تبليغاتX
مرحم سکوت
تقدیم به کسی که لحظه ای با او بودن مانند نسیم سحر گاهی زود گذر است...

قسمت نشد ببینمت خدا نگهداری کنم                فرصت نشد بمونمو از تو نگهداری کنم

گفتم اگه ببینمت دلکندنم سخت برات                 اگه یک وقت بگه نرو رفتنم پر از  درد برام

گفتم صداتو نشنوم ندیده از پیشت برم                پشت سرم زاری نکن چیکار کنم مسافرم

من میرم ولی باز تو بدون همیشه                       یاد تو از خاطرم فراموشم نمیشه

گل من خوب میدونی بی تو تک و تنهام                عزیزم اگه تو نباشی میمیرم

نامه رو تا تهش بخون گریه نکن طاقت بیار          نامه رو خط خطی نکن دو جملهرم دووم بیار

باور نکن یه بیوفام نامه میزارمو میرم                   نه قسمت زندگیم اینه به کی بگم مسافرم

سهم من از تو دوری تو لحظه های بی کسی       قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم

 

همیشه زنده میمونم با یاد تو ترانه هام منو ببخش اگه بدم اشکام چکیده رو نامه هام

             دیگه تموم شده فرصتام خاطرهام پیشت باشه تمومه خاطراتمم خدا نگه دارت باشه

 

 

نوشتن در مورد انهایی که دوستشان دارم برایم واهمه انگیز است
در هنگام نوشتن علامت سوال ها یکی پس از دیگری نقش نمایی می کنند
این گونه می شود که گاه خیال نوشتن را در ذهنم خط می زنم
و با ذهنی خط خطی به زیستن ادامه می دهم ؛

چگونه می توان آسمان نیلگون وجودت را در تکه کاغذی پنهان نمود
آسمانی که شاید هر ستاره ای آرزو مند درخشیدن درپهنای آن است
و من خوشحال ، که گاه دروسعت آن کورسویی می زنم
غافل از راه شیری ها

غافل از آن همه کهکشان که در درونت غوغایی به پا کرده اند
اما کاش بدانی که همین کورسو برای ادامه دادنم کفایت می کند
خدایا ، آسمانم را از من مگیر
هرچند می دانم
تو درس می خوانی
بزرگ می شوی

و شاید هم ستاره ای می شوی برای قلبی
و گیسوانت را همرنگ روشناییش می سازی
و ...
همین حقیقت هاست که گاه رنگ تاریک آزار را به خود می گیرند
که حریقی می شوند و گاه می سوزانند
و حالا دیگر کور سویی هم نیست
وستاره هم خاموش


 

شبی در خواب اورا با رقیبان در سخن دیدم...، نبیند یا رب انچه من من دیدم

شبی پرسیدمش با بیقراری....،بقیر از من کسی را د وست داری

                چو چشمش اشک شد از شرم جاری میان گفتهایش گفت : اری                

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 15:47  توسط محسن  | 

باز من ماندم و تنهايي و اشكي گرم و يك قلم

..........//////////..........
غم ، همدم ديرين من ، در ميان چشمانم حلقه ميزند و خطوط پيشاني ام را به يكديگر نزديكتر ميكند ولي نميگذارم ورق سفيد دفترم را نمناك كند !
آه ، امروز همه چيز براي اشك ريختن براي تو مهياست .
دست به قلم كه شدم ، شنيدم كه ميخواند :
بارون رو قلب شيشه ها ، هي جا ميذاره رد پا
مثل تو كه تو قلب من ، پا رو گذاشتي بي صدا
هنوز وقتي بارون ميآد ، دلم عشق تو رو ميخواد
ميگم به هر قطره بارون ، بگين به ديدنم بياد
و بعد ، موسيقي باران عشق بود كه مينواخت و اين قلب من بود كه ميسوخت و همه چيز را در ذهنم به يكديگر ميدوخت !
و زنگ ساعتم كار را تمام كرد !
زنگي كه تنظيمش كرده بودم تا يادآورم باشد .
يادآور آن لحظه هاي زيبايي كه در راه بودند .
يادآور آن لحظه هايي كه ... ، آن لحظه هايي كه توصيفي برايشان نتوان كرد !
و شنيدن صداي دلرباي تو چقدر دلكش و زيباست .
انديشه تو ، تخيل را در ذهنم به بار مينشاند و من مست ميشوم از اين رهگذر !
از اين رهگذر كه خيال وهم انگيزت را در جان ميپرورم !
ولي به خود مي آيم !
من مانده ام و دفتري خيس و خطوطي در هم كه دلنوشته هايي از بغض غم آلودم را بر دوش ميكشد !
آه ، وقتي كه برايت اشك ريختم ، چگونه در خود شكستم .
به ستاره ها خيره شدم و اشك ريختم .
صداي هق هق گلويم را شنيدم و شنيدم صداي ترك هاي قلبم را !
آه ، تو نبودي كه ببيني چگونه در جان خود ميپيچم و ميسوزم و ميگريم !
به نفس نفس هاي دل عاشقم سوگند ، آنقدر گريسته ام كه صورتم ديگر تاب اشكهاي گرمم را ندارد !
بايد اشكم را تند پاك كنم تا سوزش صورتم مرا از خيال مه آلودت جدا نكند !
روزم را با اندوه به پايان ميبرم و مينويسم برايت تا يادگاري باشد از لحظه هاي پر تب و تابم !
تا يادگاري باشد از درد دستانم كه هميشه يادگار بغضي بوده كه فرو خورده ام !
امروز همه را مينگريستم ولي آنچه را كه ميخواستم ، نميديدم !
چهره معصوم و دلبرانه ات را ميان گونه هاي همه آناني جستجو كردم كه نگاهم ميكردند و ميگذشتند !
ولي هيچيك آني نبودند كه آنه من باشند !
چه بگويم از شبي كه در اندوهي بگذرد از فراق .
و نباشد خيال وصالي تا مرهمي باشد براي سيل سرشكي كه درمينوردد همه بنيان وجودم را !
و چه بگويم از لحظه اي كه آخرين شعله هاي اميد قلبم سرد شد و فروخفت .
و صبرم را ديدم كه دستي بر شانه ام كشيد و گفت برو ، ديگر نخواهد آمد !
و ديدم فروريختن تصور قدمهاي نازنينت كه نزديك و نرديك تر ميشوند تا تو را در آغوش من بيفكنند !
ولي لرزش زانوانم راست ميگفت !
تصور آمدنت ديگر محال بود و من بايد ميرفتم !
ولي چگونه ؟!
چگونه ميشايد از جايي گذشت كه تو را ميبايد ديد ؟!
چگونه شايسته است و بايسته ، گذشتن از آن خياباني كه ديگر يادگار توست ؟!
و ميگذرم ...
ولي گل سرخي را چه كنم كه در دستانم ميلرزد و شرمنده نگاه خيره ام به انتهاي يك كوچه است ؟!
با او چه كنم ؟!
به يادت ، در همين جا بيفكنم تا يادگاري باشد از عشق ؟!
يا با خود همراه كنم و صورتم را بر تيغ هايش بگذارم و خون بگريم ؟!
تحمل جدايي اش را كه ندارم چون يادگاري است از تو !
پس با خود مي آورمش !
راستي ، ميخواهي ببيني اش ؟
ميخواهي سرخي اش را به تماشا بنشيني ؟
پس ببین و خوب ببین تا نامم را هم ببینی بر آن برگه های زیرین .
آري ، سرخي اش را ببين تا تو را يادآور سرخي چشمانم باشد و مرا تصور سرخي گونه هايت !
ولي نه سرخي او ، نه چشمهاي من و نه گونه هاي تو ، مرا به ماندن نميخوانند !
و من بايد بروم !
و چه زيباست شرح اين لحظه كه گفت : ميروم و ميميرم و مي آسايم ، از عشق !
و من بي اعتنا به دستان لرزان قلبم كه ميخواست پاهايم را ببندد تا بمانند ، رفتم !
هنوز چنگ زدن قلبم را به پنجره اي كه از آن دور ميشدم ، احساس ميكنم !
وه ، كه تصور آن لحظه هم ديوارهاي قلبم را در هم ميفشرد و روح ناآرامم را در خود ميفسرد !
ميداني كه فرصت چنداني ندارم !
فرصتي براي درآغوش كشيدن و بوييدن و بوسيدنت !
فرصتي براي در دست گرفتن دستهاي گرم و صميمانه ات !
و فرصتي براي زندگي !
تو باش و بجاي من و با خاطرات من زندگي كن !
به خاطر همه خاطرات زيبايي كه در كنار هم بوديم ، زندگي كن !
به خاطر دلهره اولين بوسه داغ و آرامي كه بر گونه هاي سرخت به يادگار گذاشتم ، زندگي كن !
تو را حتما به آخرين جشن تولدم دعوت خواهم كرد !
با خودت برايم دسته گلي بياور !
سرخ سرخ !
سرخ تر از چشمانم ، اگر يافتي !
و در آن هنگامه ، من هديه تولد هستم !
آري ، من خود هديه اين جشن خواهم بود !
و كيست كه مرا هديه دهد ؟
كداميك از شما مرا هديه خواهيد داد ؟
كداميك مرا هديه خواهيد داد به خاك ؟!!
آري ، در آخرين جشن تولدم ، مرا به خاك هديه خواهند داد !
و من آخرین جشن تولدم را به افتخار تو ، زیر خاک میگیرم !
و من منتظرم !
منتظر قدمهاي نازنينت كه شايد بيايي !
بيا و ببين و بايست بر خاكي كه چشمان خونين و هق هق قلبم را براي هميشه در خود پنهان خواهد كرد !
بيا تا از روزنه تابوت ، ببينمت و عطر گل سرخ را ببويم که چه خوش گفت :
قربان وفاتم ، به وفاتم گذري كن !         تا بوت مگر بشنوم از رخنه تابوت !
میدانی آخرین جمله دلنوشته ام بر یک برگ خیس و مرطوب از اشک چشمم چیست ؟
میخواهی بدانی ؟
نوشته ام : بعد از ظهر یک روز غمگین ، یادگاری برای انتظــــــــــار !!!

 


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:2  توسط محسن  | 

با من بمونی میشکنی این یه حقیقته عزیز

تا فرصتی مونده برات از این حقیقت بگریز

با من بمونی میشکنی زندگی شوخی نداره

توی مسیرش یه روزی عشقمون و جا می ذاره

قصه ی عشق من و تو عشق آتیش به پنبه بود

عشق ستاره بود به روز عشق یه سد بود به یه رود

این جا نمون اما بدون هر جا که باشی با منی

خودت اینو خوب میدونی با من بمونی میشکنی

با من نمون اما بدون که بی تو میگیره دلم

 

 

.............................

 

 

يك پنجره براي ديدن

يك پنجره براي شنيدن

يك پنجره كه مثل حلقه چاهي در

 انتهاي خود به قلب زمين مي رسد

و باز ميشود به سوي وسعت

 اين مهرباني مكرر آبي رنگ

يك پنجره كه دستهاي كوچك تنهايي

 را از بخشش شبانه عطر

ستاره هاي كريم سرشار مي كند و

مي شود از انجا خورشيد را به

 غربت گلهاي شمعداني ميهمان كرد

يك پنجره براي من كافيست ...

 

 

...............................

 

 

عجب صبري خدا دارد، اگر من جاي او بودم

همان يک لحظه اول

که اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان

جهان را با همه زيبايي و زشتي

به روي يکدگر ويرانه مي کردم!

عجب صبري خدا دارد، اگر من جاي او بودم!

که در همسايه صدها گرسنه

چند بزمي، گرم عيش و نوش مي ديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش

آن دم بر لب پيمانه مي کردم!

عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم!

که مي ديدم يکي عريان و لرزان

ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را، واژگون مستانه مي کردم 

 

 

................................

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 23:28  توسط محسن  |