|
تقدیم به کسی که لحظه ای با او بودن مانند نسیم سحر گاهی زود گذر است...
|
بخواب اي نازنينم
مهربانم
دلنشينم
منم من عاشقت
آرام باش اي بهترينم
من اينجا مست مستم
مست و بي پروا
شبانگاهان منم گرماي عشقت را درون بسترم خواهان
همان شبها كه من مست حضور تو
نياز تو
دو چشم دلنواز تو
خيابان را چو مستان نعره زن طي مي كنم شايد تو را در حاله اي از
نور من ديدم
ولي اي كاش مي بودي و من نعره زن از مستي عشق تو اينجا باز در
كنج قفس رويا نمي چيدم
من امشب وحشي ام ساقي
ز مي ، از عشق، از بازي نامردان اين دنيا
ز بدگويان كه مي گويند در دل من هوسبازم
تازه نميدانند
من مستم
من اما غرق جرمم
پي از شب بر سر دارم
آري من مستم هوسبازم عطش دارم
عطش عشق تو امشب در دل مي در شراب بي حضور تو وجودم را
كمين كرده
كاش امشب ساقي لبهاي تو يا گرمي دستان تو در دل اين مجرم عاشق
كمي غوغا به پا مي كرد
من اينجا كنج زندان پر عطش پر عشق يا ديوانه ام اين را نمي دانم
فقط ميدانم اي تنها حضور بي حضور
اي كه آغشته به تو دستان افكارم
در اين دنياي پر رنگ و رياي بي نفس بي عشق بي پرواز
با دل با نفس با عشق با پزواز
تو را من دوست ميدارم

یه روز توی کوچه ی عشق گفتم ازت سوال دارم
گفتی بپرس جونم، برات، جواب بی خیال دارم
گفتم می خوام از ته دل به این سوال جواب بدی
یه موقع از سر هوا یا که هوس جواب ندی
سوال من از ته دل جواب تو از سرِ رو
آخه چرا از سرِ رو بهم جواب دادی بگو؟
من همه ی روابطم از سرِ دل بود تا حالا
مهربونیم ، بد بودنام،
از اون اول رابطه تا روز اوجش تا حالا
گفتم اگر یه روز برم یا از پیشت سفر کنم
بینم ؟ حلالم می کنی اگر که ترک سر کنم
گفتی آره نوکرتم هر چی که بین ما بشه
آخر حلالت می کنم حتی اگه جفا بشه
آخر به زور روزگار منم یه روز رفتم سفر
پیغوم برام فرستادی از حلالی نیستش خبر
بازم دیوونه تر شدم وقتی به یادت افتادم
بیاد اون قول و قرار به یاد کوچه افتادم
این روزا دیگه جون ... دیوونه ی دیوونه ام
خونه ی عشقم به خدا دیگه شده ویرونه ام
دقت کنی مشخصه ، شعرام دیگه رنگ و لعابی نداره
دنیا دیگه بدون توغیر عذاب هیچ نداره
روال زندگیم درست اما روانم نادرست
با این روان نادرست تواین جهان چی میشه جست
حرفام برات تکراریه ، تحملم اجباریه؟
آره، خودم خوب می دونم دلیلش هم بیکاریه
گفتم عجب چه بی وفا ، قول رو گذاشتی زیر پا ؟
گفتی برو ...
بین ما هیچ چیزی نبود که من بهش کنم وفا
آهی کشیدم از نهاد، زندگیمو دادی به باد
تو رفتی اما اون چشات نرفته از خاطر و یاد

وقتی ابرهای سیاه ، آسمون شهرمو ، می پوشونه
از کنار پنجره شیون باد می پیچه توی خونه
وقتی بارون می شینه ، روی فرش سبزه ها
دل من گریه می خواد
همه جا رنگ شب ، واسه مرگ لحظه ها
دل من گریه می خواد
دیگه از سکوت سرد کوچه ها ، دل من خسته شده
مثل اون روزها می خوام داد بزنم ، که لبم بسته شده
آخه من ممنونم از مرداب پیر
براتون قصه ی دل خونده بودم
می خواستم یه روز به دریا برسم
که حالا زندونی هر نفسم
من اسیر قفسم ، توی شهر آشنا ، یه غریب بی کسم
هوس خنده ، نمونده رو لبام
مثل یک صخره ی سردند آدمها
خبر از خوندن یک ترانه نیست
خاک مرده پاشیدن رو صحنه ها
نه سوالی ، نه جواب ، همه جا رفته بخواب
دل من گریه می خواد
مستی و عشق و امید، همه شد نقش بر آب
دل من گریه می خواد دل من گریه می خواد

زیباترین بهانه لحظه های زندگی ام
نمی دانم وقتی که آرام در نگاهم نشستی
شاد باشم یا غمگین
به برکت وجود تو بود که طعم زندگی را چشیدم
نگاهم که به اینه گره می خورد
جمع شدن قطره قطره تو را دیدم
و اینکه آماده باش برای جدایی
باید رها شوی بر پهنای صورتم بغلتی
و شادمانه مرا در این سوگ تنهایم بیشتر فرو بری
بهانه چشمهایم
کمی آرام تر از دیدگانم جدا شو
تا من هم به پاس مهربانی ات
قطره ای دیگر نثارت کنم
نمی دانم اگر روزی نیایی
کدامین دست
گونه های خشکیده مرا سیراب می کند
بهانه زندگیم
*هزار شاخه گل تقدیم به نگاه مهربانت می کنم

اگر تو نباشی...
اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند
و ابرهای مهربان هم نمی توانند
غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند
اگر تو نباشی...
چه خواب باشم و چه بیدار
حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز
خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است
اگر تو نباشی...
چه در کنار پنجره بایستم
چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم
اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم
دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم
حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم
اگر تو نباشی...
اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند
و ابرهای مهربان هم نمی توانند
غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند
اگر تو نباشی...
چه خواب باشم و چه بیدار
حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز
خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است
اگر تو نباشی...
چه در کنار پنجره بایستم
چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم
اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم
دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم
حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم
اگر تو نباشی...
اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند
و ابرهای مهربان هم نمی توانند
غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند
اگر تو نباشی...
چه خواب باشم و چه بیدار
حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز
خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است
اگر تو نباشی...
چه در کنار پنجره بایستم
چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم
اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم
دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم
حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم