|
تقدیم به کسی که لحظه ای با او بودن مانند نسیم سحر گاهی زود گذر است...
|
سلام سلام به همه دوستانی که منو لایق میدونستن و با نظراتشون منو شاد میکردن راستش
امروز اومدم واسه خدافظی دیگه این وب واسه همیشه تعطیل میشه تا حالا چند بار میخواستم
این کارو بکنم ولی این دلم میگفت بازم ادامه بده ولی این تو بمیریها از اون تو بمیریها نیست
دارم میرم اونم واسه همیشه
دیگه از بس اومد تو این وب از تنهایام گفتم خسته شدم از بس برای کسی که اصلا منو دوست
نداشته نوشتم خسته شدم دیگه از بس بهش فکر کردم که یک روزی بر میگرده خسته شدم
بچها باور کنین خیلی سخته اون که اصلا منو دوست نداره پس چرا من بخوام خودمو به اون تحمیل کنم
اون که اصلا من واسش مهم نیستم نمیدونه تو این دل بیچاره من چی میگذره نمیدونه از بس به
فکرش بودم که تا مرز جونون هم رفتم خودم هم باورم شده که دیگه بر نمیگرده
بچها من برای هر کلمهای تو ان وب نوشتم قطرات اشکی ریختم که حالا میفهمم که اون اصلا
ارزش این قطرات اشکو نداشته اومدم از همتون خدافظی کنم از تمام اونای که مثل من
عشقشون تنهاشون گذاشته و از همه اونای که در کنار عشقشون هستن
همیشه با خودم فکر میکردم نوشتن نامه خدافظی خیلی آسونه ولی حالا
میفهمم که کاملا در اشتباه بودم
خوب دیگه دوستای گلم از این که تو این مدت وقت تک تکتونو گرفتم معذرت میخوام
برام خیلی دعا کنین از همتون ممنونم حلالم کنین این شعرم یادگاری من به شما
میرسد روزی که روزها را بی من سر کنی
میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
میرسد روزی که تنها در کنار عکس من
نامهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی

ما که رفتیم ولی یادت باشه دیونه بودیم
واسه تو یک عمر اسیر تو کنجاین خونه بودیم
ما که رفتیم تو بمون با هرکی که دوسش داری
با اونی که پنهونی سر روی شونش می ذاری
ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود
قصه چشمای تو واسه من تکراری نبود
ما که رفتیم ولی خوب موندی سر قول وقرارا
خوب رها کردی دستامو اول بهار
ما که رفتیم حالا تو میمونی و عشق جدید
میدونم چند روز دیگه میشنوم که جدا شدید
ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود
دل ما لایق این که بندازیش زمین نبود
ما که رفتیم چشم تو عجب نگاهی داشت
جمله پر عشق تو چه وعدهای داشت
ما که رفتیم ولیکن قدر تو دونسته بودیم
بشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم
ما که رفتیم تو برو دل بده به دیگری
به قول حافظ ما هم داریم یه یار سفری
ما که رفتیم تو بمون زیر نگاه عاشقش
ارزوم اینه تلف نشه دقایقش
ما که رفتیم تو برو دنبال تعالع خودت
ببینم سال دیگه کی میاد تولدت
ما که رفتیم تو بمون با اون کسی که از راه اومده
اون که با اومدنش خنجر به قلب من زده
ما که رفتیم دل ندید به عشق کاغذی
لااقل می اومدی پیشم واسه خدافظی
نگاه کن من چه بی پروا به مرز قصه های کهنه میتازم
نگاه کن با چه سرسختی تواین سرما برای عشق یه فصل تازه می سازم
یه فصل پاک یه فصل امن وبی وحشت برای تو که یه گلبرگ زودرنجی
یه فصل گرم و راحت زیر پوست من برای تو که با ارزشترین گنجی
نگاه کن من به عشق تو چه لیلا وار تن یخ بسته پروازو می بوسم
بیا گرم کن منو با سرخی رگهات من اون رگهای پر آوازو می بوسم
تو رو می بوسم ای پاکیزه ی عریان تو رو پاکیزه مثل مامن قرآن
طلوع کن من پرارم از تو میگیرم !
ظهور کن من شهامت از تو میگیرم!
بیا هیچ کس مثل منو تو عاشق نیست مثل ما عاشق و همسایه و همدم
بیا از شیشه سخت و بلند عشق مثل ارابه نور رد بشیم با هم
نگاه کن من چه شبنم وار
چه شبنم وار به استقبال دستای خزون میرم
هراسم نیست از این سرمای ویرانگر
برای تو من عاشقانه میمیرم

تو را از صدايت مي شناختند و مرا از سکوتم نميتوانم به آرزو هايم پشت کنم صدايت و ديدنت آرزوئي رنگين است که شادماني ام را مي افزايد.
مرا از اين سکوت وهم انگيزم بيرون آر.
دلواپسم.
آري دير زماني است که در پس اين دلواپسي هايم گرفتارم وتوان گذشتن ندارم
بگو چقدر به انتظار بنشينم که زمان از من عبور کند وستاره هاي آسمان غم انگيز شبم شاهد خاموش شدن تک تک فانوسهايم باشند؟
بگو که چقدر پيراهن تنهائي را در چشمه هاي آرزو بشورم وروي طنابي از دلواپسي پهن کنم؟
براي رسيدن به کلبه سبز تو در جنگل خيال از چه دريا هائي که نگذشتم .چه راههائي را که بي تو براي رسيدن به تو نرفتم!!!!!!!
امواج سهمگين غم بر ساحل دلم بي رحمانه مي تاختند غافل از اينکه من ديگر تسليم اين امواج پريشان شده بودم . گوئي شايد فرشته مرگ من همين امواج غم باشند که بخواهند مرا در برگيرند وبا خود تا ابديتي حقيقي ببرند.
با گذشتن از اقيانوس تنهائي ام نميدانستم که آيا به تو خواهم زسيد يا نه؟
چه شبهائي را که از ترس گمراهي در مسير تا صبح پلک بر هم نگذاشتم و تا صبح دل انگيزش ستاره ها را دسته دسته ميشمردم وبه صاحبان آنها غبطه ميخوردم.چرا که خبري از ستاره من نبود.
همه واژه هايم از شدت باران عصر گاهي خيس شده بودند ومن مردد از بيان واژه هاي خاکستري ام.
تنها توشه سفرم عشق بي پايان تو بود .
از کجا معلوم که آنرا خواهي پذيرفت؟
از کجا معلوم که تو مسافر عشق ديگري نباشي؟
يا قايقي که ديروز از کنارم در حال گذشتن بود مرکب تو نبود؟
آمدم پيدايت کنم خودم را گم کردم!
شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
پس از یك جستجوی نقره ای دركوچه های آبی احساس
تورا از بین گل هایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را به روی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید واكردم
نمیدانم چرا رفتی
نمیدانم شاید خطا كردم
و تو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی
نمی دانم كجا تا كی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتنت دریاچه بغضی كرد
كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
وبعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
كسی از پشت قاب پنجره آرام وزیبا گفت:
تو هم در پاسخ این رفتن بگو در راه انتخابم خطا كردم
و من در حالتی ما بین اشك و حسرت و تردید
و من در اوج پاییزی ترین حالت یك دل
میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر
نمیدانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
قلب بيقرارم باز هم دلتنگ توست
چشمانم در حسرت ديدار چشمانت تا سحر اشك مي بارد
دل بي تابم تمام هوش و حواس خود را براي تو باخته است
تويي كه در تمام زندگي ام حضور داري
تويي كه لحظه به لحظه در روياهايم با دلت زندگي مي كنم
تويي كه ديگر فرمانرواي دل عاشقم شدي
تو را دوست دارم بيشتر از جانم بيشتر از زندگي ام
تو را مي خواهم و قسم به عشق پاكت تا آخرين لحظه نگاهت خواهم كرد
نمي دانم چگونه عشقم را به تو ، بر زبان بياورم
تويي كه تمام زندگي و هستي من شدي
تويي كه با نگاه پاك و زيبايت ، دل و قلبم را عاشقانه ربودي
اي خداوند عالم به فريادم برس
اي پروردگار مهربان ، به داد دل عاشقم برس كه جز تو كسي ندارم
چرا اينگونه بيقرارم ؟ چرا اينقدر بي تابم ؟
آيا بيهوده عاشقي مي كنم ؟
آيا دل بيچاره ي من حق عاشق شدن ندارد ؟
چرا از عاشقي ، فقط غم آن نصيب من مي شود ؟
خدايا جواب اين همه سوال را از كجا بيابم ؟
پروردگارا چرا جوابم را نمي دهي ؟
چرا بايد اينچنين در غم عشق بسوزم و اشك بريزم ؟
مگر دل بيقرارم چه گناهي كرده ؟
مي دانم كه تمام اشكهايم كاري عبث خواهد بود
مي دانم كه تا آخرين لحظه عمرم بايد بسوزم و آب شوم
مي دانم كه دل بي گناهم بايد غمي عظيم و طولاني را تحمل كند
مي دانم كه تنها چاره ام همان خيال و آرزوهاي دست نيافتني است
من در غم و حسرت عشق تو خواهم سوخت
من در حسرت با تو بودن خواهم مرد
چون سرنوشت اينطور مي خواهد و اينطور رقم مي زند
در آن لحظاتي كه قلبم از عشق تو مي سوزد و آتش مي گيرد
باز هم نام تو را بر زبان خواهم آورد
تا آخرين نفس با تو خواهم بود و دل به كسي نخواهم بست
تا آخرين لحظه زندگي خواهم گريست و فرياد خواهم زد
خداوند عشق تو را به من هديه داد و من هرگز هديه خداوند را پس نخواهم داد
من هديه زيباي خداوند را درون قلبم جاودانه خواهم كرد
من عشق تو را تا آخرين نفس خواهم پرستيد
شايد روزي پس از مرگم ، براي هميشه در كنار تو بمانم
شايد روزي در جهان پس از مرگ ، فقط و فقط با تو زندگي كنم
شايد بعد از مرگم ، با عطر تن تو و نفسهاي گرم و آتشينت عاشقي كنم
شايد بعد از مرگم ، ديگر هرگز غم دوري از تو را حس نكنم
شايد روزي بعد از مرگم ، عاشقانه در كنار تو زندگي كنم
خداوندا تو را قسم مي دهم به اشكهاي عاشقانه ام
ياريم كن و جوابگوي دل بي كسم باش

امشب حس عجیبی دارم دوباره این دل خسته هوای تو رو کرده.
خدايا توي اين ?ميلياردها ادم چرا من...چرا من بايد اين همه درد رو تحمل کنم..
مگه من چي کار کردم ...به کدامين گناه من مجرم به تنهاييم...
خدايا مگه تحمل من چقدره ... بخدا ديگه بريدم
... تا کي بايد شبا به اسمون نگاه کنم تا کي
اين روزها كه ميگذرد تنهاتر ميشوم انگار ...
منتظر می شم ...دل دل ميكنم .....دلتنگ ميشوم و بي قرار ..!
مي گردم ... مي گردم در پي گمشده اي كه با من هست و نيست ...
اين روزها عاشق ميشوم بي دليل ... بي دليل ...
دوستش ميدارم بي آنكه دوستم بدارد ... بي دليل ...بي دليل ....
دوست دارم پرنده اي بشم و پرواز کنم برم تو آسمون برم اون بالا بالاها بالاي
ابرا پيش ستاره ها پيش خدا. ميخوام همه فاصله ها و مرزهايي که بين من
و خداست رو بشکنم و با دل شکسته و پر گلايه ام بگم:
خدايا آخه تا کي بايد سرماي نبودنش رو حس کنم؟ تا کي بايد دوريشو تحمل کنم؟
خدايا خسته شدم از روزا و شبايي که فقط با يادش سر کردم.
خدايا مگه من چه گناهي کرده ام؟ وقتي بچه بودم ميگفتن خدا از تو آسمون مواظب
بنده هاشه. خدايا تو هم يار و ياور من باش که تو اين برهوت زندگي دنيا سرگردون نشم.
خدايا با يه سبد اميد و آرزو پيشت اومدم منو دست خالي برنگردون.........
هر روز که از ماه می گذره
عشقم به تو بیشتر می شه
باور کن که دیوونتم
دیوونه عینِ همیشه
فقط ، فقط تو پاره ای تنی
به حرمت اشکم قسم
بی تو میونِ عالمی
غریبمُ یه بی کسم
سکوت خسته مُ ببین
ببین بی تو چه کم شدم
همسایه سقوطم و تنها رفیق غم شدن
همسایه سقوطم و تنها رفیق غم شدن
صحبت راه دور که نیست
بحث دو پای خسته مِ
شاکی غصه نیستم
نقل دل شکسته امِ
لُب کلام ای با وفا
بی چک وچونه چاکرم
واسه فدای تو شدن
من که همیشه حاضرم
دوست داشتنِت مقدسِ
واسه همین دوسِت دارم
شیرین ترین عبادتی
امید روز آخرم
دوست داشتنِت مقدسِ
واسه همین دوسِت دارم
شیرین ترین عبادتی
امید روز آخرم
امید روز آخرم


کاش نمی فهمیدی هیچوقت که چه قد عاشقتم
کاشکی چشمات واسه یک روزم شده هوای چشمامو میکرد
کاشکی از لحن قشنگ اون صدات
نمیخوندم که همه اون عاشقونه گفتنات
فقط و فقط به خاطر منه
آخ چه قد دلم میخواست که عشقتو
واسه یک لحظه شده از توی چشمات بخونم
اما تو مخمل ناز اون چشات
همه چی پیدا میشه جز عشق من
دیگه هیچوقت نمیخوام بهم بگی
نفسات هنوز به خاطر منه
نفسم دروغ نگو من نفساتو میشناسم
توی حرم نفسات
هر دلیلی میتونم پیدا کنم به جز خودم
نازنینم میدونم دلت یه جای دیگه گیره ولی راستشو بخوای
هیچکی جز من تورو اندازه جونش نمیخواد
میدونم میدونی که تمام زندگیم شدی
اما این یادت نره زندگیمو وقتی میخوام
که منو بازی نده
اگه بازی بخورم
تورو با زندگیمو یه جا به آتیش میکشم
نه بابا نترس عزیزم برو کارتو بکن
اگه بازی بخورم
تنها چیزی که به آتیش میکشم خاطره های خوبته
آخه تو یه روزی زندگیم بودی
عزیزم دوست دارم حتی اگه تو قلب تو
دیگه جایی واسه من نباشه
آخه من هنوز همونم که بهت گفته بودم
نازینم هر چه هستی باش اما باش
بخواب اي نازنينم
مهربانم
دلنشينم
منم من عاشقت
آرام باش اي بهترينم
من اينجا مست مستم
مست و بي پروا
شبانگاهان منم گرماي عشقت را درون بسترم خواهان
همان شبها كه من مست حضور تو
نياز تو
دو چشم دلنواز تو
خيابان را چو مستان نعره زن طي مي كنم شايد تو را در حاله اي از
نور من ديدم
ولي اي كاش مي بودي و من نعره زن از مستي عشق تو اينجا باز در
كنج قفس رويا نمي چيدم
من امشب وحشي ام ساقي
ز مي ، از عشق، از بازي نامردان اين دنيا
ز بدگويان كه مي گويند در دل من هوسبازم
تازه نميدانند
من مستم
من اما غرق جرمم
پي از شب بر سر دارم
آري من مستم هوسبازم عطش دارم
عطش عشق تو امشب در دل مي در شراب بي حضور تو وجودم را
كمين كرده
كاش امشب ساقي لبهاي تو يا گرمي دستان تو در دل اين مجرم عاشق
كمي غوغا به پا مي كرد
من اينجا كنج زندان پر عطش پر عشق يا ديوانه ام اين را نمي دانم
فقط ميدانم اي تنها حضور بي حضور
اي كه آغشته به تو دستان افكارم
در اين دنياي پر رنگ و رياي بي نفس بي عشق بي پرواز
با دل با نفس با عشق با پزواز
تو را من دوست ميدارم

یه روز توی کوچه ی عشق گفتم ازت سوال دارم
گفتی بپرس جونم، برات، جواب بی خیال دارم
گفتم می خوام از ته دل به این سوال جواب بدی
یه موقع از سر هوا یا که هوس جواب ندی
سوال من از ته دل جواب تو از سرِ رو
آخه چرا از سرِ رو بهم جواب دادی بگو؟
من همه ی روابطم از سرِ دل بود تا حالا
مهربونیم ، بد بودنام،
از اون اول رابطه تا روز اوجش تا حالا
گفتم اگر یه روز برم یا از پیشت سفر کنم
بینم ؟ حلالم می کنی اگر که ترک سر کنم
گفتی آره نوکرتم هر چی که بین ما بشه
آخر حلالت می کنم حتی اگه جفا بشه
آخر به زور روزگار منم یه روز رفتم سفر
پیغوم برام فرستادی از حلالی نیستش خبر
بازم دیوونه تر شدم وقتی به یادت افتادم
بیاد اون قول و قرار به یاد کوچه افتادم
این روزا دیگه جون ... دیوونه ی دیوونه ام
خونه ی عشقم به خدا دیگه شده ویرونه ام
دقت کنی مشخصه ، شعرام دیگه رنگ و لعابی نداره
دنیا دیگه بدون توغیر عذاب هیچ نداره
روال زندگیم درست اما روانم نادرست
با این روان نادرست تواین جهان چی میشه جست
حرفام برات تکراریه ، تحملم اجباریه؟
آره، خودم خوب می دونم دلیلش هم بیکاریه
گفتم عجب چه بی وفا ، قول رو گذاشتی زیر پا ؟
گفتی برو ...
بین ما هیچ چیزی نبود که من بهش کنم وفا
آهی کشیدم از نهاد، زندگیمو دادی به باد
تو رفتی اما اون چشات نرفته از خاطر و یاد

وقتی ابرهای سیاه ، آسمون شهرمو ، می پوشونه
از کنار پنجره شیون باد می پیچه توی خونه
وقتی بارون می شینه ، روی فرش سبزه ها
دل من گریه می خواد
همه جا رنگ شب ، واسه مرگ لحظه ها
دل من گریه می خواد
دیگه از سکوت سرد کوچه ها ، دل من خسته شده
مثل اون روزها می خوام داد بزنم ، که لبم بسته شده
آخه من ممنونم از مرداب پیر
براتون قصه ی دل خونده بودم
می خواستم یه روز به دریا برسم
که حالا زندونی هر نفسم
من اسیر قفسم ، توی شهر آشنا ، یه غریب بی کسم
هوس خنده ، نمونده رو لبام
مثل یک صخره ی سردند آدمها
خبر از خوندن یک ترانه نیست
خاک مرده پاشیدن رو صحنه ها
نه سوالی ، نه جواب ، همه جا رفته بخواب
دل من گریه می خواد
مستی و عشق و امید، همه شد نقش بر آب
دل من گریه می خواد دل من گریه می خواد

زیباترین بهانه لحظه های زندگی ام
نمی دانم وقتی که آرام در نگاهم نشستی
شاد باشم یا غمگین
به برکت وجود تو بود که طعم زندگی را چشیدم
نگاهم که به اینه گره می خورد
جمع شدن قطره قطره تو را دیدم
و اینکه آماده باش برای جدایی
باید رها شوی بر پهنای صورتم بغلتی
و شادمانه مرا در این سوگ تنهایم بیشتر فرو بری
بهانه چشمهایم
کمی آرام تر از دیدگانم جدا شو
تا من هم به پاس مهربانی ات
قطره ای دیگر نثارت کنم
نمی دانم اگر روزی نیایی
کدامین دست
گونه های خشکیده مرا سیراب می کند
بهانه زندگیم
*هزار شاخه گل تقدیم به نگاه مهربانت می کنم

اگر تو نباشی...
اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند
و ابرهای مهربان هم نمی توانند
غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند
اگر تو نباشی...
چه خواب باشم و چه بیدار
حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز
خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است
اگر تو نباشی...
چه در کنار پنجره بایستم
چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم
اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم
دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم
حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم
اگر تو نباشی...
اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند
و ابرهای مهربان هم نمی توانند
غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند
اگر تو نباشی...
چه خواب باشم و چه بیدار
حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز
خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است
اگر تو نباشی...
چه در کنار پنجره بایستم
چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم
اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم
دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم
حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم
اگر تو نباشی...
اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند
و ابرهای مهربان هم نمی توانند
غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند
اگر تو نباشی...
چه خواب باشم و چه بیدار
حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز
خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است
اگر تو نباشی...
چه در کنار پنجره بایستم
چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم
اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم
دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم
حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم
نیمه شب آواره وبی حس وحال...درسرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال...دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت...یک دو سال ازعمررفت وبرنگشت
دل به یاد آورد اول بار را...خاطرات اولین دیدار را
آن نظربازی و آن اسراررا...آن دو چشم مست آهووار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود...چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او...هم نشین و هم زبان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی...اینچنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر...وای از آن عمری که با او شد بسر
مست او بودم زدنیا بی خبر...دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد...گفتگوها بین ما آغاز شد
حالم بد نيست غم کم مي خورم کم که نه! هر روز کم کم مي خورم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!!
خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي
نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکستسنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق
آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه امعشق
اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شومبس کن اي دل نابساماني بس است کافرم! ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ي مردم شدم
بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم هر چه در دل داشتم رو مي کنم
نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
بت پرستم،بت پرستي کار ماست چشم
مستي تحفه ي بازار ماستدرد مي بارد چو لب تر مي کنم طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن
!من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم مرا غم خوار باش

خلوت زندگی، تحمل دلتنگی هایی که مدام به پنجره دل ما تلنگر
می زنند، آسان نیست...
خاطرات شیرین روی ریل ذهن ما به سرعت ثانیه ها می گذرند و ما دلتنگ آن
چیزهایی می شویم که روزی لحظه های دلپذیری می آفریدند....
یکی در این گذر، دلش برای آدمهایی تنگ می شود که در بخشی از
خاطراتش جا خوش کرده اند. دیگری دلتنگ آواهایی است که از دور حواسش
را مینوازند.
آن یکی وقتی در آینه می نگرد، دلش برای شب از دست رفته گیسوانش
تنگ می شود و برای همه آن روزها، ماهها و سالهایی که به تدریج شفافیت
هایش را به آنها سپرده است.
من اما لا به لای این حال و هوایی که ماندن و نفس کشیدن را معنا می کند
گاه دلم برای رفتن تنگ می شود.امروز دلتنگ خاطراتی شده ام که پشت
سر جا مانده اند و بی تاب آرزوهایی که از روبرو می گریزند....
شاید آخر دنیا آخر آرزوها باشد و همه آرزوها رنگ تحقق بگیرند و شاید تا
همین چند ثانیه دیگر آخر دنیا شود.
و رویای فرشته شدن همه آدمها که همیشه ذهنم را قلقلک می دهد تحقق
یابد... آدمهایی که الان هم روی زمین خاکی کنار ما هستند و ما آنقدر از
حقیقت آنها فاصله داریم و آنقدر زمینی شده ایم
که گاه یادمان می رود لازم نیست همه فرشته ها بال داشته باشند.
بیراهه راههایی که رفته ایم را به گذشته بسپار و گذشته را به باد
راه زندگی برای هیچکس رو به گذشته نبوده است
زندگی رو به فرداست که ادامه دارد، نه دیروز...
........................................
و باز این من هستم که به سراغ همان خودکار آبی بی جوهر هجوم می برم و
بر صفحه های بی خط دفترم جملاتی از ذهن خسته ی خود مکتوب می کنم......
...و اما این بار با تو سخن می گویم.می نویسم تا بخوانی،می نویسم تا بدانی،می نویسم
تا فکر کنی بر آنچه بر تو گذشت.
و حالا می خواهم با ذغال سیاه چشمانم بر قلب تو احساس را حک کنم تا هر زمان که آن را با چاقوی
معنا آن را پاره پاره کردی، اشکی از من باز یابی که تنهایی تو را با خود می شوید.
از منی یاد کنی که همیشه نگاهت را در کنج کوله بارم به همراه دارم.
اگر می نویسم
به خاطر قلبم است،زیرا که دستان گرم تو بود که قلب یخی ام را نوازش داد
زیرا که نگاه نقره ایت به نوشتن آموخت و آتشی که از آن روشن کرد هنوز رنگ خاموشی به خود
نگرفته،اما کم نور شده.آری،آتش سوزان قلبم که روزی خورشید شبهای عاشق بود
تبدیل به نور شمعی کم سو شده که می خواهد جاده سیاه چشمان تو را طی کند
اما باز هم به فانوس خیره ی نگاهت احتیاج دارد.
آری،آمده ام تا روزهای رنگین پاییزی را به تو یاد آور شوم، روزهایی که زرد بودند اما کنار تو شیرین
گذشتند. و حالا آمده ام تا کمک کنی،کمکم کنی تا با هم بتوانیم طلوع مهتاب را به
فراموش شدگان عشق نشان دهیم و بگوییم که هستند کسانی که هنوز دیده ی تر و
دل خیسی دارند اما تن به فراموشی تسلیم نکرده اند و هنوز به لطف خدای عشق
ایمان دارند.....
***********چگونه باور کنم....***********
در نگاهم خیره شدی ... کمی بغض در چشمانت پیدا بود..
اما تو... گفتی دیگر بس است این زندگی....
دیگر خسته بودی ... از من و با من بودن ... ازتمام نگاه هایم ... دیگر از من دل بریده بودی
نمیتوانستم باور کنم.. بی تکیه گاهی ر ا ... نبودن ان دستان پر مهر و محبت را ...
نبودن ان چشمان زیبا را... نمیدانستم نبودنت را ... چه چیز را باید باور کنم...
ازدست دادن عشق را...از دست دادن کسی که عمری عاشقانه مثل بت میپرستیتمش....
یا از دست دادن یه زندگی مشترک را... فقط میدانستم من شکسته شدم...
باختم... درزندگی...در رویا... حتی تو خیال خام بچه گانه ام...دیگر امیدی نیست
دستانم نهاست.... جسمم بی تکیه گاه ست... اما چگونه باور کنم...
مرگم را... بی تو بودن را... خودکشی زندگی ام را...چگونه باور کنم...
بغض نگاهت را...چگونه باور کنم... رفتن بی بهانه ات را...چگونه باور کنم...
چگونه باور کنم جدایی را...ان انتظارتلخ را... ان دور شدن نگاهمان...دستانمان...
حتی دور شدن قلب و احساسمان.... ....من چگونه باور کنم دیگردستی نیست که
دستانم را از منجلاب زندگی بیرون کشد... چگونه باور کنم که دیگر ان نگاه عاشقانه
نیست که بدرقه ی راه زندگی ام باشد.... اه ای خداییم چگونه باور کنم که تنهایم و
تنهاییی قسمت من است....تو بگو... ای خدایم چگونه باورکنم.............

عشق یعنی عاشق شیدا شدن عشق یعنی گم شدن پیدا شدن
عشق یعنی لاله ی پرپر شدن عشق یعنی در رهش بی سر شدن
عشق یعنی دائما در اضطراب عشق یعنی تشنگی در شط اب
عشق یعنی هفت وادی بی کسی عشق یعنی روز و شب دلواپسی
سلام خدمت همه دوستان خوبم امیدوارم حال همتون خوب باشه همین طور که در جریان هستین من میخواستم وبمو واسه همیشه بزارم کنار ولی هرچی با خودم کلنجار رفتم نتونستم و از این که منو تو این مدت از یاد نبردین خدارو هزار مرتبه شکر میکنم و امید وارم نماز روزه همتون مورد قبول خدا قرار بگیره واز این که برگشتم پیشتون خیلی خیلی خوشحالم
تو انگاه که شمیم عطر شکوفه های بهار نارنج و یاسهای کوچک باغچه به مشام منتظران و چشم به راهان نو رسیده رسید...متولد شدی و بر دیده ی فروردین منت گذاشتی و...........
من چه؟؟؟؟........
در میان خزان وپاییز و برگ ریزان سرو قامتان و در میان رگبارهای شبهای باران زده ی پاییز....چشم به این جهان گشودم.....
غافل از ان عاقبت شومی که پاییزبرایم رقم زده بود. من قصد نفی پاییز و باران را ندارم زیرا که پاییز فصل عشاق است و شبهای پاییزپناهگاه و معبر قدمهای خسته ی عاشق..........
پاییز حسب حال عاشق است و برگ ریزان نمادی از گذار لحظه ها و باران انیس تنهایی و خلوت او...........
اما می خواهم بگویم تو بهاری هستی و من از جنس پاییزم..........
بهار فصل امدن است و پاییز فصل رفتن......نه تضادی نیست..............
هر چه هست تفاهم است و اشتراک...........
زیرا اگر پاییز نبود بهاری معنا نمی یافت و اگر بهار نبود............
زبانم را دندان گرفتم تا از نبود بهار نگویم..زیرا اگر بهار نبود پس تو کی
می امدی و من بی تو..........
اشتباه گفتم...اگر تو نبودی منی هم نبود که بخواهد بی تو باشد.........
من وجودم عاریتی است از وجود تو..........پس..
به حق خودت که والاترینی برگرد.........
همچون بهار که روزی می رود و روزی باز می گردد..
ومن....
چشم به انتظارامدنت دوخته ام عزیز دل....
عشق یعنی دلبری دلدادگی
عشق یعنی غربت و وا ماندگی

قسمت نشد ببینمت خدا نگهداری کنم فرصت نشد بمونمو از تو نگهداری کنم
گفتم اگه ببینمت دلکندنم سخت برات اگه یک وقت بگه نرو رفتنم پر از درد برام
گفتم صداتو نشنوم ندیده از پیشت برم پشت سرم زاری نکن چیکار کنم مسافرم
من میرم ولی باز تو بدون همیشه یاد تو از خاطرم فراموشم نمیشه
گل من خوب میدونی بی تو تک و تنهام عزیزم اگه تو نباشی میمیرم
نامه رو تا تهش بخون گریه نکن طاقت بیار نامه رو خط خطی نکن دو جملهرم دووم بیار
باور نکن یه بیوفام نامه میزارمو میرم نه قسمت زندگیم اینه به کی بگم مسافرم
سهم من از تو دوری تو لحظه های بی کسی قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم
همیشه زنده میمونم با یاد تو ترانه هام منو ببخش اگه بدم اشکام چکیده رو نامه هام
دیگه تموم شده فرصتام خاطرهام پیشت باشه تمومه خاطراتمم خدا نگه دارت باشه
نوشتن در مورد انهایی که دوستشان دارم برایم واهمه انگیز است
در هنگام نوشتن علامت سوال ها یکی پس از دیگری نقش نمایی می کنند
این گونه می شود که گاه خیال نوشتن را در ذهنم خط می زنم
و با ذهنی خط خطی به زیستن ادامه می دهم ؛
چگونه می توان آسمان نیلگون وجودت را در تکه کاغذی پنهان نمود
آسمانی که شاید هر ستاره ای آرزو مند درخشیدن درپهنای آن است
و من خوشحال ، که گاه دروسعت آن کورسویی می زنم
غافل از راه شیری ها
غافل از آن همه کهکشان که در درونت غوغایی به پا کرده اند
اما کاش بدانی که همین کورسو برای ادامه دادنم کفایت می کند
خدایا ، آسمانم را از من مگیر
هرچند می دانم
تو درس می خوانی
بزرگ می شوی
و شاید هم ستاره ای می شوی برای قلبی
و گیسوانت را همرنگ روشناییش می سازی
و ...
همین حقیقت هاست که گاه رنگ تاریک آزار را به خود می گیرند
که حریقی می شوند و گاه می سوزانند
و حالا دیگر کور سویی هم نیست
وستاره هم خاموش
شبی در خواب اورا با رقیبان در سخن دیدم...، نبیند یا رب انچه من من دیدم
شبی پرسیدمش با بیقراری....،بقیر از من کسی را د وست داری
چو چشمش اشک شد از شرم جاری میان گفتهایش گفت : اری
باز من ماندم و تنهايي و اشكي گرم و يك قلم
..........//////////..........
غم ، همدم ديرين من ، در ميان چشمانم حلقه ميزند و خطوط پيشاني ام را به يكديگر نزديكتر ميكند ولي نميگذارم ورق سفيد دفترم را نمناك كند !
آه ، امروز همه چيز براي اشك ريختن براي تو مهياست .
دست به قلم كه شدم ، شنيدم كه ميخواند :
بارون رو قلب شيشه ها ، هي جا ميذاره رد پا
مثل تو كه تو قلب من ، پا رو گذاشتي بي صدا
هنوز وقتي بارون ميآد ، دلم عشق تو رو ميخواد
ميگم به هر قطره بارون ، بگين به ديدنم بياد
و بعد ، موسيقي باران عشق بود كه مينواخت و اين قلب من بود كه ميسوخت و همه چيز را در ذهنم به يكديگر ميدوخت !
و زنگ ساعتم كار را تمام كرد !
زنگي كه تنظيمش كرده بودم تا يادآورم باشد .
يادآور آن لحظه هاي زيبايي كه در راه بودند .
يادآور آن لحظه هايي كه ... ، آن لحظه هايي كه توصيفي برايشان نتوان كرد !
و شنيدن صداي دلرباي تو چقدر دلكش و زيباست .
انديشه تو ، تخيل را در ذهنم به بار مينشاند و من مست ميشوم از اين رهگذر !
از اين رهگذر كه خيال وهم انگيزت را در جان ميپرورم !
ولي به خود مي آيم !
من مانده ام و دفتري خيس و خطوطي در هم كه دلنوشته هايي از بغض غم آلودم را بر دوش ميكشد !
آه ، وقتي كه برايت اشك ريختم ، چگونه در خود شكستم .
به ستاره ها خيره شدم و اشك ريختم .
صداي هق هق گلويم را شنيدم و شنيدم صداي ترك هاي قلبم را !
آه ، تو نبودي كه ببيني چگونه در جان خود ميپيچم و ميسوزم و ميگريم !
به نفس نفس هاي دل عاشقم سوگند ، آنقدر گريسته ام كه صورتم ديگر تاب اشكهاي گرمم را ندارد !
بايد اشكم را تند پاك كنم تا سوزش صورتم مرا از خيال مه آلودت جدا نكند !
روزم را با اندوه به پايان ميبرم و مينويسم برايت تا يادگاري باشد از لحظه هاي پر تب و تابم !
تا يادگاري باشد از درد دستانم كه هميشه يادگار بغضي بوده كه فرو خورده ام !
امروز همه را مينگريستم ولي آنچه را كه ميخواستم ، نميديدم !
چهره معصوم و دلبرانه ات را ميان گونه هاي همه آناني جستجو كردم كه نگاهم ميكردند و ميگذشتند !
ولي هيچيك آني نبودند كه آنه من باشند !
چه بگويم از شبي كه در اندوهي بگذرد از فراق .
و نباشد خيال وصالي تا مرهمي باشد براي سيل سرشكي كه درمينوردد همه بنيان وجودم را !
و چه بگويم از لحظه اي كه آخرين شعله هاي اميد قلبم سرد شد و فروخفت .
و صبرم را ديدم كه دستي بر شانه ام كشيد و گفت برو ، ديگر نخواهد آمد !
و ديدم فروريختن تصور قدمهاي نازنينت كه نزديك و نرديك تر ميشوند تا تو را در آغوش من بيفكنند !
ولي لرزش زانوانم راست ميگفت !
تصور آمدنت ديگر محال بود و من بايد ميرفتم !
ولي چگونه ؟!
چگونه ميشايد از جايي گذشت كه تو را ميبايد ديد ؟!
چگونه شايسته است و بايسته ، گذشتن از آن خياباني كه ديگر يادگار توست ؟!
و ميگذرم ...
ولي گل سرخي را چه كنم كه در دستانم ميلرزد و شرمنده نگاه خيره ام به انتهاي يك كوچه است ؟!
با او چه كنم ؟!
به يادت ، در همين جا بيفكنم تا يادگاري باشد از عشق ؟!
يا با خود همراه كنم و صورتم را بر تيغ هايش بگذارم و خون بگريم ؟!
تحمل جدايي اش را كه ندارم چون يادگاري است از تو !
پس با خود مي آورمش !
راستي ، ميخواهي ببيني اش ؟
ميخواهي سرخي اش را به تماشا بنشيني ؟
پس ببین و خوب ببین تا نامم را هم ببینی بر آن برگه های زیرین .
آري ، سرخي اش را ببين تا تو را يادآور سرخي چشمانم باشد و مرا تصور سرخي گونه هايت !
ولي نه سرخي او ، نه چشمهاي من و نه گونه هاي تو ، مرا به ماندن نميخوانند !
و من بايد بروم !
و چه زيباست شرح اين لحظه كه گفت : ميروم و ميميرم و مي آسايم ، از عشق !
و من بي اعتنا به دستان لرزان قلبم كه ميخواست پاهايم را ببندد تا بمانند ، رفتم !
هنوز چنگ زدن قلبم را به پنجره اي كه از آن دور ميشدم ، احساس ميكنم !
وه ، كه تصور آن لحظه هم ديوارهاي قلبم را در هم ميفشرد و روح ناآرامم را در خود ميفسرد !
ميداني كه فرصت چنداني ندارم !
فرصتي براي درآغوش كشيدن و بوييدن و بوسيدنت !
فرصتي براي در دست گرفتن دستهاي گرم و صميمانه ات !
و فرصتي براي زندگي !
تو باش و بجاي من و با خاطرات من زندگي كن !
به خاطر همه خاطرات زيبايي كه در كنار هم بوديم ، زندگي كن !
به خاطر دلهره اولين بوسه داغ و آرامي كه بر گونه هاي سرخت به يادگار گذاشتم ، زندگي كن !
تو را حتما به آخرين جشن تولدم دعوت خواهم كرد !
با خودت برايم دسته گلي بياور !
سرخ سرخ !
سرخ تر از چشمانم ، اگر يافتي !
و در آن هنگامه ، من هديه تولد هستم !
آري ، من خود هديه اين جشن خواهم بود !
و كيست كه مرا هديه دهد ؟
كداميك از شما مرا هديه خواهيد داد ؟
كداميك مرا هديه خواهيد داد به خاك ؟!!
آري ، در آخرين جشن تولدم ، مرا به خاك هديه خواهند داد !
و من آخرین جشن تولدم را به افتخار تو ، زیر خاک میگیرم !
و من منتظرم !
منتظر قدمهاي نازنينت كه شايد بيايي !
بيا و ببين و بايست بر خاكي كه چشمان خونين و هق هق قلبم را براي هميشه در خود پنهان خواهد كرد !
بيا تا از روزنه تابوت ، ببينمت و عطر گل سرخ را ببويم که چه خوش گفت :
قربان وفاتم ، به وفاتم گذري كن ! تا بوت مگر بشنوم از رخنه تابوت !
میدانی آخرین جمله دلنوشته ام بر یک برگ خیس و مرطوب از اشک چشمم چیست ؟
میخواهی بدانی ؟
نوشته ام : بعد از ظهر یک روز غمگین ، یادگاری برای انتظــــــــــار !!!

با من بمونی میشکنی این یه حقیقته عزیز
تا فرصتی مونده برات از این حقیقت بگریز
با من بمونی میشکنی زندگی شوخی نداره
توی مسیرش یه روزی عشقمون و جا می ذاره
قصه ی عشق من و تو عشق آتیش به پنبه بود
عشق ستاره بود به روز عشق یه سد بود به یه رود
این جا نمون اما بدون هر جا که باشی با منی
خودت اینو خوب میدونی با من بمونی میشکنی
با من نمون اما بدون که بی تو میگیره دلم
.............................
يك پنجره براي ديدن
يك پنجره براي شنيدن
يك پنجره كه مثل حلقه چاهي در
انتهاي خود به قلب زمين مي رسد
و باز ميشود به سوي وسعت
اين مهرباني مكرر آبي رنگ
يك پنجره كه دستهاي كوچك تنهايي
را از بخشش شبانه عطر
ستاره هاي كريم سرشار مي كند و
مي شود از انجا خورشيد را به
غربت گلهاي شمعداني ميهمان كرد
يك پنجره براي من كافيست ...
...............................
عجب صبري خدا دارد، اگر من جاي او بودم
همان يک لحظه اول
که اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان
جهان را با همه زيبايي و زشتي
به روي يکدگر ويرانه مي کردم!
عجب صبري خدا دارد، اگر من جاي او بودم!
که در همسايه صدها گرسنه
چند بزمي، گرم عيش و نوش مي ديدم
نخستين نعره مستانه را خاموش
آن دم بر لب پيمانه مي کردم!
عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم!
که مي ديدم يکي عريان و لرزان
ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را، واژگون مستانه مي کردم
................................
((یک کلیپ زیبا حتما ببینش))
http://www.iranclip.com/player/1141
هر روز غروب وقتی هوا . منو دیوونه میکنه
کبوتر دلم بازم . تو رو بهونه میکنه
بازم دلم به یاد تو . گریرو از سر میگیره
اگه نیای به عشق تو . تو بیکسی هاش میمیره
حالا که نیستی پس بدون . عاشق چشم تو کیه
پیرهن مشکیمو ببین . رنگه غمو جداییه
وقتی که اینجا بودی تو . قدرتو هیچکی ندونست
از اون بالا نگاه بکن . که گریه میکنن چه زشت
ای روزگار لعنتی . مرام آدما اینه
وقتی که هستی پیششون . قدرتو هیچکی ندونه
وقتی میری بعد همشون . دروغی گریه میکنن
جای سوالی داشت برام . پس همه اینو میدونن
خدا نگهدارت عزیز . تو رو یه روزی میبینم
اونجایی که این آدما . نمیتونن دروغ بگن

در دل بي تاب و تبم عشق تو بود
در همه شعر شبم عشق تو بود
در همه ستاره هاي قلب من
در همه فكر من ياد تو بود
در همه جا در همه جاي دلم
در همه فكر غمم ياد تو بود
بي تو من غمي ندارم
در همه غم هاي عالم ياد تو بود
آن شبي كه آمدي در ذهن من
در همه جا در همه جاي دلم ياد تو بود
آن شبم عشق شد در قلبم فزون
عشق هايم همه در ياد تو بود
كاشكي مي دونستي كه بي تو من آهي ندارم
دار و ندارم همه در عشق تو بود

گفتم بروم خود را گم كنم تا شايد دلم اين غمي را كه به دوش مي كشد فراموش كند اما نشد . گفتم فرار كنم و به جايي بروم كه نشاني از خودم نباشد ديدم همه جا نشاني از كسان تو را يافتم. گفتم پرواز كنم به آن بالاها به اوج آسمانها به جايي كه دست هيچ بشري به آنجا نرسيده باشد پر پروازم را شكسته اند و مرا خانه نشين غمي جانسوز كرده اند . گفتم معبودا ! مي خواهم بميرم ديدم حتي اجازه مردن هم ندارم .تو بگو من چه كنم ؟! الهي ! به انتظار نشسته ام و مي شمارم ساعات باقي عمرم را تا تو بخوانيم و مرا برهاني . تو خود ميداني كه درون قلبم چه بغضي است . كاش براي هميشه بروم جايي كه اثري از زيستن و زندگي نباشد . به خدا اينگونه راحتم . باورم كن زندگي در من تكرار مكررات است، تكرار آزمونهاي شكست خورده و شرمندگي و
سر افكندگي است . اعتراف مي كنم من بنده روسياه تو هستم اما اين بار اعترافم را در ميان بندگان خوبت هم مي گويم مي خواهم همه بدانند من به تو بد كرده ام و خودم را در چهار ديواري غفلت زنداني كرده ام . مرا برهان !!!

خسته ام خسته ام از اين زنده بودن هاي بيهوده خسته از اغوش سرد ,از بي وفايي من از اين زندگي ها سخت بيزارم خسته ام خسته از دل بستن و عاشق نبودن من مرگ را در اغوش ميگيرم من به خدا سلام ميکنم...
آمدن گناه من نبود از بس وصف زيبايی و شکوه تو بود نه اشتباه نبود قلب من مالامال عشق بود و در عشق دروغ راهی ندارد


شاید اگر دائم بودی کنارم
یه روز می دیدم که دوستت ندارم
می خوام برم که تا ابد بمونم
سخته برای هردومون... می دونم
فکر نکنی دوری و اینجا نیستی،
قلب من اونجاست، تو تنها نیستی
خودم میرم، عکسم ولی توقابه
می شنوه حرف رو... ولی بی جوابه
غصه نخور زندگی رنگارنگه،
یه وقتایی دور شدنم قشنگه

گل قشنگم اگر صد سال پس از مرگم گورم را بشکافي وقلبم وجود داشته باشد خواهي ديد روي ان نوشته شده فقط تورا دوست دارم

شقایق اینجا من خیلی غریبم آخه اینجا کسی عاشق نمیشه
عزای عشق غصش جنس کوه دل ویرون من از جنس شیشه
شقایق آخرین عاشق تو بودی تو مردی و پس از تو عاشقی مرد
تو رو آخر سراب و عشق و حسرت ته گل خونه های بی کسی برد

می بینم صورتمو تو آینه با لبی بسته می پرسم از خودم
می شکنم آینه رو تا دوباره نخواد از گذشته ها حرف بزنه
عکس ها با دهن کجی به هم می گن چشم امید و ببر از اسمون

يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول مي دم كه
مي خندونمت ولي من میتونم باهات گريه كنم
اگه يه روز خواستي در بري حتما خبرم كن
قول ميدم كه ازت بخوام وايسي اما
من تونم باهات بدوم اگه يه روز نخواستي
به حرفاي كسي گوش كني خبرم كن قول ميدم
كه خيلي ساكت باشم اما اگه يه روز سراغم رو
گرفتي وخبري نشد سريع به ديدنم بيا احتمالا بهت احتياج دارم

آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند
دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم
او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار
تغيير کرده است خنديد به سادگيم آيينه و گفت
احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم
از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي
سالها دير کرده است در آيينه به خود نگاه ميکنم
ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است
راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است
به 2چیز اعتقاد دارم:1خدا ودیگری تو
من در این دنیا 2چیزمی خواهم:1 تو و دیگری خوشبختی تو
من این دنیا را برای 2چیز میخواهم:1تو ودیگری برای با تو موندن
دوست دارم وقتی دلم برات تنگ میشه پشت ابرا برات گریه کنم
پس هر وقت بارون اومد بدون که دلم برات تنگ شده
می دانم که این قلمها و کاغذها جای تو را برایم پر نمی کند.
می دانم که اگر هر چه بیشتر از تو بگویم بیشتر دلتنگ می شوم.
دانم که تو برایم دست نیافتنی هستی...
می دانم که شاید دوستم نداشته باشی.
می دانم که اگر تو مرا نخواهی،دوست داشتن من هیچ فایده ای ندارد.
می دانم که چه طور مرا دیوانه خود کردی...
می دانم جنس عشقت چیست.
می دانم همیشه از چه حرف می زنی...
می دانم دلت دلتنگ چیست...
می دانم نیازمند چه هستی.
می دانم که می خواهی با من چه کنی....
همه اینها را می دانم
...........
ما شاید تو این را ندانی که من:
(( بی صبرانه می خواهمت و بی انصافانه دوستت دارم.))

هر چي مي خوام برات بگم قصه دل واپسيه
هر چي نثارت بكنم يه آسمون بي
كسيه قصه من قصه تو قصه عاشق بودنه
حرفاي ما هر كلمه اش از عاشقي سرودنه
نمي دونم يادت مياد روزايي كه غصه نبود
حرف كه هميشه اين روزا خاطره ميشه
خيلي زود يادش بخير زماني كه شعراي
من مال تو بود! دست من از تو مي نوشت
قلب من از تو مي سرود اما ديگه فاصله ها
چيزي برامون جا نذاشت انگار نميشه دور بود
و پيش كسي دل جا گذاشت شايد اينم يه قصه بود
كه قهرماناش ما بوديم ما كه بغير از دل خوش
دنباله چيزي نبوديم حالا ديگه تو فال ما نشونه عاشقي
نيست ديگه نميشه گفت كه عشق چيزي هميشه موندنيست!

خیلی سخته توی پاییز با کسی آشنا شی
اما وقتی بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمیخواد اونو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت
ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی

بهترین سلامها تقدیم به تنها بهترینم
بهترین امشب هر کاری کردم خواب به چشمانم نرفت
نمی دونم دلشوره عجیبی دارم آنقدر گریه کردم که بالشتم خیس شده
آمدم تو وبلاگ نوشتم که شاید دلم آرام بگیره
ولی فایدهای نداشت حتی بر شدت اشکهام افزود
نمی دونم چکار کنم می روم اندکی در تنهایی قدم بزنم
ثانیه ای فکرت از سرم دور نمی شود اگه باز آروم نشدم واسه سلامتیت
بر می گردم نماز می خونم شاید که تا اون موقعه صبح شود
حالا می فهمم بدون تو زندگی معنی نداره
همیشه بهترینی


اگر دنیای ما سنگ است
بدان سنگینیه سنگ هم قشنگ است
اگر دنیای ما دنیای درد است
بدان عاشق شدن از بهر رنج است
اگر عاشق شدن پس یک گناه است
دل عاشق شکستن صد گناه است
شکستم بی صدا یک بار دیگر
خطا کردم من یک بار دیگر
دو چشم تو مرا از راه به در کرد
شکستم توبه را یک بار دیگر

خداوندا
کسی از پشت پرچین نگاهم کرد
نگاهم کرد وبا افسون چشمانش سر به راهم کرد
سفر،غربت، اسیری دربه در بودن چه گویم
که تنها شوق ماندن در کنارم بی پناهم کرد
سر بر شانه هایت بگذار
دست هایت را دورت حلقه کن
و خودت را محکم در آغوش بکش باور کن
غیر از خودت هیچکس را نداری
به اندازه ی غرور او
به اندازه ی خودخواهی اش
به اندازه روزهای بی هم بودن،
....تنهایی....
شاید تو هم روزی شانه ای پیدا کنی
و آغوشی برای تنهایی ات
و امشب در بسترت
خودت را بوسه باران کن
و تا به صبحدم برای دلت
.غزل های عاشقانه بخوان.
وباور کن باور
که بعد از مریم توتنهای تنهایی
...تو تنهایی ...
حتی به نبودنت فکر
هم نکرده بودم باورم نمی شه که حالا
تنهای تنها قدم بر می دارم
می ترسم پشت سرمو نگاه کنم
و ببینم که نیستی نمی خوام باور کنم
که تو دیگه نیستی
اونم به این راحتی بدون اینکه حتی به من فرصت بدی
یه ریزه راجع به نبودنت فکر کنم یا حتی بپرسم چرا می ری
...... ......
روزای خوبی بودن
...خیلی دوستت داشتم…
با هم بودنمون رو
حاضر نبودم با هیچ چیز عوض کنم
دستات، نگاهت، بوسه هات
برای هیچکدوم جایگزینی نداشتم
تو هم همیشه می گفتی
"منم همینطور"
........
با هم می رفتیم حرف می زدیم
می خندیدیم یهو دیدم تنهام
تنهای تنها
به همین راحتی رفته بودی
بدون اینکه حتی به من فرصت بدی
به نبودنت هم فکر کنم!!
حقيقت تلخ است اما نه به تلخی تنهايی
تنهايی سخت است اما نه به سختی جدايی
می خواستم اسمتو روی سينه ام خال کوبی کنم
اما ترسيدم که صدای قلبم تو رو اذيت کنه...
وقتي بارون چشات ميگه وقت رفتنه
وقت حكومت غمو ، حضور گريه منه
سكوت گريه نگام ، هنوز به ياد شب
عشقت تو قلب و دلم ،داغه و گرمه مث تب
تو اين سكوت بی صدا ، بازم دلم از تو رميد
خسته و دل شكسته ام ، خالی ام از عشق و اميد
اين گريه هميشگی ، مونده تو شبهای من
تو اين روزهای بی وفا ، عشق رو تو دادی ياد من
اين قلب خسته و نگام ، آخر بی نشونيه
ياد نگاه آخرت ، تا ته خط موندنيه
صدای آخرين من ،تا تو نيای در نمي ياد
تك تك لحظه های من ، فقط تو رو ازم مي خواد
کاش قلبم درد تنهایی نداشت . چهره ام هرگز پریشانی نداشت . برگهای اخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت .کاش می شد راه سرد عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت
.......................................
..............
كتاب مي مونن كه تا وقتي تمام نشن براي ديگران جذاب اند . پس سعي كن خودت رو جلوي ديگران تند تندورق نزني تا زود تمام بشي براي اينكه وقتي تمام بشي مطمئن باش ميرن سر يك كتاب ديگه
.........................
...........
تنهايی گل ميخک دارم ميخک قشنگ و زيبا بهر تو کاشتمش تا به تو هديه دهم گل تنهايی را ابر را گفتم آبش داده بادرا بهر نوازش چه سفارش کردم تا به آن بوسه زند بوسه های آرام همچو پروانه به گل گر به آن بوسه زنی با تو سخن خواهد گفت اين گل میخک من حرف هايی دارد ...
.........................
..........
اين جهان کسي هست که با ديدنش رنگ رخسارت تغيير مي کند و صداي قلبت آبرویت را به تاراج مي برد، مهم نيست که او مال تو باشد. مهم اينه که فقط باشد، زندگي کند، لذت ببرد و نفس بکش

سکوتم را به باران هديه کردم , تمام زندگي را گريه کردم , نبودي در فراق شانه هايت ، به هر خاکي رسيدم تکيه کردم

روزي که دلم پيش دلت بود گرو دستان مرا سخت فشردي که مرو روزي که دلت به ديگري مايل شد کفشان مرا جفت نمودي که برو...............بوديم و کس پاس نميداشت باشد که نباشيم بدانند که بوديم..................اخه بي قبله عشق نماز عاشق جي ميشه؟ اخر غصه چشات سهم چشاي کي ميشه؟............... هزار بار قسم خوردم كه ديگه اسم تو را بر زبان نيارم ولى افسوس كه اسم تو قسمم بوده
نمی گیرد کسی جز غم سراغ خانه ما را... به سختی جغد پیدا می کند ویرانه ما را... از آن شادم که می آید غمش هر شب به بالینم... از آن ترسم که غم هم گم کند ویرانه ما را...


مال منی و به اندازه دلم
یا معبدی که به سمت تو مایلم
بغض شبانه که از راه می رسد
خورشید وار می آیی مقابلم
حالا که از تو به دریا رسیده ام
پس کو بساط رسیدن به ساحلم

سنگ قبرم را نميسازد کسي .مانده ام در کوچه هاي بي کسي.بهترين دوستم مرا از ياد برد سوختم خاکسترم را باد برد
اگر بگويم وجودت گرمي بخش زندگيم نيست دروغ گفته ام اما چگونه مي توانم اينطور آرام و صبور به انتظارت بنشينم وقتي نمي دانم پس از طلوع آفتاب کدامين روز به ديدارم خواهي آمد؟ نمي دانم چه کسي بر پيشاني من واژه انتظار را نوشته است که اينگونه بايد تاوان اين پيشاني نوشت شوم را پس بدهم؛ خاموش باشم و دم نزنم و براي گشايش کارهايم فقط دست به دعا ببرم. نمي دانم کدام طلسم را به تقديرم بسته اند و کداميک از خدايان شوم
هنوز معنای باران نفهمیدم که بر اسمان دلم باریدی
هنوز معنای محبت را نمی دانستم که تو در کنج دلم جای دادی
نمی دانم تو را به چه چیز صفت دهم
با کدام گل سرخ جواب محبتهای تو را کنم
هنوز معنای عشق نمی دانستم که تو با عشق ورزیدن به من عشق را نشان دادی
وقتی قلم در دست داشتم تا به جای گل سرخ نامه ای برایت بنویسم
هیچی به ذهن نمی رسید به جز اینکه بگویم
دوستت دارم
پس فرصتی برای عاشقی من بده

برای تو می نویسم...
با یک دل غمگین.. بازم دلتنگتم ...هیچ وقت تنهام نذار!..
احساس من امشب درگیر رویاهاس..
با این دل درگیر...به تو میگم برگرد..
قسم به رویاهام..به لحظه های بودنت ...به اون نگاه آتشین لحظه ی دل سپردنت!..
به خاطر لبخند توست که من همیشه صادقم..
تحسین تو نگاه تو وقتی برات حرف می زنم..
وقتی منو صدام کنی تو لحظه های تنهایی ...
وقتی بهم نگاه کنی...لحظه ای که تو خودمم..
نه ! تو ازم نخواه که بی تو وقتی رفتی زنده بمونم...
ازم نخواه وقتی که نیستی با شقایق بخونم..
همیشه ٬ هر لحظه به تو فکر میکنم..
ازم نخواه خاطرات تورو جا بذارم .. بسوزونم..باید بفهمی بی تو نمیشه زنده بمونم
به خاطر احساس من که بی تو فردا میمیره...
به خاطر رویای من که بی تو ٬ وقتی نیستی خالی میمونه...
به خاطر قسم به عشق...که هر دو با هم خوردیم..
به خاطر نگاه من!...به خاطر من عشق من...از گناه من بگذر!..
به خاطر یه قلبی که وقتی نباشی بی کاره!..به خاطر تنهایی شاپرکی که تو قصه ها..
باید یه عمری تنها بمونه..
نه! ... نمیذارم بری فردای من...
نمیذارم تنهام بذاری توی غبار...تو لحظه ها.. تو جاده ها..
یه عمری بی تو پر زدم..حالا که بهت رسیدم تنهایی پر نمیزنم..
نه .. نه ... نمیخوام تو هم بری توی غبار بی کسی ها گم بشی..
نمی خوام بری منو با دلتنگی م توی غربت ٬ توی این دنیای بی رحم ٬
بین این همه بی احساس .. اسیر کنی..
بعد تو کسی نمیتونه به رویام پا بذاره...آخه تقصیر خودت بود...
ملکه ی رویاهای سپیدم ... تا همیشه اول شدی...
حرف آخرم همینه...
به خدا قسم به عشقمون میخوام رها بشم..
توی خاطرات خوبم ٬ با تو هم صدا بشم... تو از اشتباهم بگذر...
میخوام که باهات باشم...
سرمو رو شونه های تو بذارم..من رها بشم...
میشم بال پرواز تو با تو میرم به کهکشون...تو فقط با بمون ..
من همونی میشم که تو بخوای...
اگه با من بمونی .. اگه از گاه من بگذری...
با تو میام تا هر کجا؟؟تا هر کجا که تو بخوای


به کجا باید رفت؟.....ز که باید پرسید؟!!!
واژه عشق و پرستیدن چیست؟
جان اگر هست چرا در من نیست؟
من که خود می دانم ..راه من راه فناست
قصه عشق فقط یک رویاست....
اه ای راه سکوت...
اه ای ظلمت شب....
من همان گمشده این خاکم...
به خدا عاشق قلبی پاکم....

محاكمه عشق بود
و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

مي خواهم از ديار شما سفر كنم و به كوي عشق بروم ، مي خواهم بجائي بروم كه حرف مرا بفهمند ، جائي كه دروئي ، دروغگوئي ، ريا و ............... نباشد .
آري ديگر از ديار شما خسته شده ام شما هائي كه مرا تنها گذاشتيد و رفتيد ولي براي اين سفر طولاني سفري كه اصلاً نمي دانم از كجا شروع مي شود و به كجا ختم خواهد شد را شروع خواهم كرد .
اصلاً نمي دانم يك چنين جائي وجود دارد يا نه ؟
ولي من آنقدر مي گردم تا كوي عشق را پيدا كنم .
اگر به آن سرزمين برسم ، به كوي عشق برسم در آنجا ديگر كسي از من فرار نخواهد كرد و در آنجا كساني هستند كه مرا دوست داشته باشد با قلبشان .
واي خداي من يعني من به اين سرزمين خواهم رسيد به سرزميني كه عشق يك طرف نباشد فقط من دوستش نداشته باشم او نيز مرا دوست داشته باشد باورم نمي شود ولي مي دانم كه يك چنين جائي وجود دارد ولي سختيهاي زيادي در اين راه بايد متحمل شوم .
در اين راه چه توشه اي بايد با خود بردارم ، چي چيزي در اين راه نياز دارم ، نمي دانم ؟
ولي دلم نمي خواهد چيزي با خودم در اين راه بردارم اما مي دانم كه به يك سري لوزام احتياج دارم سعي مي كنم توشه سبك براي اين راه كه راه عشاق است بردارم .
خيلي دير شده است بايد بروم ، بايد آماده سفر شوم ، سفري دور ، دراز ، پر از مشكلات ، سختي ها و .................
در اين راه مي خواهم كه تنها و بي ياور بروم تنهاي تنها .
در اين راه نيازي به همراه ندارم و احساس تنهائي نمي كنم .
خدايا كمكم كن تا به اين ديار برسم .
يك پارچه چهار گوش برداشتم بايد زودتر آماده سفر شوم در داخل آن يك پياله و تكه اي نان گذاشتم و بر دوش خود قرار دادم و آماده سفر هستم همين توشه اندك براي سفر من كافيست .
خسته از اين دنيا ، مردمانش كه همه دورنگ هستند ، مي خواهم به دنياي يك رنگي بروم به دنياي عشق و صفا ، دنياي كه صداقت و درستي ، راستي در آن است .
با كسي خداحافظي نمي كنم بلند مي شوم از اين شهر پر از هياهو دور شوم و به سكوت آرامش بروم .
بدون خداحافظي از خانه خارج شدم در حالي كه بر پشتم كوله اي داشتم ، خيلي رفتن از اين ديار درونگ برايم سخت هست گرچه خيلي مرا اذيت كردند .
در دنياي دورنگ شما قلبم را شكستند ، كمرم خم شد ، حرفهايم را كه از خود گفتم باور نكردند و خواستند ببينند كه در پس اين نوشته هاي پر احساس چه كسي است و ديدند و رفتند و با رفتنشان تمام وجودم آتش گرفت و اشك در چشمانم براي هميشه حلقه زد ...................
خواهش مي كنم ديگر اين سفر را باور كنيد و مرا كه با شما صادق هستم همراهي كنيد و گمان نكنيد كه من هم مثل شما دروغ مي گويم .
بجائي مي خواهم بروم كه شما ها نباشيد ، درست است كه قلبم و كمرم را شكستيد ولي چه كنم كه اين دل ساده من از زخمهائي كه بر آن زديد باز شما را دوست دارد و شما را بخود مي خواند من به او گفتم كه بيا برويم از اين دنيا ولي او هيچ به اين حرفها گوش نمي دهد .
اسير شماها است ولي من با هر سختي كه است از شما او را جدا خواهم كرد و به كوي عشق خواهم برد .
پاهايم ياريم نمي كند ، گوئي چون كوهي شده اند ولي من خواهم رفت چرا كه تصميم خودم را گرفته ام و به اين ديار مي روم چه با پا چه بي پا .
چرا كه دانسته ام اينجا جاي براي من و دلم نيست .
دلم بچه گي مي كند و حرف گوش نمي دهد ولي افسارش را چون اسبي كه سركش است مي گيرم و از اين ديار مي برم .
تمام موهاي سرم را شما ها سپيد كرديد و بر صورتم چين انداخته ايد ديگر كافيست بايد بروم دلم براي همه شما تنگ مي شود ، دوستتان دارم .
اشك امان مرا هميشه مي برد ، در اين سفر فقط اشك دريا و ياس سپيد با من همسفر هستندحال با كوله اندك از خانه خارج شدم و در را پشت سرم بسته ام ولي از كدام سمت بايد بروم ؟
نمي دانم ولي بايد جائي بروم بسمتي بروم كه از مردم خالي باشد بايد از شهر دور شوم آري پس سمت كوه حركت خواهم كرد .
حركت خودم را آغاز كردم بسمت كوه حركت كردم شيب تندي دارد نفسهام به شماره افتاده است ....
تقريبا از شهر دور شده ام ولي هنوز شهر را مي بينم دلم براي همه شما هائي كه قلبم را شكستيد و در دنياي من آمديد و رفتيد تنگ مي شود .
مي دانيد هر چي مي كشم از اين دلم هست كه با همه ضرباتي كه از شما خورده باز هم شما را دوست دارد !
براي خودم هم عجيب است ؟
احساس دلتنگي مي كنم براي شما كه دوستتان دارم ولي چه كنم ديگر از همه چيز از همه كس خسته شدم ام .
دلم را شكستيد و طوفاني در دلم به پا كرديد و ابرهاي باران زار را به آسمان خانه دلم آورديد و غم را در خانه دلم همدم هميشگي كرديد بعضي وقتها از دست همه شماها عصباني مي شوم و از همه شماها متنفرم ولي عصبانيتم فقط براي چند لحظه است و باز سراسيمه دوباره بسوي شما مي آيم و مي گويم كه دوستتان دارم .
وقتي كه به حرفهايي كه به من زديد فكر مي كنم آهي جانسوز از سينه ام بيرون
مي ايد آهي كه اگر در نزديك من باشيد شما را مي سوزاند كه به من مي گويد دنياي تو خيلي قشنگ است اما واقعيت چيز ديگري هست .
كاشك من هم مي توانستم دنياي واقعي شما را ببينم ولي چه كنم كه چشمان دلم فقط خوبي مي بيند و بس !
باشد روزي خواهد رسيد همه شما بدنبال من خواهيد آمد اما آن زمان ديگر من نيستم و در گورستان آرام به آرامش رسيده و به خواب ابدي رفته ام .
ادامه دارد

خدایا من مخلوق توام و تو دوستم داری. برات عزیزم. وقتی قطره اشکی از چشمم بریزه ناراحتت می کنه می گی ببیند چطور این بنده من اشک می ریزه و ازم تقاضا می کنه . خدایا من عزیز توام و تو دوستم داری. محبوبتم. می خوام ازت تقاضایی بکنم خدا جون بخاطر این عزیزت ،اونی رو که عزیز منه و من دوستش دارم ،حفظش کن . نه برای من، برای اینکه زنده بمونه و زندگی کنه .خدایا من ازش می گذرم حتی از حق خودم می گذرم اما تو به او حق زندگی بده
خداجون فریاد می زنم و می گم بهش حق زندگی بده
***********


دو تا چشمام همه جا دنبال تو مي گرده
با نبودنت دلم با غصه ها سر كرده
شب و روز در پي تو من همه جا رو گشتم
يكي گفت غصه نخور اون داره بر مي گرده
زندگي با عشق تو رنگ ديگه داشت برام
رفتي و بدون تو تلخ شده روز و شبام
دل من با هيچ كسي نمي تو نست خو بگيره
شب و روز منتظر و چشم به رات مونده نگام
كسي مثل تو نشد كسي مثل تو نبود
همش از خدا مي خوام كه بيايي زود زود
كاش كه مي شد دوباره باز هم و پيدا بكنيم
سفره عشق مونو با هم ديگه وا بكنيم
كاش تو اين شهر غريب صداي آشنا بياد
دل من هواتو كرده فقط هم تو رو مي خواد
كسي مثل تو نشد كسي مثل تو نبود
همش از خدا مي خوام كه بيايي زود زود

بگو که گل نفرستد کسی به خانه من
که عطر یاد تو پر کرده آشیانه من
تو چلچراغ سعادت فروز بخت منی
بجای ماه تو پرتو فشان به خانه من
به شوق روی تو من زنده ام خدا داند
برای زیستن اینک تویی بهانه من
صدام کن ای صداقت پیشه، بی بی گل عتیقه
تمام دلخوشیم اینه که دل با تو رفیقه
صدام کن ای هوای تازه ای عطر رمنده
هوا پر شه پر از پرهای رنگی پرنده
بزن بارون بزن خیسم کن، آبم کن، ترم کن
کمک کن تازه بارون من غریبم پرپرم کن
بزن آتیش به جونم شعله کن خاکسترم کن
بذار سر روی دوشم سایه ت رو تاج سرم کن
صدام کن ای صداقت پیشه، بی بی گل عتیقه
تمام دلخوشیم اینه که دل با تو رفیقه

در تب عشق تو امشب همه جانم سوخت
سوختم درتب و يادت غم عشقم اموخت
خسته جان بودم و فكرم همه اشفته تو
كاش يك لحظه كنارم دست بر شانه تو
من ديوانه چه سازم كه دلم ديوانه است
كه از ان ناز نگاهت قلب من ويرانه است
ماه امشب به درای و من بيچاره ببين
در تب عشق تو سوزم دل اواره ببين
كاش امشب گذرد صبح سپيدم ايد
تا غمم زود رود عشق و اميدم ايد
به تو گويم از غم دل ای بهانه وجودم
ای دليل زنده بودن من هميشه با تو بودم....
من هميشه با تو بودم......

می پرسی تو را دوست دارم؟

دلتنگي براي آدما دو نوعه..يه نوع براي كسي كه دوستش داري و زنده است
و هر وقت دلت تنگ بشه مي دوني يه جايي..يه گوشه اي داره نفس مي
كشه..بالاخره وجود مادي داره.. و امكان داره يه روزي دوباره ببينيش .ولي يه
نوع ديگه از دلتنگي هست كه هر چقدر هم كه دلتنگ باشي فايده اي نداره..
چون امكان نداره دوباره كسي رو كه دوستش داري رو ببيني..مثل من كه 8
ماه نديدمش..دارم از دلتنگي پرپر مي زنم…خدايا دارم از دلتنگي ميميرم..چرا
من؟ از وقت كه رفتي جات حسابي خاليه..لحظه لحظه احساست مي
كنم.توي خيابون..سر سفره غذا.. خيلي وقتا يادم ميره تو رفتي ..تا اينكه
يكي درباره باباش حرف مي زنه… وقتي پرديس داشت مي گفت چقدر
ديشب با باباش شوخي كرده اصلا نمي تونستم تصور كنم شوخي با بابا
يعني چي؟ مي دوني چرا؟ براي اينكه من تو رو ندارم..يادت چقدر سر به
سرت مي ذاشتم… چقدر از سرو كولت بالا مي رفتم..تو كه هميشه مي
گفتي مري يه چيز ديگه ست… پس چرا تنهام گذاشتي..تو خيلي برام آرزو
داشتي…مي گفتي تورو به هيچ كس نمي دم مي خوام براي خودم نگهت
دارم…. پس چرا رفتي…اون روز وقتي توي ايستگاه مترو اون دختره پريد
باباشو كه خيل خسته بودو داشت از سر كار مي اومد بغل كرد با تموم
وجودم بهش حسوديم شد.... كاش بودي و من هم بغلت مي كردم …بوت
مي كردم .. ولي ديگه امكان نداره…چون تو رفتي و تنهام گذاشتي…
اين حكايت همه ماست كه تا چيزو داريم قدرشو نمي دونيم..همينكه از
دستش مي ديم تازه مي فهميم چي شده.. پدر و مادر هم از جمله كسايي
هستن كه داريمشون نمي دونم چي داريم..ولي همن كه از دستشون
میديم…
آدمايي مث من كه عزيز از دست دادن مي دونن من چي مي گم..
آقاجون مي خوام يه چيزو بهت بگم..خيلي دوست دارم ….خيلي….
ويه چيزي مي خوام به خدا بگم… خدا دلم خيلي تنگه…خيلي
ای روشنایی صحرای آفتاب پاک...ای مرز جاودانه ی نیکی...من با امید وصل تو شب را شکسته ام
من در هوای عشق تو از شب گذشته ام... بهر تو دست و پا زده ام در شکنج راه
روی تو بال و پر زده ام در ملال شب
ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را ............... با او بگو حکایت شب زنده داریم
با او بگو که چه میکشم از درد اشتیاق.................... شاید وفا کند بشتابد به یاریم
ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
با او بگو که مهر تو از دل نمی رود
هر چند بسته مرگ کمر بر هلاک من
آخر اگر پرستش او شد گناه من
عذر گناه من همه چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من .... او هستی من است که آینده دست اوست
عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند من آن نیم که کنم رو به هر دری
او نیز مایل است به عهدی وفا کند...... اما اگر خدا بدهد عمر دیگری...


د
از خیابان میگذرم به این می اندیشم که چه کسانی قبل از من از همین پیاده رو گذشته اند و اینک به ابدیت پیوسته اند.
در آغوش مادر یا دست در دست محبوب گریان و خندان...
ناگهان دلم میگیرد من نیز از همین پیاده رو میگذرم و پس از من دیگری همین فکر به ذهنش خطور می کند که چه کسانی...
بی صبرانه به انتظار عوض کردن تایر ماشین هستم که پنچر شده...
نه از آنجا که آمده ام دل خوشی دارم نه به آنجا که می روم امیدواری دارم...
پس چرا هنوز بی صبرانه انتظار رفتن را میکشم؟
به کجا چنین شتابان گون از نسیم پرسید؟
غصه نخور مسافر اینجا با هم غریبیم از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم
فرقی نداره بیتو بهارمون به پاییز نمیبینی که شعرام همه شدن غم انگیز؟
غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست اینجا ولی آسمون باریدنم بلد نیست
غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت فدای برق ناز اون چشای قشنگت
غصه نخور مسافر بازم میای به زودی مارو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی
غصه نخور مسافر غصه اثر نداره از دل تو میدونم هیچکی خبر نداره
غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه اسفند بهار تو برمیگردی چیزی نمونده بخند
غصه نخور مسافر تولد دوباره غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره
غصه نخور مسافر غصه کار گلا نیست سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیست
غصه نخور مسافر تو خود آسمونی ر آرزوی روزی که بیای و بمونی...


امشب من از ته دلم مي نويسم نامه برات
دلتنگتم
به يادتم
مي نويسم از خاطرات
پنجره رو وا مي كنم به روي بغض شبونه
قلم به دستم مي گيرم
آهاي قلم يه وقت نگيري بهونه
مي نويسم :"دوستت دارم "
هر چند كه باور نكني
مي خوام يه دم گريه كنم
شايد به ياد قديما
تو هم برام گريه كني
چند وقته كه براي من بهار ديگه رنگ نداره
چرا ديگه ياس سپيد عطر قشنگي نداره ؟
فقط مي دونم اون همه رنگ و طراوت از تو بود
عطر قشنگ گل ياس نشوني از بوي تو بود
فكر نكني دور از مني ، ياد تو از دلم ميره
ستاره ها چشمك زنون
از پشت قاب پنجره
هر شب يه نقشي از تو رو
حك مي كنن چه محشره
نسيم باد سحري وقتي كه من دلگير ميشم
بوي مليحي از تو رو مرهم دردام مياره
شايد فراموشم كني ،
خط بكشي رو باورم
اما بدون كه ياد تو نميره از تو خاطرم
شايد ديگه نبينمت ترنم ابر بهار!!
اما بدون تصوير تو روبرومه
بازم براي من ببار
اين نامه هم تموم ميشه مثل تموم نامه ها
بي خط و بي نام و نشون
از طرف يك غريبه
كه بود زماني آشنا
اين نامه هم تموم ميشه مثل تموم نامه ها
بي خط و بي نام و نشون
از طرف يك غريبه
كه بود زماني آشنا
خيلي سخته يک عمر منتظر باشي
يک عمر با خيالش زندگي کني
هر شب خوابشو ببيني
يک عمر در حسرت ديدارش بسوزي
براي يک لحظه ديدنش روزارو بشماري
خيلي سخته براي دلتنگي اون گريه کني
ولي اون دلتنگي تو رو باور نکنه
اون نمي دونه
. خبر نداره فکر ميکنه که اصلا به فکرش نيستي
فکر مي کنه مي خواهي بهش نامردي کني
نمي دونه چه حالي داري ...
خيلي سخته هيچکس درد تورو نفهمه
خيلي سخته
. خيلي سخته که بهش بگي دلم برات تنگ شده
و ديگه طاقت دوري رو ندارم ولي براي اون اين حرفها خنده دار باشه

دوست داشتن مانند ایستادن روی سیمان خیسه
هرچه بیشتر روش بایستی
بیرون آمدنت سخت تر میشه
واگر هم زود بری رد پات برا همیشه میمونه
افسانه چشمان تو غريب است مانند بركه اي نا آرام ودرحال گريز كاش نقاش چيره دستي بودم
تاجنگل سبز چشمان تورا به تصوير مي كشيدم.
من التماس نگاهت رابا مظلوميت تمام فرياد كردم وهر شب نوشته هاي عريانم را در كوچه پس
كوچه هاي خلوت شهر به دست نسيم صبحگاهي سپردم هرشب از راز چشمان تو نوشتم و تورا با قلمم
به شهر بت رساندم ودست آخر از نامه گذشتم.كاش امشب بغض آسمان با بغض دردآلود من همدرد شود
تاغم از دست دادن تورا با نواي غريبانه اي به اوج فلك برسانم و چشمان اشكبارم را در عزاي بي تو
بودن در گورستان تنهايي سبكبار كنم. دلم يك همدرد مي خواد قلمم همدرد است اما هر چه مي نويسم
تو را فراتر از نوشته هايم مي بينم واي قلمم كم كم مي ميرد ومن مي مانم و بغضي كه در گلو به شيداييم
دامن زده است. وقتي نمي آيي و خورشيد بي وفاي چشمانت در پس ابرها غروب مي كند نماز آيات
ميخوانم شايد توبيايي اما دردي گريبانگير سرنوشت من و توست كاخ كاغذي ما را آب و باد برد.
اول دبستان بودم كه نوشتم:آب, باد, باران…………
***شادي ام ديدن رويت بود نه نوشته اي كه فريبم دهد***
***من انسان نخستين نيستم كه وجودم تشنه تكلم باشد***
تو یا شعر ؟چه فرقی می کند؟!مهم همان احساسی است که عشق را در قلبم تداعی می کند؛همان دلتنگی پا ک و قشنگی که موقع سرازیر شدن کلمات به قلبم؛به دیدنم می آید و اجازه نمی دهد اشکهایم خواب راحتی داشته باشند.مهم همان دغدغه ها ی هر روز است که وادارم می سازد تا نام تو را تکرار کنم و فردا و فرداها را از دریچه های روشن شعر و راز ؛بنگرم.شعرهایی که غربت صادقا نه و نجیبشان را می پرستم و برای تنهاییشان در خلوت خود اشک می ریزم.
هيچوقت به کسی که دوستش داری دوست داشتنت رو نشون نده نذار بفهمه که دوستش داری چون اگر بفهمه به نظرش کوچک و خار میآی و ازت زده میشه چون میدونه هرموقع بخواد تورو داشته باشه می تونه به سراغت بياد و اینطوری تو ارزشه خودت رو از دست میدی هيچوقت بيشتر از يک بار کسي رو نبخش و به راحتی از اشتباهش نگذر چون عادت میکنه هرکاری ميخواد باهات بکنه و بياد بگه ببخشيد و این عادتش بشه تو يه انسان هستی و ارزشه تو بالا هست عشق دوست داشتن چيزه شيرينيه اما تو این زمونه ديگه عشق واقعيی وجود نداره پس اول به خودت فکر کن و بعد به عشق و کسی که دوست داری شايد فکر کنی من آدم سنگدليم اما اینو بدون : تجربه با اینکه سنگين بوده اما اینو به من آموخته هيچوقت این کارو نکردم به حرف خودم و به حرف عقل گوش ندادم اما بهايی سنگينی برای این دادم براي تجربه ای که میگه اول تو و بعد عشق توصيه نمیکنم اینو گوش بدی و به حرف من عمل کنی اما يادت باشه اگه تو واسه خودت ارزش قائل نباشی واسه ديگرانم ارزش نداری پس اگه این کار را بکنی باور کن که ديگه قلبت نمیشکنه و غرورت خورد نمیشه!!! و اینطوری ارزشت بيشتر میشه پيش اونی که دوستش داری

اگر بدانم که خواب تو را بیشتر خواهم دید برای همیشه دیدن تو هرگز بیدار نمی شوم
اگر بدانم که مردگان تو را بیشتر خواهند دید برای همیشه دیدن تو قید زنده بودن راخواهم زد
دوست خوب داشتن بهتر از تنهایی و تنهایی بهتر از با هر کس بودن است"
"فهمیده ام که گرمی.دوستی ومهربانی پرطرفدارترین کالاهای جهان هستند.
کسی که بتواند آنها را تامین کند هرگز تنهایی را تجربه نخواهد کرد.
فهمیده ام که نباید به گذشته نظر کنی مگر به نیت عبرت گرفتن.
فهمیده ام که باید به گونه ای زندگی کنیم که اگر کسی سخن نادرستی درمورد من یا تو مطرح کرد هیچ کس حرف اورا باور نکند.
فهمیده ام که خوب بودن خرجی ندارد.
فهمیده ام که بیشتر چیزهایی که باعث نگرانی من می شوند هرگز اتفاق نمی افتند.
فهمیده ام که هرچه خلاق تر باشید به نکات بیشتری توجه می کنید.
فهمیده ام که اعتماد مهمترین رکن فردی وکاری است.
فهمیده ام که ازدواج به خاطر پول دشوارترین راه برای پولدارشدن است.
فهمیده ام که هیچ چیز با ارزشی بدون تلاش به دست نمی آید.
فهمیده ام که علاقه واشتیاق یا دادنی نیستند بلکه فراگرفتنی می باشند."
شهر تو کجای اين زمين بود
ميدونی چرا وقتی گريه ميکنی چشمت رو مي بندی؟وقتی ميخوای بخندی،وقتی ميخوای کسی رو بوس کنی،وقتی ميخوای تو رويا بری چشمت رو مي بندی؟چون قشنگترين چيزي اين دنيا ديدنی نيستند
ميدوني وقتي خدا داشت بدرقه ات مي کرد بهت چي گفت ؟جايي که ميري مردمي داره که مي شکننت نکنه غصه بخوري من همه جا باهاتم . تو تنها نيستي . توکوله بارت عشق ميزارم که بگذري، قلب ميزارم که جا بدي، اشک ميدم که همراهيت کنه، ومرگ که بدوني برميگردي پيشم
گم شديم از غريبي من و غروب و جاده از بس هوا گرفته از بس كه غم زياده پر از غبار غم بود هر جا نگاه ميكردي كي داشت خبر كه يك روز ميري كه برنگردي
من و غروب و جاده ديدم دلم گرفته هواي گريه دارم تو اين غروب غمگين دور از رفيق و يارم ديدم دلم گرفته دنيا به اين شلوغي اين همه آدم اما من كسي رو ندارم

بي وفايي ها عذابم کرده است اندک اندک گريه آبم کرده است دست احساسم پر از ناباوريست مرگ هم ديگر جوابم کرده است تاب گيسوي پريشان حالتش خوب غرق پيچ و تابم کرده است
شمعداني به دم مرگ به پروانه چه گفت گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد گفت طولي نکشد تو نيز خاموش شوي
خيلي آرام در دلت بگو : « خدايا من عاشق توام و به تو نياز دارم ، هم اينک به قلبم بيا » اينو به همه اد ليستت بفرست تا امشب يک معجزه ببيني پاکش نکن حقيقت داره

يکی را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمی داند
نگاهش می کنم شايد بخواند در نگاه من
ولی افسوس ... او هرگز نگاهم را نمی خواند
هواي ياسها پر مي كشيد هيچ پروانه اي غم بي باغبان
چند تا دوسم داري ؟ هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري يه عدد بزرگ ميگفتم... ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم : يکي !!! ميدوني چرا ؟چون قوي ترين و بزرگترين عدديه که ميشناسم ... دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين ؟ ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه ... پدر يکيه ... تو هم يکي هستي ... وسعت عشق من به تو هم يکيه ... پس اينو بدون از الان و تا هميشه :
(يکي دوستت دارم)

برای چی من رو وابسته می خوای. تو که چشمای زیبات موندنی نیست
اخه من که بهت ظلمی نکردم . که تو قصد تلافی داشته باشی
می خوام یکم به حرفام فکر کنی تو . اگه وقت اضافی داشته باشی !!
بگو به چه جرم و چه گناهی . می خوای کاری کنی وقتی که رفتی
من عاشق شده بی تو بسوزم . که تو شیدای کافی داشته باشی
من رو راضی نکن با ناز و بوسه . جوابم ر و بده حالا. نه فردا
اخه از سردی دست تو پیداست که فردایی نداره قصه ما
تو که دستات یخ مثل زمستون. تو که عاشق نیستی زیر بارون
چرا من رو می خوای مجنون مجنون ؟ چرا من رو می خوای رسوای رسوا؟
همین حالا بگو واسه چی باید به تو عادت کنم یار مهاجر؟؟؟
چرا می خوای تو دلتنگی عشق بمیره شاعر تنهای تنها؟
چرا می خوای تو دلتنگی عشق بمیره شاعر تنهای تنها؟
چرا عادت می دی من رو به دستات . اونم وقتی ....!!!
دستانت را در دستانم بگذار تا بتوانم کوله باری که از درد بر دوشت هست کمی من آن را به
دوش کشم
دستانت را در دستانم بگذار تا کمی از دل تنگی هایت بکاهم
دستانت را در دستانم بگذار و بدان که فا صله ای که در بین انگشتانت هست برای چیه؟؟!!
اینه که یکی اونو برات پر کنه پس به دنبال اون کس باش...
به این امید ندارم که همیشه و همیشه تا ابد دستانم را در دستانت قرار دهم
ولی بیا تا این چند صباحی که در کنار هم هستیم دستانمان در دست هم قرار گیرد و به آنچه
که
در این سالها در انظار ش بودیم برسیم از این لحظات استفاده کنیم و با هم با شیم و از کنار
هم بودن و هم صحبت هم بودنبه آرامش برسیم و حر فای نا گفته را به هم بگوییم
نا گهان چه قدر زود دیر می شود...
پس بیا تا دیر نشده دست هایمان را در دستان هم قرار دهیم تا دیر نشده...
اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

کاش همه ی عشقای دنیا عشق آسمونی بود عشق به خدا بود و صفا و مهربونی بود کاش همه ی آرزوها یافتن عشق و خوبی بود کاش توی دنیای ما ستاره ها چیدنی بود کاشکی گلها همیشه توی باغا شاد بودن حتی توی زمستون هم گلها همیشه باز بودن کاشکی تو قلب آدما عشق و مهربونی بود عاشق خدا بودن کاشکی به این آسونی بود دیگه کمتر آدما فکر دلاشون با خداست نمی دونم که چرا قلبشون از خدا جداست؟
چه غریبانه
يادته يه روز بهم گفتي : هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم : اگه بارون نبود چي ؟ گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمونم گريش مي گيره ... گفتم : يه خواهش دارم . وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار . گفتي : به چشم ... حالا امروز من دارم گريه مي کنم اما آسمون نمي باره ... تو هم اون دور دورا ايستادي و بهم مي خندي

بی کس و تنها کنار پنجره نشسته ام و به جای تو زانوی غم در بغل دارم. قطار ثانیه ها در گوشم سوت می کشد که شب از نیمه گذشته و تو هنوز بیداری؟
چشمانم به عکس قاب شده ات در خیال می نگرد پس چرا به بالینم نمی ایی؟ ثانیه ها غرق در تماشا تنم اهسته اهسته خالی از سردی می شود انگشتان تو هست که اشکهایم را می رباید...
گرمی بوسه هایت بر موهایم مرا می سوزاند...
... و این بار تپش قلب من است که موهای تو را می نوازد

براي من نوشته گذشته ها گذشته تمام قصه ها هوس بود براي او نوشتم براي تو هوس بود ولي
براي من نفس بود كاشكي خبر نداشتي ديوونه ي نگاتم يه مشت خاك نا چيز افتاده اي به زير پاتم كاشكي صداي قلبت نبود صداي قلبم كاشكي نگفته بودم تا وقت جون دادن باهاتم
نوشته هر چه بود تموم شد نوشتم عمر من حروم شد نوشته رفته اي ز يادم نوشتم شمع رو به بادم نوشته در دلم هوس مرد نوشتم دل توي قفس مرد
كاشكي نبسته بودم زندگيمو به چشمات كاشكي نخورده بودم به سادگي فريب حرفات لعنت به من كه آسون به يك نگات شكستم به اين دل ديوونه راه گريزو ساده بستم


تنهایی بگو چگونه اسمت را بنویسم؟ وقتی اشک نمی گذارد
اسمت را به همراه ستاره می نویسم چون مرا به یاد شبهای تارعشق
بگو چگونه درک کنم لحظات عاشقی را؟
بگو چگونه بعد از این تحمل کنم لحظات تنهایی را؟
با نوشتن تنهایی گریه ام می گیرد چه برسد به اینکه تنهایم بگذاری
بگو چگونه احساسم رابنویسم که دیگر دلم از تنهایی و بدون تو بودن

از تاریخ انقضا بدم میاد ... اما طبیعت هر چیزی اینه که یه تاریخی برای مصرف داشته باشه
................ .
انتهای راه نزدیک است
اجازه بده گاهی زمانی از آن تو باشم
اگر نمی توانم گاهی زمانی از آن تو باشم
بگذار که هر وقت که می گویی کنار تو باشم
اگر نمی توانم دوست پاک تو باشم
اجازه بده دوست پست و کثیف تو باشم
اگر نمی توانم عشق راستین تو باشم
بگذار باعث سرگرمی تو باشم
ن

به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."
به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من زيبا تر است..."
به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."
به عشق گفتم: "آخر تو چيستی؟" گفت: "نگاهی بيش نيستم

اومدم تکیه کنم شکست
فکر نمی کردم ساقش انقدر نازک باشه
نمی دونم چرا یادم رفت باید تنهایی به خورشید رسید
چرا یادم رفت گل پیچک فقط بخاطر خودش به درخت می پیچه
یادم بمونه فردا باغچه رو هرس کنم
آخه اطراف گل سرخم پر از علفهای هرز

تنها ....تنهای تنها ... ستاره هان که زخم های من رو میفهمن
هنوز هم عاشقانه هایم را
عاشقانه برای تو مینویسم
هنوز هم در ازدحام این همه بی تو بودن
از با تو بودن حرف میزنم
هنوز هم باور دارم
عشق ما جاودانه است
اینروزها دیگر پشت پنجره مینشینم و
به استقبال باران میروم

سخت ترين ديدار.....ديدار اوني كه به جاي همه عشقي كه بهش دادي يه قلب زخمي برات يادگار بذاره و تو نگاهش كني و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس كني هنوزم دوستش داري ......بخواي همه تنهايي رو كه به اميد برگشت دوبارش تحمل كردي تو گوشش فرياد كني اما حتي نتوني ....... به چشماش نگاه كني كه بفهمه با همه بديهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داري

کاش همه می دیدند و می فهمیدند هر کسی اجازه ی ورود به روح ادمها را ندارد و عفونت به راحتی می تواند زیر زیباترین لبخندها و غمبارترین چهره ها پنهان شده باشد
ميدونم ميتوني قلبمو آتيش بزني
اما نزن...
ميدونم ميتوني بري و منو تنهام بزاری
اما نزار....
ميدونم ميتوني بريو باکس ديگهاي دوست شي
اما نشو...
ميدونم ميتوني جواب منو ندی
اما بده...
ميدونم ميتوني نابودم کنی
اما نکن...
ميدونم ميتوني واسم حرف نزنی
ولي بزن اي مهربون
من دوست دارم
ميرسد
روزي كه احســـــــــــاس مرا باور كني
ميرســــــــد
روزي كه نادم باشی
از رفتار خود خاطــــــــــــــرات رفته ام را مو به مو از بر كنی
ميرســـــــــــــد
روزي كه تنها ماند از من يادگار نامه هاي كهنه اي را كه به اشكــــــت تر كنی
ميرسد
روزي كه در صحراي خشك بي كســی
بوته هاي وحشــــــــــــــي گل را زغم پرپر كنی
ميرســــد
روزي كه صبرت سر شود در پاي من
آن زمان احســــــــــــــــــاس امروز مرا باور كني