اين سكوت بی صدا ، بازم دلم از تو رميد

خسته و دل شكسته ام ، خالی ام از عشق و اميد

اين گريه هميشگی ، مونده تو شبهای من

تو اين روزهای بی وفا ، عشق رو تو دادی ياد من

اين قلب خسته و نگام ، آخر بی نشونيه

ياد نگاه آخرت ، تا ته خط موندنيه

صدای آخرين من ،تا تو نيای در نمي ياد

تك تك لحظه های من ، فقط تو رو ازم مي خواد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 14:58  توسط محسن  | 

کاش قلبم درد تنهایی نداشت . چهره ام هرگز پریشانی نداشت . برگهای اخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت .کاش می شد راه سرد عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت

.......................................

..............

كتاب مي مونن كه تا وقتي تمام نشن براي ديگران جذاب اند . پس سعي كن خودت رو جلوي ديگران تند تندورق نزني تا زود تمام بشي براي اينكه وقتي تمام بشي مطمئن باش ميرن سر يك كتاب ديگه

.........................

...........

تنهايی گل ميخک دارم ميخک قشنگ و زيبا بهر تو کاشتمش تا به تو هديه دهم گل تنهايی را ابر را گفتم آبش داده بادرا بهر نوازش چه سفارش کردم تا به آن بوسه زند بوسه های آرام همچو پروانه به گل گر به آن بوسه زنی با تو سخن خواهد گفت اين گل میخک من حرف هايی دارد ...

.........................

..........

اين جهان کسي هست که با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي کند و صداي قلبت آبرویت را به تاراج مي برد، مهم نيست که او مال تو باشد. مهم اينه که فقط باشد، زندگي کند، لذت ببرد و نفس بکش

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 14:55  توسط محسن  | 

سکوتم را به باران هديه کردم , تمام زندگي را گريه کردم , نبودي در فراق شانه هايت ، به هر خاکي رسيدم تکيه کردم

روزي که دلم پيش دلت بود گرو دستان مرا سخت فشردي که مرو روزي که دلت به ديگري مايل شد کفشان مرا جفت نمودي که برو...............بوديم و کس پاس نميداشت باشد که نباشيم بدانند که بوديم..................اخه بي قبله عشق نماز عاشق جي ميشه؟ اخر غصه چشات سهم چشاي کي ميشه؟............... هزار بار قسم خوردم كه ديگه اسم تو را بر زبان نيارم ولى افسوس كه اسم تو قسمم بوده

نمی گیرد کسی جز غم سراغ خانه ما را... به سختی جغد پیدا می کند ویرانه ما را... از آن شادم که می آید غمش هر شب به بالینم... از آن ترسم که غم هم گم کند ویرانه ما را...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 20:25  توسط محسن  | 

 

مال منی و به اندازه دلم

 

یا معبدی که به سمت تو مایلم

 

بغض شبانه که از راه می رسد

 

خورشید وار می آیی مقابلم

 

حالا که از تو به دریا رسیده ام

 

پس کو بساط رسیدن به ساحلم 

 

 

      

                                                             سنگ قبرم را نميسازد کسي .مانده ام در کوچه هاي بي کسي.بهترين دوستم مرا از ياد برد سوختم خاکسترم را باد برد

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 20:11  توسط محسن  | 

اگر بگويم وجودت گرمي بخش زندگيم نيست دروغ گفته ام اما چگونه مي توانم اينطور آرام و صبور به انتظارت بنشينم وقتي نمي دانم پس از طلوع آفتاب کدامين روز به ديدارم خواهي آمد؟ نمي دانم چه کسي بر پيشاني من واژه انتظار را نوشته است که اينگونه بايد تاوان اين پيشاني نوشت شوم را پس بدهم؛ خاموش باشم و دم نزنم و براي گشايش کارهايم فقط دست به دعا ببرم. نمي دانم کدام طلسم را به تقديرم بسته اند و کداميک از خدايان شوم 

 

هنوز معنای باران نفهمیدم که بر اسمان دلم باریدی

هنوز معنای محبت را نمی دانستم که تو در کنج دلم جای دادی

نمی دانم تو را به چه چیز صفت دهم

 با کدام گل سرخ جواب محبتهای تو را کنم

هنوز معنای عشق نمی دانستم که تو با عشق ورزیدن به من عشق را نشان دادی

وقتی قلم در دست داشتم تا به جای گل سرخ نامه ای برایت بنویسم

هیچی به ذهن نمی رسید به جز اینکه بگویم

دوستت دارم

پس فرصتی برای عاشقی من بده

 

 

    

برای تو می نویسم...

با یک دل غمگین.. بازم دلتنگتم ...هیچ وقت تنهام نذار!..

احساس من امشب درگیر رویاهاس..

با این دل درگیر...به تو میگم برگرد..

قسم به رویاهام..به لحظه های بودنت ...به اون نگاه آتشین لحظه ی دل سپردنت!..

به خاطر لبخند توست که من همیشه صادقم..

تحسین تو نگاه تو وقتی برات حرف می زنم..

وقتی منو صدام کنی تو لحظه های تنهایی ...

 وقتی بهم نگاه کنی...لحظه ای که  تو خودمم..

نه ! تو ازم نخواه که بی تو وقتی رفتی زنده بمونم...

ازم نخواه وقتی که نیستی با شقایق بخونم..

همیشه ٬ هر لحظه به تو فکر میکنم..

ازم نخواه خاطرات تورو جا بذارم .. بسوزونم..باید بفهمی بی تو نمیشه زنده بمونم

به خاطر احساس من که بی تو فردا میمیره...

به خاطر رویای من که بی تو ٬ وقتی نیستی خالی میمونه...

به خاطر قسم به عشق...که هر دو با هم خوردیم..

به خاطر نگاه من!...به خاطر من عشق من...از گناه من بگذر!..

به خاطر یه قلبی که وقتی نباشی بی کاره!..به خاطر تنهایی شاپرکی که تو قصه ها..

باید یه عمری تنها بمونه..

نه! ... نمیذارم بری فردای من...

نمیذارم تنهام بذاری توی غبار...تو لحظه ها.. تو جاده ها..

یه عمری بی تو پر زدم..حالا که بهت رسیدم تنهایی پر نمیزنم..

نه .. نه ... نمیخوام تو هم بری توی غبار بی کسی ها گم بشی..

نمی خوام بری منو با دلتنگی م توی غربت ٬ توی این دنیای بی رحم ٬

بین این همه بی احساس .. اسیر کنی..

بعد تو کسی نمیتونه به رویام پا بذاره...آخه تقصیر خودت بود...

ملکه ی رویاهای سپیدم ... تا همیشه اول شدی...

حرف آخرم همینه...

به خدا قسم به عشقمون میخوام رها بشم..

توی خاطرات خوبم ٬ با تو هم صدا بشم... تو از اشتباهم بگذر...

میخوام که باهات باشم...

سرمو رو شونه های تو بذارم..من رها بشم...

میشم بال پرواز تو با تو میرم به کهکشون...تو فقط با بمون ..

من همونی میشم که تو بخوای...

اگه با من بمونی .. اگه از گاه من بگذری...

با تو میام تا هر کجا؟؟تا هر کجا که تو بخوای

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 19:57  توسط محسن  | 

 

به کجا باید رفت؟.....ز که باید پرسید؟!!!

واژه عشق و پرستیدن چیست؟

جان اگر هست چرا در من نیست؟

من که خود می دانم ..راه من راه فناست

قصه عشق فقط یک رویاست....

اه ای راه سکوت...

اه ای ظلمت شب....

من همان گمشده این خاکم...

به خدا عاشق قلبی پاکم....

 

 

 

 

محاكمه عشق بود
و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

 

 

 

اگر روزی من مردم و تو مرا دوست داشتی هر پنجشنبه به مزارم بيا وگل سرخی بر روی

قبرم بگذار تا هميشه آن گل سرخ را که به تو داده بودم به خاطر بياورم...ولی...اگر تو

مردی....من فقط يک بار بر مزارت می آيم و آن دسته گل سفيد مريم را که به خون خود

سرخ خواهم کرد را برايت هديه می کنم و عاشقانه در کنارت جان می سپارم تا بدانی

هيچ وقت تنها نيستی.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 19:24  توسط محسن  | 

مي خواهم از ديار شما سفر كنم و به كوي عشق بروم ، مي خواهم بجائي بروم كه حرف مرا بفهمند ، جائي كه دروئي ، دروغگوئي ، ريا و ............... نباشد .

آري ديگر از ديار شما خسته شده ام شما هائي كه مرا تنها گذاشتيد و رفتيد ولي براي اين سفر طولاني سفري كه اصلاً نمي دانم از كجا شروع مي شود و به كجا ختم خواهد شد را شروع خواهم كرد .

اصلاً نمي دانم يك چنين جائي وجود دارد يا نه ؟

ولي من آنقدر مي گردم تا كوي عشق را پيدا كنم .

اگر به آن سرزمين برسم ، به كوي عشق برسم در آنجا ديگر كسي از من فرار نخواهد كرد و در آنجا كساني هستند كه مرا دوست داشته باشد با قلبشان .

واي خداي من يعني من به اين سرزمين خواهم رسيد به سرزميني كه عشق يك طرف نباشد فقط من دوستش نداشته باشم او نيز مرا دوست داشته باشد باورم نمي شود ولي مي دانم كه يك چنين جائي وجود دارد ولي سختيهاي زيادي در اين راه بايد متحمل شوم .

در اين راه چه توشه اي بايد با خود بردارم ، چي چيزي در اين راه نياز دارم ، نمي دانم ؟
ولي دلم نمي خواهد چيزي با خودم در اين راه بردارم اما مي دانم كه به يك سري لوزام احتياج دارم سعي مي كنم توشه سبك براي اين راه كه راه عشاق است بردارم .

خيلي دير شده است بايد بروم ، بايد آماده سفر شوم ، سفري دور ، دراز ، پر از مشكلات ، سختي ها و .................

در اين راه مي خواهم كه تنها و بي ياور بروم تنهاي تنها .

در اين راه نيازي به همراه ندارم و احساس تنهائي نمي كنم .

خدايا كمكم كن تا به اين ديار برسم .

يك پارچه چهار گوش برداشتم بايد زودتر آماده سفر شوم در داخل آن يك پياله و تكه اي نان گذاشتم و بر دوش خود قرار دادم و آماده سفر هستم همين توشه اندك براي سفر من كافيست .

خسته از اين دنيا ، مردمانش كه همه دورنگ هستند ، مي خواهم به دنياي يك رنگي بروم به دنياي عشق و صفا ، دنياي كه صداقت و درستي ، راستي در آن است .

با كسي خداحافظي نمي كنم بلند مي شوم از اين شهر پر از هياهو دور شوم و به سكوت آرامش بروم .

بدون خداحافظي از خانه خارج شدم در حالي كه بر پشتم كوله اي داشتم ، خيلي رفتن از اين ديار درونگ برايم سخت هست گرچه خيلي مرا اذيت كردند .

در دنياي دورنگ شما قلبم را شكستند ، كمرم خم شد ، حرفهايم را كه از خود گفتم باور نكردند و خواستند ببينند كه در پس اين نوشته هاي پر احساس چه كسي است و ديدند و رفتند و با رفتنشان تمام وجودم آتش گرفت و اشك در چشمانم براي هميشه حلقه زد ...................

خواهش مي كنم ديگر اين سفر را باور كنيد و مرا كه با شما صادق هستم همراهي كنيد و گمان نكنيد كه من هم مثل شما دروغ مي گويم .

بجائي مي خواهم بروم كه شما ها نباشيد ، درست است كه قلبم و كمرم را شكستيد ولي چه كنم كه اين دل ساده من از زخمهائي كه بر آن زديد باز شما را دوست دارد و شما را بخود مي خواند من به او گفتم كه بيا برويم از اين دنيا ولي او هيچ به اين حرفها گوش نمي دهد .

اسير شماها است ولي من با هر سختي كه است از شما او را جدا خواهم كرد و به كوي عشق خواهم برد .

پاهايم ياريم نمي كند ، گوئي چون كوهي شده اند ولي من خواهم رفت چرا كه تصميم خودم را گرفته ام و به اين ديار مي روم چه با پا چه بي پا .

چرا كه دانسته ام اينجا جاي براي من و دلم نيست .

دلم بچه گي مي كند و حرف گوش نمي دهد ولي افسارش را چون اسبي كه سركش است مي گيرم و از اين ديار مي برم .

تمام موهاي سرم را شما ها سپيد كرديد و بر صورتم چين انداخته ايد ديگر كافيست بايد بروم دلم براي همه شما تنگ مي شود ، دوستتان دارم .

اشك امان مرا هميشه مي برد ، در اين سفر فقط اشك دريا و ياس سپيد با من همسفر هستندحال با كوله اندك از خانه خارج شدم و در را پشت سرم بسته ام ولي از كدام سمت بايد بروم ؟

نمي دانم ولي بايد جائي بروم بسمتي بروم كه از مردم خالي باشد بايد از شهر دور شوم آري پس سمت كوه حركت خواهم كرد .

حركت خودم را آغاز كردم بسمت كوه حركت كردم شيب تندي دارد نفسهام به شماره افتاده است ....

تقريبا از شهر دور شده ام ولي هنوز شهر را مي بينم دلم براي همه شما هائي كه قلبم را شكستيد و در دنياي من آمديد و رفتيد تنگ مي شود .

مي دانيد هر چي مي كشم از اين دلم هست كه با همه ضرباتي كه از شما خورده باز هم شما را دوست دارد !

براي خودم هم عجيب است ؟

احساس دلتنگي مي كنم براي شما كه دوستتان دارم ولي چه كنم ديگر از همه چيز از همه كس خسته شدم ام .

دلم را شكستيد و طوفاني در دلم به پا كرديد و ابرهاي باران زار را به آسمان خانه دلم آورديد و غم را در خانه دلم همدم هميشگي كرديد بعضي وقتها از دست همه شماها عصباني مي شوم و از همه شماها متنفرم ولي عصبانيتم فقط براي چند لحظه است و باز سراسيمه دوباره بسوي شما مي آيم و مي گويم كه دوستتان دارم .

وقتي كه به حرفهايي كه به من زديد فكر مي كنم آهي جانسوز از سينه ام بيرون

مي ايد آهي كه اگر در نزديك من باشيد شما را مي سوزاند كه به من مي گويد دنياي تو خيلي قشنگ است اما واقعيت چيز ديگري هست .

كاشك من هم مي توانستم دنياي واقعي شما را ببينم ولي چه كنم كه چشمان دلم فقط خوبي مي بيند و بس !

باشد روزي خواهد رسيد همه شما بدنبال من خواهيد آمد اما آن زمان ديگر من نيستم و در گورستان آرام به آرامش رسيده و به خواب ابدي رفته ام .

ادامه دارد