تبليغاتX
مرحم سکوت
تقدیم به کسی که لحظه ای با او بودن مانند نسیم سحر گاهی زود گذر است...

                                               

خلوت زندگی، تحمل دلتنگی هایی که مدام به پنجره دل ما تلنگر

می زنند، آسان نیست...

خاطرات شیرین روی ریل ذهن ما به سرعت ثانیه ها می گذرند و ما دلتنگ آن

چیزهایی می شویم که روزی لحظه های دلپذیری می آفریدند....

یکی در این گذر، دلش برای آدمهایی تنگ می شود که در بخشی از

خاطراتش جا خوش کرده اند. دیگری دلتنگ آواهایی است که از دور حواسش

را مینوازند.

آن یکی وقتی در آینه می نگرد، دلش برای شب از دست رفته گیسوانش

تنگ می شود و برای همه آن روزها، ماهها و سالهایی که به تدریج شفافیت

هایش را به آنها سپرده است.

من اما لا به لای این حال و هوایی که ماندن و نفس کشیدن را معنا می کند

گاه دلم برای رفتن تنگ می شود.امروز دلتنگ خاطراتی شده ام که پشت

سر جا مانده اند و بی تاب آرزوهایی که از روبرو می گریزند....

شاید آخر دنیا آخر آرزوها باشد و همه آرزوها رنگ تحقق بگیرند و شاید تا

همین چند ثانیه دیگر آخر دنیا شود.

و رویای فرشته شدن همه آدمها که همیشه ذهنم را قلقلک می دهد تحقق

یابد... آدمهایی که الان هم روی زمین خاکی کنار ما هستند و ما آنقدر از

حقیقت آنها فاصله داریم و آنقدر زمینی شده ایم

که گاه یادمان می رود لازم نیست همه فرشته ها بال داشته باشند.

بیراهه راههایی که رفته ایم را به گذشته بسپار و گذشته را به باد

راه زندگی برای هیچکس رو به گذشته نبوده است

زندگی رو به فرداست که ادامه دارد، نه دیروز...

 

 

........................................

     و باز این من هستم که به سراغ همان خودکار آبی بی جوهر هجوم می برم و

بر صفحه های بی خط دفترم جملاتی از ذهن خسته ی خود مکتوب می کنم......

...و اما این بار با تو سخن می گویم.می نویسم تا بخوانی،می نویسم تا بدانی،می نویسم

تا فکر کنی بر آنچه بر تو گذشت.

و حالا می خواهم با ذغال سیاه چشمانم بر قلب تو احساس را حک کنم تا هر زمان که آن را با چاقوی

معنا آن را پاره پاره کردی، اشکی از من باز یابی که تنهایی تو را با خود می شوید.

از منی یاد کنی که همیشه نگاهت را در کنج کوله بارم به همراه دارم.

اگر می نویسم

به خاطر قلبم است،زیرا که دستان گرم تو بود که قلب یخی ام را نوازش داد

زیرا که نگاه نقره ایت به نوشتن آموخت  و آتشی که از آن روشن کرد هنوز رنگ خاموشی به خود

نگرفته،اما کم نور شده.آری،آتش سوزان قلبم که روزی خورشید شبهای عاشق بود

تبدیل به نور شمعی کم سو شده که می خواهد جاده سیاه چشمان  تو را طی کند

اما باز هم به فانوس خیره ی نگاهت احتیاج دارد.

آری،آمده ام تا روزهای رنگین پاییزی را به تو یاد آور شوم، روزهایی که زرد بودند اما کنار تو شیرین

گذشتند. و حالا آمده ام تا کمک کنی،کمکم کنی تا با هم بتوانیم طلوع مهتاب را به

فراموش شدگان عشق نشان دهیم و بگوییم که هستند کسانی که هنوز دیده ی تر و

دل خیسی دارند اما تن به فراموشی تسلیم نکرده اند و هنوز به لطف خدای عشق

                                              ایمان دارند.....  

                                                                 

                       

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 21:12  توسط محسن  | 

                         ***********چگونه باور کنم....***********

             در نگاهم خیره شدی ... کمی بغض در چشمانت پیدا بود..

                    اما تو... گفتی دیگر بس است این زندگی....

دیگر خسته بودی ... از من و با من بودن ... ازتمام نگاه هایم ... دیگر از من دل بریده بودی

          نمیتوانستم باور کنم.. بی تکیه گاهی ر ا ... نبودن ان دستان پر مهر و محبت را ...

        نبودن ان چشمان زیبا را... نمیدانستم نبودنت را ... چه چیز را باید باور کنم...

         ازدست دادن عشق را...از دست دادن کسی که عمری عاشقانه مثل بت میپرستیتمش....

         یا از دست دادن یه زندگی مشترک را... فقط میدانستم من شکسته شدم...

         باختم... درزندگی...در رویا... حتی تو خیال خام بچه گانه ام...دیگر امیدی نیست

           دستانم نهاست.... جسمم بی تکیه گاه ست... اما چگونه باور کنم...

          مرگم را... بی تو بودن را... خودکشی زندگی ام را...چگونه باور کنم...

          بغض نگاهت را...چگونه باور کنم... رفتن بی بهانه ات را...چگونه باور کنم...

          چگونه باور کنم  جدایی را...ان انتظارتلخ را... ان دور شدن نگاهمان...دستانمان...

        حتی دور شدن قلب و احساسمان....  ....من چگونه باور کنم دیگردستی نیست که

        دستانم را از منجلاب زندگی بیرون کشد...  چگونه باور کنم که دیگر ان نگاه عاشقانه

       نیست که بدرقه ی راه زندگی ام باشد....  اه ای خداییم چگونه باور کنم که تنهایم و

          تنهاییی قسمت من است....تو بگو... ای خدایم چگونه باورکنم.............

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 19:6  توسط محسن  |