تبليغاتX
مرحم سکوت
تقدیم به کسی که لحظه ای با او بودن مانند نسیم سحر گاهی زود گذر است...

نیمه شب آواره وبی حس وحال...درسرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال...دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت...یک دو سال ازعمررفت وبرنگشت

دل به یاد آورد اول بار را...خاطرات اولین دیدار را

آن نظربازی و آن اسراررا...آن دو چشم مست آهووار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود...چون من از تکرار او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او...هم نشین و هم زبان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی...اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر...وای از آن عمری که با او شد بسر

مست او بودم زدنیا بی خبر...دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد...گفتگوها بین ما آغاز شد

 

حالم بد نيست غم کم مي خورم کم که نه! هر روز کم کم مي خورم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خود نمي دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!!

خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم

بس کن اي دل نابساماني بس است کافرم! ديگر مسلماني بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ي مردم شدم

بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستي کار ماست چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش


من نمي گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 21:56  توسط محسن  |