|
تقدیم به کسی که لحظه ای با او بودن مانند نسیم سحر گاهی زود گذر است...
|
وقتی ابرهای سیاه ، آسمون شهرمو ، می پوشونه
از کنار پنجره شیون باد می پیچه توی خونه
وقتی بارون می شینه ، روی فرش سبزه ها
دل من گریه می خواد
همه جا رنگ شب ، واسه مرگ لحظه ها
دل من گریه می خواد
دیگه از سکوت سرد کوچه ها ، دل من خسته شده
مثل اون روزها می خوام داد بزنم ، که لبم بسته شده
آخه من ممنونم از مرداب پیر
براتون قصه ی دل خونده بودم
می خواستم یه روز به دریا برسم
که حالا زندونی هر نفسم
من اسیر قفسم ، توی شهر آشنا ، یه غریب بی کسم
هوس خنده ، نمونده رو لبام
مثل یک صخره ی سردند آدمها
خبر از خوندن یک ترانه نیست
خاک مرده پاشیدن رو صحنه ها
نه سوالی ، نه جواب ، همه جا رفته بخواب
دل من گریه می خواد
مستی و عشق و امید، همه شد نقش بر آب
دل من گریه می خواد دل من گریه می خواد

زیباترین بهانه لحظه های زندگی ام
نمی دانم وقتی که آرام در نگاهم نشستی
شاد باشم یا غمگین
به برکت وجود تو بود که طعم زندگی را چشیدم
نگاهم که به اینه گره می خورد
جمع شدن قطره قطره تو را دیدم
و اینکه آماده باش برای جدایی
باید رها شوی بر پهنای صورتم بغلتی
و شادمانه مرا در این سوگ تنهایم بیشتر فرو بری
بهانه چشمهایم
کمی آرام تر از دیدگانم جدا شو
تا من هم به پاس مهربانی ات
قطره ای دیگر نثارت کنم
نمی دانم اگر روزی نیایی
کدامین دست
گونه های خشکیده مرا سیراب می کند
بهانه زندگیم
*هزار شاخه گل تقدیم به نگاه مهربانت می کنم
