تبليغاتX
مرحم سکوت -
تقدیم به کسی که لحظه ای با او بودن مانند نسیم سحر گاهی زود گذر است...

 

 

 

نگاه کن من چه بی پروا به مرز قصه های کهنه میتازم

 

نگاه کن با چه سرسختی تواین سرما برای عشق یه فصل تازه می سازم

 

یه فصل پاک یه فصل امن وبی وحشت برای تو که یه گلبرگ زودرنجی

 

یه فصل گرم و راحت زیر پوست من برای تو که با ارزشترین گنجی

 

نگاه کن من به عشق تو چه لیلا وار تن یخ بسته پروازو می بوسم

 

بیا گرم کن منو با سرخی رگهات من اون رگهای پر آوازو می بوسم

 

تو رو می بوسم ای پاکیزه ی عریان تو رو پاکیزه مثل مامن قرآن

 

طلوع کن من پرارم از تو میگیرم !

 

ظهور کن من شهامت از تو میگیرم!

 

بیا هیچ کس مثل منو تو عاشق نیست مثل ما عاشق و همسایه و همدم

 

بیا از شیشه سخت و بلند عشق مثل ارابه نور رد بشیم با هم

 

نگاه کن من چه شبنم وار

 

چه شبنم وار به استقبال دستای خزون میرم

 

هراسم نیست از این سرمای ویرانگر

 

برای تو من عاشقانه میمیرم

 

 

 

تو را از صدايت مي شناختند و مرا از سکوتم نميتوانم به آرزو هايم پشت کنم صدايت و ديدنت آرزوئي رنگين است که شادماني ام را مي افزايد.

مرا از اين سکوت وهم انگيزم بيرون آر.

دلواپسم.

آري دير زماني است که در پس اين دلواپسي هايم گرفتارم وتوان گذشتن ندارم

بگو چقدر به انتظار بنشينم که زمان از من عبور کند وستاره هاي آسمان غم انگيز شبم شاهد خاموش شدن تک تک فانوسهايم باشند؟

بگو که چقدر پيراهن تنهائي را در چشمه هاي آرزو بشورم وروي طنابي از دلواپسي پهن کنم؟

براي رسيدن به کلبه سبز تو در جنگل خيال از چه دريا هائي که نگذشتم .چه راههائي را که بي تو براي رسيدن به تو نرفتم!!!!!!!

امواج سهمگين غم بر ساحل دلم بي رحمانه مي تاختند غافل از اينکه من ديگر تسليم اين امواج پريشان شده بودم . گوئي شايد فرشته مرگ من همين امواج غم باشند که بخواهند مرا در برگيرند وبا خود تا ابديتي حقيقي ببرند.

با گذشتن از اقيانوس تنهائي ام نميدانستم که آيا به تو خواهم زسيد يا نه؟
چه شبهائي را که از ترس گمراهي در مسير تا صبح پلک بر هم نگذاشتم و تا صبح دل انگيزش ستاره ها را دسته دسته ميشمردم وبه صاحبان آنها غبطه ميخوردم.چرا که خبري از ستاره من نبود.

همه واژه هايم از شدت باران عصر گاهي خيس شده بودند ومن مردد از بيان واژه هاي خاکستري ام.

تنها توشه سفرم عشق بي پايان تو بود .

از کجا معلوم که آنرا خواهي پذيرفت؟

از کجا معلوم که تو مسافر عشق ديگري نباشي؟

يا قايقي که ديروز از کنارم در حال گذشتن بود مرکب تو نبود؟

آمدم پيدايت کنم خودم را گم کردم!

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 19:58  توسط محسن  |