|
تقدیم به کسی که لحظه ای با او بودن مانند نسیم سحر گاهی زود گذر است...
|
سلام سلام به همه دوستانی که منو لایق میدونستن و با نظراتشون منو شاد میکردن راستش
امروز اومدم واسه خدافظی دیگه این وب واسه همیشه تعطیل میشه تا حالا چند بار میخواستم
این کارو بکنم ولی این دلم میگفت بازم ادامه بده ولی این تو بمیریها از اون تو بمیریها نیست
دارم میرم اونم واسه همیشه
دیگه از بس اومد تو این وب از تنهایام گفتم خسته شدم از بس برای کسی که اصلا منو دوست
نداشته نوشتم خسته شدم دیگه از بس بهش فکر کردم که یک روزی بر میگرده خسته شدم
بچها باور کنین خیلی سخته اون که اصلا منو دوست نداره پس چرا من بخوام خودمو به اون تحمیل کنم
اون که اصلا من واسش مهم نیستم نمیدونه تو این دل بیچاره من چی میگذره نمیدونه از بس به
فکرش بودم که تا مرز جونون هم رفتم خودم هم باورم شده که دیگه بر نمیگرده
بچها من برای هر کلمهای تو ان وب نوشتم قطرات اشکی ریختم که حالا میفهمم که اون اصلا
ارزش این قطرات اشکو نداشته اومدم از همتون خدافظی کنم از تمام اونای که مثل من
عشقشون تنهاشون گذاشته و از همه اونای که در کنار عشقشون هستن
همیشه با خودم فکر میکردم نوشتن نامه خدافظی خیلی آسونه ولی حالا
میفهمم که کاملا در اشتباه بودم
خوب دیگه دوستای گلم از این که تو این مدت وقت تک تکتونو گرفتم معذرت میخوام
برام خیلی دعا کنین از همتون ممنونم حلالم کنین این شعرم یادگاری من به شما
میرسد روزی که روزها را بی من سر کنی
میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
میرسد روزی که تنها در کنار عکس من
نامهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی

ما که رفتیم ولی یادت باشه دیونه بودیم
واسه تو یک عمر اسیر تو کنجاین خونه بودیم
ما که رفتیم تو بمون با هرکی که دوسش داری
با اونی که پنهونی سر روی شونش می ذاری
ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود
قصه چشمای تو واسه من تکراری نبود
ما که رفتیم ولی خوب موندی سر قول وقرارا
خوب رها کردی دستامو اول بهار
ما که رفتیم حالا تو میمونی و عشق جدید
میدونم چند روز دیگه میشنوم که جدا شدید
ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود
دل ما لایق این که بندازیش زمین نبود
ما که رفتیم چشم تو عجب نگاهی داشت
جمله پر عشق تو چه وعدهای داشت
ما که رفتیم ولیکن قدر تو دونسته بودیم
بشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم
ما که رفتیم تو برو دل بده به دیگری
به قول حافظ ما هم داریم یه یار سفری
ما که رفتیم تو بمون زیر نگاه عاشقش
ارزوم اینه تلف نشه دقایقش
ما که رفتیم تو برو دنبال تعالع خودت
ببینم سال دیگه کی میاد تولدت
ما که رفتیم تو بمون با اون کسی که از راه اومده
اون که با اومدنش خنجر به قلب من زده
ما که رفتیم دل ندید به عشق کاغذی
لااقل می اومدی پیشم واسه خدافظی
نگاه کن من چه بی پروا به مرز قصه های کهنه میتازم
نگاه کن با چه سرسختی تواین سرما برای عشق یه فصل تازه می سازم
یه فصل پاک یه فصل امن وبی وحشت برای تو که یه گلبرگ زودرنجی
یه فصل گرم و راحت زیر پوست من برای تو که با ارزشترین گنجی
نگاه کن من به عشق تو چه لیلا وار تن یخ بسته پروازو می بوسم
بیا گرم کن منو با سرخی رگهات من اون رگهای پر آوازو می بوسم
تو رو می بوسم ای پاکیزه ی عریان تو رو پاکیزه مثل مامن قرآن
طلوع کن من پرارم از تو میگیرم !
ظهور کن من شهامت از تو میگیرم!
بیا هیچ کس مثل منو تو عاشق نیست مثل ما عاشق و همسایه و همدم
بیا از شیشه سخت و بلند عشق مثل ارابه نور رد بشیم با هم
نگاه کن من چه شبنم وار
چه شبنم وار به استقبال دستای خزون میرم
هراسم نیست از این سرمای ویرانگر
برای تو من عاشقانه میمیرم

تو را از صدايت مي شناختند و مرا از سکوتم نميتوانم به آرزو هايم پشت کنم صدايت و ديدنت آرزوئي رنگين است که شادماني ام را مي افزايد.
مرا از اين سکوت وهم انگيزم بيرون آر.
دلواپسم.
آري دير زماني است که در پس اين دلواپسي هايم گرفتارم وتوان گذشتن ندارم
بگو چقدر به انتظار بنشينم که زمان از من عبور کند وستاره هاي آسمان غم انگيز شبم شاهد خاموش شدن تک تک فانوسهايم باشند؟
بگو که چقدر پيراهن تنهائي را در چشمه هاي آرزو بشورم وروي طنابي از دلواپسي پهن کنم؟
براي رسيدن به کلبه سبز تو در جنگل خيال از چه دريا هائي که نگذشتم .چه راههائي را که بي تو براي رسيدن به تو نرفتم!!!!!!!
امواج سهمگين غم بر ساحل دلم بي رحمانه مي تاختند غافل از اينکه من ديگر تسليم اين امواج پريشان شده بودم . گوئي شايد فرشته مرگ من همين امواج غم باشند که بخواهند مرا در برگيرند وبا خود تا ابديتي حقيقي ببرند.
با گذشتن از اقيانوس تنهائي ام نميدانستم که آيا به تو خواهم زسيد يا نه؟
چه شبهائي را که از ترس گمراهي در مسير تا صبح پلک بر هم نگذاشتم و تا صبح دل انگيزش ستاره ها را دسته دسته ميشمردم وبه صاحبان آنها غبطه ميخوردم.چرا که خبري از ستاره من نبود.
همه واژه هايم از شدت باران عصر گاهي خيس شده بودند ومن مردد از بيان واژه هاي خاکستري ام.
تنها توشه سفرم عشق بي پايان تو بود .
از کجا معلوم که آنرا خواهي پذيرفت؟
از کجا معلوم که تو مسافر عشق ديگري نباشي؟
يا قايقي که ديروز از کنارم در حال گذشتن بود مرکب تو نبود؟
آمدم پيدايت کنم خودم را گم کردم!